شهید غلامحسین رضوی: تفاوت بین نسخهها
از دانشنامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
| (یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده) | |||
| سطر ۲۳: | سطر ۲۳: | ||
<references /> | <references /> | ||
| + | == ردهها == | ||
| + | {{ترتیبپیشفرض:غلام_حسین_رضوی}} | ||
| + | [[رده: شهدا]] | ||
| + | [[رده: شهدای دفاع مقدس]] | ||
| + | [[رده: شهدای ایران]] | ||
| + | [[رده: شهدای استان خراسان رضوی ]] | ||
| + | [[رده: شهدای شهرستان مشهد ]] | ||
| + | |||
| + | ==نگارخانه تصاویر== | ||
| + | <gallery> | ||
| + | Image:شهید غلام حسین رضوی.jpg | ||
| + | </gallery> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲۵ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۳۰
تاریخ تولد : نام : غلامحسین محل تولد : مشهد نام خانوادگی : رضوی تاریخ شهادت : 1365/09/15 نام پدر : محمدعلی مکان شهادت : مهران (غرب) تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : قرارگاه نجف اشرف گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : جانشین واحد گلزار : بهشترضا
محتویات
خاطرات
- دشبی که قرار بود عملیات برای پس گیری مهران انجام شود برادر رضوی روی بار ماشین نشسته بود و چون ماشین چراغ خاموش حرکت میکرد دستش را از لبه اتاق خودرو گرفته بود تا در صورت مواجه شدن با خطر به زمین پرتاب نشود همین طور که این ماشین داشت چراغ خاموش می رفت یک خودرو دیگر از مقابل در حال آمدن بود به محض رد شدن خودروی مقابل از کنار خودرویی که آقای رضوی روی آن نشسته بود بر اثر برخورد دو خودرو بر یکدیگر دست آقای رضوی به گونه ای مجروح شد که تا مدتها ازاین دست نمی توانست استفاده کند بلافاصله ایشان به بیمارستان صحرایی منتقل کرده و دستش پانسمان را منتقل کردند .زمانی که دست آقای رضوی مجروح شد می گفت: برادر رعبت نژاد ظاهرا یواش یواش دارم آماده می شوم که به مهمانی خدا بروم و این مجروحیت خبر از چنین سفری می دهد.
- درزمان وضع حمل همسرم ما در روستای حسن آباد آشنایی بجز خواهرم نداشتیم . به همین دلیل به دنبال خواهرم رفتم که او را بیاورم تا در وضع حمل همسرم کمک نماید . وقتی به اتفاق خواهرم به خانه آمدیم دیدیم فرزندم به دنیا آمده است . پس از اینکه خواهرم او را به حمام برد و پاکش کرد و به خانه آورد ، او را بغل کردم و اذان را در گوش راستش و اقامه را در گوش چپش گفتم . دوازده امام و صراط حق و میزان حق را برای او گفتم و در نهایت هم اسم غلامحسین را بر او نهادم .
- یکسری پسرم غلامحسین گفت: بابا، این دفعه با من به جبهه می آیی؟گفتم: پدر جان، ماشا...آنقدر جوان هست که نیازی به ما نیست.گفت: هر کسی برای خودش به جبهه می رود. بعد از اینکه رضایت مرا جلب کرد از سپاه واقع در نخریسی کارت اعزام هم برایم گرفت و آمد و گفت: پدر جان، کارت اعزام به جبهه برایتان گرفته ام. پس از مدتی هم به اهواز رفتیم. تقریباً 45 روز پسرم و یک برادر دیگر که بعداً شهید شد17 جنازه را از داخل رودخانه کارون با روش غواصی بیرون کشیدند.
- «سال ، سال 65 و زمان ، لحظه ای آفتابی و من ، بیخبرتر از همیشه در آرزوی فرداهایی زیبا باتّفاق همسر و فرزندان عزیزم وارد شهری شدیم که نامش اسلام آباد غرب بود ، محّل زندگی در پادگانی قرار داشت که جلوی آنرا فضای سبزی پوشانده بود که پربود از چمن و شاید درختانی که بوضوح می توانست انسان حدس بزند که تازه در آنجا کاشته شده اند بچّه ها مثل همیشه و مثل همة اوقات خیلی سریع با محیط اطرافشان خو گرفتند و مشغول بازی شدند و زمان به حرکت همیشگی همچنان ادامه می داد تا روزیکه ... من به اتّفاق یکی از خانمهای همسایه برای خرید روزانه به بازار رفته بودیم . موقع برگشتن جلوی پادگان ، ماشین استیشن آشنایی را دیدم که پارک شده بود . با تعجّب گفتم که حسین هیچ وقت این موقع روز به خانه نمی آمد ؟ وارد خانه که شدم او را مشغول خوردن کنار سفره دیدم . خانم دوستش حاج آقای حسین زاده مسئول مهندسی رزمی قرارگاه نجف اشرف 2 نیز در کنارش بود . او زحمت کشیده و غذا را برای حسین آماده کرده بود و بعد با ندایی که به من داد فهماند که همسرم مجروح شده است . تمام بدنم بی حس شد . قلبم گویی جایش تنگ بود و نمی خواست درون سینه ام بماند . با هر نگاهی که به حسین می کردم دلم بیشتر به حالش می سوخت و از اینکه او را دوباره در کنارم می دیدم خدا را شکر می کردم . حسین دستش را باند پیچی کرده بود و طوری وانمود می کرد که من متوجّه دردهایی که می کشید نشوم . او با چهره ای خسته امّا با نشاط و با همان لباسهای آشنای جبهه و جنگ که به قول خودش به رنگ طبیعت بودند ، همچنان مشغول خوردن بود و من غافل از این همه لطف خدا که شامل حال من و بچّه هایم شده بود ، مشغول حدسیّات خود بودم . با خودم گفتم : حسین مردی نیست که بخاطر یک زخم ، یک هفته در خانه بماند در حالیکه در خیال خویش حسین را وادار می کردم که بیشتر در خانه بماند از فکر بیرون آمدم . آقای حسین زاده که به اتّفاق یکی دیگر از دوستان حسین آمده بود ، رفت و من برای اینکه سر صحبت را باز کنم به شوخی گفتم : آنجا چیزی پیدا نمی شد بخوری ترکش خوردی ؟ او هم با همان خنده های همیشگی اش جواب شوخی مرا با خنده ای دیگر داد . من کمی آب خوردم و برای اینکه حرفی زده باشم از او پرسیدم : چطوری مجروح شدی ؟ آخر حسین عادت نداشت زیاد حرف بزند بنابراین من زرنگی کرده و نگذاشتم که زیاد طفره برود ، این بود که دوباره پرسیدم : چطوری مجروح شدی ؟ رضا فرزند کوچکمان که در آن زمان دو ساله بود بطرف پدرش رفت و با دست او بازی می کرد ، انگار لکّه های قرمز روی پانسمان دست حسین توجّه چشمان کوچکش را جلب کرده بود و همین باعث شد تا حسین کمی دیرتر جواب مرا بدهد . او بعد از مدّتی گفت : شب بود ، هوا تاریک تاریک بود و بدلیل اینکه ما در منطقة جنگی بودیم امکان روشن کردن چراغهای ماشین وجود نداشت . مقصد خطّ مقدّم بود ، در حالیکه پشت فرمان نشسته بودم ، ماشینی که از کنار من رد می شد به ما برخورد کرد و چون دست من بیرون از پنجره بود ، لای دوتا ماشین ماند و تقریباً له شد . این همة ماجرا بود . به او گفتم : به بیمارستان نرفتی ؟ و او در جوابم اضافه کرد : چرا به بیمارستان باختران انتقالم دادند و از آنجا به اصفهان و بعد از عمل دستم می خواستند که بستری شوم امّا من چون می دانستم شما هیچ اطّلاعی از وضعیّت من ندارید خواستم که به خانه برگردم ، بعد هم من که چیزیم نیست در جبهه بیشتر نیاز هست . با گفتن این حرف گویی سطل آبی بر سرم ریختند . فهمیدم که او زیاد ماندگار نیست و همینطور هم شد . او فقط یک روز در خانه بود و روز بعد وقتی حاج آقای حسین زاده زنگ زد تا احوالش را بپرسد ، گفت که به دنبالش بیایند و هرچقدر حاج آقا اصرار کردند که تو باید استراحت کنی ، قبول نکرد و من هم می دانستم حریف این همه عجلة او در رفتن نیستم ، تنها به گفتن اینکه مواظب خودت باش اکتفا کردم و او را به خدا سپردم .
- سال 77 که به مکه معظمه مشرف شدم، برای خیلی از دوستان از جمله برادر رضوی به صورت دسته جمعی طواف انجام دادم. شب که در هتل خوابیده بودم. شهید رضوی را خواب دیدم که به من گفت: هدایتی من مثل بقیه نیستم شما باید برای من حساب جداگانه ای باز کنی. در آن لحظه احساس کردم که ایشان از من طواف فردی می خواهد. لذا فردا دوباره به مسجدالحرام مشرف شدم و نیت کردم و برای برادر رضوی یک دور طواف خصوصی انجام دادم.
- یک بار خواب دیدم که در ساختمان مجلل و بسیار بزرگ هستم . آقای رضوی از مقابل به سمت من آمد و با هم به راه افتادیم من به یاد دارم که برادر او شهید شده است . گفتم : برادر شما مگر شهید نشده ای ؟ گفت: نه من به ظاهر شهید شده ام ولی همه جا با شما هستم .
- در زمان جنگ به اتفاق برادر رضوی در شرکت شادیلون کار می کردیم یک روز برادر رضوی به نزد مدیر کارخانه رفته و به ایشان پیشنهاد کردند که در آمد 24 ساعت کارخانه و حقوق یک روز کارکنان را برای کمک به جبهه اختصاص بدهد. مدیر کارخانه با این پیشنهاد آقای رضوی موافقت کرد. آن روز بسیار خوشحال بودیم چون می دانستیم در آمد این روز اختصاص به جنگ دارد.[۱]