شهید مجتبی علوی: تفاوت بین نسخه‌ها

 
(یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده)
سطر ۹: سطر ۹:
 
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌
 
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌
 
گلزار :     
 
گلزار :     
خاطرات
+
==خاطرات==
 
     نوجوانی و جوانی
 
     نوجوانی و جوانی
 
موضوع    نوجواني و جواني
 
موضوع    نوجواني و جواني
سطر ۱۵: سطر ۱۵:
 
متن کامل خاطره
 
متن کامل خاطره
  
به یاد دارم یک روز جمعی از پیرمردان و به اصطلاح بزرگان محل در میدان آبادی جمع بودیم و با هم درباره مسائل و مشکلات روستا بحث می کردیم که فرزندم مجتبی را از طرف خانه فرستاده بودند تا من را برای انجام کاری صدا بزند وقتی به میدان روستا رسیدند و من را داخل جمع دید آمد نزدیک و با یکایک بزرگان روستا سلام و احوالپرسی کرد و آرام در گوشم پیغامی را که به او داده بودند به من گفت . افرادی که آنجا بودند به این نحوه ی آداب معاشرت و حسن برخورد او آفرین گفتند و خشنود شدند از رفتار پسندیده ای که انجام داد .
+
*به یاد دارم یک روز جمعی از پیرمردان و به اصطلاح بزرگان محل در میدان آبادی جمع بودیم و با هم درباره مسائل و مشکلات روستا بحث می کردیم که فرزندم مجتبی را از طرف خانه فرستاده بودند تا من را برای انجام کاری صدا بزند وقتی به میدان روستا رسیدند و من را داخل جمع دید آمد نزدیک و با یکایک بزرگان روستا سلام و احوالپرسی کرد و آرام در گوشم پیغامی را که به او داده بودند به من گفت . افرادی که آنجا بودند به این نحوه ی آداب معاشرت و حسن برخورد او آفرین گفتند و خشنود شدند از رفتار پسندیده ای که انجام داد .
 
     توجه به خانواده
 
     توجه به خانواده
 
موضوع    توجه به خانواده
 
موضوع    توجه به خانواده
سطر ۲۱: سطر ۲۱:
 
متن کامل خاطره
 
متن کامل خاطره
  
یادم می آید روزی که برادر بزرگترم مجتبی می خواست همراه رفقایش به جبهه اعزام شود، من ساک او را از درب حیاط گرفتم و او را تا میدان روستا همراهی کنم از آنجایی که ساکش سنگین بود و من نیز کوچک بودم و توان حمل ساک را نداشتم چند قدمی با او ساک را برداشتم. ایشان با مردم کوچه و محل آبادی خداحافظی کرد. من از او عقب ماندم و حتی به زمین خوردم. او آمد و مرا بلند کرد و لباس هایم که خاک آلود شده بود را تکان داد و یک لگد به جایی که من به زمین خورده بودم زد جهت تسلی دلم مرا به پشت گرفت و سریع رفت تا جایی که به میدان آبادی رسیدیم مرا پایین گذاشت و ما آنجا منتظر اعزام ایستادیم تا اینکه ساعت و وعده اعزام فرا رسد. او آمد و مرا چند بوسه به عنوان خداحافظی کرد و بعد با پدر و مادرم خداحافظی نمود و رفت. از یکی از دکان های همان میدان روستا برایم خوراکی خرید و آورد به من داد و دست مرا در دست مادرم گذاشت و بعد سوار اتوبوس شد . همین طور که اتوبوس می رفت هی به عقب برمی گشت و دست برایم تکان می داد و هرگز این لحظه از خاطرم بیرون نمی رود.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14927 سایت یاران رضا]</ref>
+
*یادم می آید روزی که برادر بزرگترم مجتبی می خواست همراه رفقایش به جبهه اعزام شود، من ساک او را از درب حیاط گرفتم و او را تا میدان روستا همراهی کنم از آنجایی که ساکش سنگین بود و من نیز کوچک بودم و توان حمل ساک را نداشتم چند قدمی با او ساک را برداشتم. ایشان با مردم کوچه و محل آبادی خداحافظی کرد. من از او عقب ماندم و حتی به زمین خوردم. او آمد و مرا بلند کرد و لباس هایم که خاک آلود شده بود را تکان داد و یک لگد به جایی که من به زمین خورده بودم زد جهت تسلی دلم مرا به پشت گرفت و سریع رفت تا جایی که به میدان آبادی رسیدیم مرا پایین گذاشت و ما آنجا منتظر اعزام ایستادیم تا اینکه ساعت و وعده اعزام فرا رسد. او آمد و مرا چند بوسه به عنوان خداحافظی کرد و بعد با پدر و مادرم خداحافظی نمود و رفت. از یکی از دکان های همان میدان روستا برایم خوراکی خرید و آورد به من داد و دست مرا در دست مادرم گذاشت و بعد سوار اتوبوس شد . همین طور که اتوبوس می رفت هی به عقب برمی گشت و دست برایم تکان می داد و هرگز این لحظه از خاطرم بیرون نمی رود.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14927 سایت یاران رضا]</ref>
 
==پانویس==
 
==پانویس==
  
سطر ۳۳: سطر ۳۳:
 
[[رده: شهدای ایران]]
 
[[رده: شهدای ایران]]
 
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]
 
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]
 +
 +
==نگارخانه تصاویر==
 +
<gallery>
 +
Image:شهید مجتبی علوی.jpg
 +
</gallery>

نسخهٔ کنونی تا ‏۱ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۲۶

کد شهید: 6208511 تاریخ تولد : نام : مجتبی‌ محل تولد : بجنورد نام خانوادگی : علوی‌ تاریخ شهادت : 1362/01/24 نام پدر : نعمت‌اله‌ مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار :

خاطرات

   نوجوانی و جوانی

موضوع نوجواني و جواني راوی نعمت الله علوی متن کامل خاطره

  • به یاد دارم یک روز جمعی از پیرمردان و به اصطلاح بزرگان محل در میدان آبادی جمع بودیم و با هم درباره مسائل و مشکلات روستا بحث می کردیم که فرزندم مجتبی را از طرف خانه فرستاده بودند تا من را برای انجام کاری صدا بزند وقتی به میدان روستا رسیدند و من را داخل جمع دید آمد نزدیک و با یکایک بزرگان روستا سلام و احوالپرسی کرد و آرام در گوشم پیغامی را که به او داده بودند به من گفت . افرادی که آنجا بودند به این نحوه ی آداب معاشرت و حسن برخورد او آفرین گفتند و خشنود شدند از رفتار پسندیده ای که انجام داد .
   توجه به خانواده

موضوع توجه به خانواده راوی حمید علوی متن کامل خاطره

  • یادم می آید روزی که برادر بزرگترم مجتبی می خواست همراه رفقایش به جبهه اعزام شود، من ساک او را از درب حیاط گرفتم و او را تا میدان روستا همراهی کنم از آنجایی که ساکش سنگین بود و من نیز کوچک بودم و توان حمل ساک را نداشتم چند قدمی با او ساک را برداشتم. ایشان با مردم کوچه و محل آبادی خداحافظی کرد. من از او عقب ماندم و حتی به زمین خوردم. او آمد و مرا بلند کرد و لباس هایم که خاک آلود شده بود را تکان داد و یک لگد به جایی که من به زمین خورده بودم زد جهت تسلی دلم مرا به پشت گرفت و سریع رفت تا جایی که به میدان آبادی رسیدیم مرا پایین گذاشت و ما آنجا منتظر اعزام ایستادیم تا اینکه ساعت و وعده اعزام فرا رسد. او آمد و مرا چند بوسه به عنوان خداحافظی کرد و بعد با پدر و مادرم خداحافظی نمود و رفت. از یکی از دکان های همان میدان روستا برایم خوراکی خرید و آورد به من داد و دست مرا در دست مادرم گذاشت و بعد سوار اتوبوس شد . همین طور که اتوبوس می رفت هی به عقب برمی گشت و دست برایم تکان می داد و هرگز این لحظه از خاطرم بیرون نمی رود.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا


رده‌ها

نگارخانه تصاویر

آخرین تغییر ‏۱ شهریور ۱۳۹۹، در ‏۰۹:۲۶