شهید حست دلبری: تفاوت بین نسخه‌ها

 
سطر ۱۷: سطر ۱۷:
  
 
<references />
 
<references />
 +
 +
==نگارخانه تصاویر==
 +
<gallery>
 +
Image:شهید حسن دلبری.jpg
 +
</gallery>

نسخهٔ کنونی تا ‏۳۱ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۰۹

کد شهید: 6111925 تاریخ تولد : نام : حسن‌ محل تولد : سبزوار نام خانوادگی : دلبری‌ تاریخ شهادت : 1361/02/10 نام پدر : محمدتقی‌ مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : بهشت‌شهدا

خاطرات

یکی از همرزم های حسن برایم تعریف کرد که در شب شهادتش بعد از نماز مغرب دوستان و همسنگران خود را جمع می کند و شربتی با قند و آب درست کرده و به آن ها می گوید این شربت شهادت است هر که دوست دارد شهید شود جرعه ای از آن را بنوشد. بعد خودش یک لیوان آن را سر می کشد بچه ها به او می خندند و حرف او را جدی نمی گیرند و ایشان نزدیکی های اذان صبح شهد شیرین شهادت را سر می کشد و به مقام والای شهادت دست می یابد. یکی از همررزمانش برای ما تعریف می کرد که سیدحسن در سنگر شربت درست کرده بود. دوستانش از او می پرسیدند چه کار می کنید؟ می گوید: در حال ساختن شربت شهادت هستم! و وقتی شربت را درست می کند بدون تعارف خودش می خورد و بقیه را به بچه ها می دهد و می گوید هر کدام از شما که می خواهید شهید شوید از این شربت بنوشید، آنها هم برای شوخی شربت ها را روی لباس او می ریزند. ایشان تا نزدیکی نماز صبح مشغول عبادت می شود و موقع نماز صبح که همه ی بچه ها برای وضو گرفتن جمع می شوند گلوله ی خمپاره ای به نزدیکی آن ها می خورد و تنها کسی که از آن جمع به شهادت می رسد سید حسن است. یادم هست آخرین باری که حسن می خواست به منطقه برود مثل این که به همه ی ما الهام شده بود که آخرین باری است که او را می بینیم و اگر برود دیگر برگشتی ندارد. زمانی که آماده شده بود تا برود یک حلقه فیلم عکاسی گرفته بود و با یکایک اعضای خانواده عکس گرفت و از آن ها حلالیت طلبید و می گفت: هر بدی و خوبی که از من دیده اید به بزرگواری خودتان ببخشید. و خداحافظی کرد و رفت. ادم هست دو روز قبل از این که جنازه ی حسن را بیاورند صبح که برای نماز بیدار شدم متوجه صدایی در حیاط شدم وقتی در را باز کردم یکی از دوستان برادرم بود اجازه ورود خواست و وقتی داخل شد به من گفت: که دیشب خوابی از حسن دیده ام که به خاطر اصرار زیاد برادر شهیدتان در خواب به این جا آمده ام. بعد گفت سید حسن در خواب سفارش زیادی کرد که به پدر و مادرم بگویید این قدر بی تابی نکند و ناراحت نباشند تا دو روز دیگر برای تان میهمان می آید و درست دو روز بعد جنازه ی حسن را به خانه آوردند.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا

نگارخانه تصاویر

آخرین تغییر ‏۳۱ مرداد ۱۳۹۹، در ‏۱۱:۰۹