شهید حمید خیردستجردی طرق: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
 
سطر ۹: سطر ۹:
 
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌
 
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌
 
گلزار :    انصارالحسین‌
 
گلزار :    انصارالحسین‌
خاطرات:
+
==خاطرات==
به خاطر دارم وقتی که حمیدرضا برای آخرین بار به مرخصی آمده بود ، هنگام اتمام مرخصی و بازگشت به جبهه از ایشان خواستم با توجه به اینکه زمانی از شروع کلاس های دانشگاه گذشته از رفتن به جبهه خودداری نماید و در کلاس های دانشگاه شرکت کند . او جوابی که به من داد این بود : از شما بعید است این حرف ها را می زنید . چه طور خود را پیروز ولایت می دانید و به خود اجازه می دهید که به من بگویید به جبهه نروم . تا اینکه موقع بازگشت به جبهه فرا رسید و به هنگام بدرقه که یکدیگر را در آغوش گرفته بودیم به من گفت : موسی می خواهم تو را خوب ببینم چون می دانم این بار که بروم برنخواهم گشت و به آرزویم خواهم رسید . و همین طور هم شد . پس از چند روز که از رفتنش گذشت خبر شهادتش را برایمان آوردند.
+
*به خاطر دارم وقتی که حمیدرضا برای آخرین بار به مرخصی آمده بود ، هنگام اتمام مرخصی و بازگشت به جبهه از ایشان خواستم با توجه به اینکه زمانی از شروع کلاس های دانشگاه گذشته از رفتن به جبهه خودداری نماید و در کلاس های دانشگاه شرکت کند . او جوابی که به من داد این بود : از شما بعید است این حرف ها را می زنید . چه طور خود را پیروز ولایت می دانید و به خود اجازه می دهید که به من بگویید به جبهه نروم . تا اینکه موقع بازگشت به جبهه فرا رسید و به هنگام بدرقه که یکدیگر را در آغوش گرفته بودیم به من گفت : موسی می خواهم تو را خوب ببینم چون می دانم این بار که بروم برنخواهم گشت و به آرزویم خواهم رسید . و همین طور هم شد . پس از چند روز که از رفتنش گذشت خبر شهادتش را برایمان آوردند.
  
به خاطر دارم زمانی که برادر حمیدرضا شهید شده بود کسی به من چیزی نگفت و فقط پدرش گفت : پای احمد قطع شده و در بیمارستان بستری است و به دلم افتاده بود که احمد شهید شده است . حمید در حالی که خنده بر لب داشت پیش من آمد به او گفتم : این ها به من چیزی نمی گویند چه کسی شهید شده است ؟ گفت : نگران نباش مادر ، خودم شما را به بیمارستان می برم . آرام و قرار نداشتم . همین طور در حیاط قدم می زدم و می گفتم : چرا کسی به من چیزی نمی گوید . حمید گفت : فرض کن احمد شهید شده است . همه ما باید برویم و شهید شویم . گفتم : از اول این را بگویید . فردای آن روز احمد را تشیع کردیم . حمید همیشه لباس سفید می پوشید و در آن روز هم لباس سفید بر تن کرد . به او گفتم : حتماٌ تو احمد را دوست نداری که لباس سفید پوشیدی . مردم برادرشان شهید می شود لباس مشکی می پوشند . در جواب من گفت : مادر لباس سفید ثواب دارد .
+
*به خاطر دارم زمانی که برادر حمیدرضا شهید شده بود کسی به من چیزی نگفت و فقط پدرش گفت : پای احمد قطع شده و در بیمارستان بستری است و به دلم افتاده بود که احمد شهید شده است . حمید در حالی که خنده بر لب داشت پیش من آمد به او گفتم : این ها به من چیزی نمی گویند چه کسی شهید شده است ؟ گفت : نگران نباش مادر ، خودم شما را به بیمارستان می برم . آرام و قرار نداشتم . همین طور در حیاط قدم می زدم و می گفتم : چرا کسی به من چیزی نمی گوید . حمید گفت : فرض کن احمد شهید شده است . همه ما باید برویم و شهید شویم . گفتم : از اول این را بگویید . فردای آن روز احمد را تشیع کردیم . حمید همیشه لباس سفید می پوشید و در آن روز هم لباس سفید بر تن کرد . به او گفتم : حتماٌ تو احمد را دوست نداری که لباس سفید پوشیدی . مردم برادرشان شهید می شود لباس مشکی می پوشند . در جواب من گفت : مادر لباس سفید ثواب دارد .
به خاطر دارم شبی که فردایش حمیدرضا می خواست به جبهه برود تا صبح قرآن و دعا می خواند و آرام و قرار نداشت و سرش را روی بالشت می گذاشت و بلند می شد و سرش را روی بالشت مادرش می گذاشت . در همان لحظه متوجه شدم که به او الهام شده این بار به شهادت می رسد . مادرش گفت : امشب چه شده است ؟ چرا این قدر بی قراری می کنی ؟ گفت : مادر امشب آخرین شبی است که شما را می بینم و همین طور هم شد و آن شب آخرین دیدار ما با حمیدرضا بود و بعد از مدتی که از رفتنش گذشت خبر شهادتش را برایمان آوردند.
+
*به خاطر دارم شبی که فردایش حمیدرضا می خواست به جبهه برود تا صبح قرآن و دعا می خواند و آرام و قرار نداشت و سرش را روی بالشت می گذاشت و بلند می شد و سرش را روی بالشت مادرش می گذاشت . در همان لحظه متوجه شدم که به او الهام شده این بار به شهادت می رسد . مادرش گفت : امشب چه شده است ؟ چرا این قدر بی قراری می کنی ؟ گفت : مادر امشب آخرین شبی است که شما را می بینم و همین طور هم شد و آن شب آخرین دیدار ما با حمیدرضا بود و بعد از مدتی که از رفتنش گذشت خبر شهادتش را برایمان آوردند.
آقای رمضانی همرزم حمیدرضا تعریف می کرد: هنگامی که در منطقه بودیم حمیدرضا فرمانده گروه بود . وقتی که از راه آب به دشمن حمله کردیم اسلحه هایمان به دوشمان بود . بسیجی ها هم پشت سر ما حرکت می کردند. سپس گفت: هنگامی که حمیدرضا نارنجک را پرت کرد یک تیر آمد و به سینه اش اصابت کرد و در همان لحظه فریاد الله اکبر سر داد و در همان جا به فیض عظیم شهادت نائل گشت و چون شب بود من هم دستور عقب نشینی دادم و جنازه حمیدرضا را پنهان کردم.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8457 سایت یاران رضا]</ref>
+
*آقای رمضانی همرزم حمیدرضا تعریف می کرد: هنگامی که در منطقه بودیم حمیدرضا فرمانده گروه بود . وقتی که از راه آب به دشمن حمله کردیم اسلحه هایمان به دوشمان بود . بسیجی ها هم پشت سر ما حرکت می کردند. سپس گفت: هنگامی که حمیدرضا نارنجک را پرت کرد یک تیر آمد و به سینه اش اصابت کرد و در همان لحظه فریاد الله اکبر سر داد و در همان جا به فیض عظیم شهادت نائل گشت و چون شب بود من هم دستور عقب نشینی دادم و جنازه حمیدرضا را پنهان کردم.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8457 سایت یاران رضا]</ref>
 
==پانویس==
 
==پانویس==
  

نسخهٔ کنونی تا ‏۱۹ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۰۷:۳۰

کد شهید: 6513994 تاریخ تولد : نام : حمید محل تولد : بجنورد نام خانوادگی : خیردستجردی‌ط‌رق‌ تاریخ شهادت : 1365/10/04 نام پدر : محمدرضا مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : انصارالحسین‌

خاطرات

  • به خاطر دارم وقتی که حمیدرضا برای آخرین بار به مرخصی آمده بود ، هنگام اتمام مرخصی و بازگشت به جبهه از ایشان خواستم با توجه به اینکه زمانی از شروع کلاس های دانشگاه گذشته از رفتن به جبهه خودداری نماید و در کلاس های دانشگاه شرکت کند . او جوابی که به من داد این بود : از شما بعید است این حرف ها را می زنید . چه طور خود را پیروز ولایت می دانید و به خود اجازه می دهید که به من بگویید به جبهه نروم . تا اینکه موقع بازگشت به جبهه فرا رسید و به هنگام بدرقه که یکدیگر را در آغوش گرفته بودیم به من گفت : موسی می خواهم تو را خوب ببینم چون می دانم این بار که بروم برنخواهم گشت و به آرزویم خواهم رسید . و همین طور هم شد . پس از چند روز که از رفتنش گذشت خبر شهادتش را برایمان آوردند.
  • به خاطر دارم زمانی که برادر حمیدرضا شهید شده بود کسی به من چیزی نگفت و فقط پدرش گفت : پای احمد قطع شده و در بیمارستان بستری است و به دلم افتاده بود که احمد شهید شده است . حمید در حالی که خنده بر لب داشت پیش من آمد به او گفتم : این ها به من چیزی نمی گویند چه کسی شهید شده است ؟ گفت : نگران نباش مادر ، خودم شما را به بیمارستان می برم . آرام و قرار نداشتم . همین طور در حیاط قدم می زدم و می گفتم : چرا کسی به من چیزی نمی گوید . حمید گفت : فرض کن احمد شهید شده است . همه ما باید برویم و شهید شویم . گفتم : از اول این را بگویید . فردای آن روز احمد را تشیع کردیم . حمید همیشه لباس سفید می پوشید و در آن روز هم لباس سفید بر تن کرد . به او گفتم : حتماٌ تو احمد را دوست نداری که لباس سفید پوشیدی . مردم برادرشان شهید می شود لباس مشکی می پوشند . در جواب من گفت : مادر لباس سفید ثواب دارد .
  • به خاطر دارم شبی که فردایش حمیدرضا می خواست به جبهه برود تا صبح قرآن و دعا می خواند و آرام و قرار نداشت و سرش را روی بالشت می گذاشت و بلند می شد و سرش را روی بالشت مادرش می گذاشت . در همان لحظه متوجه شدم که به او الهام شده این بار به شهادت می رسد . مادرش گفت : امشب چه شده است ؟ چرا این قدر بی قراری می کنی ؟ گفت : مادر امشب آخرین شبی است که شما را می بینم و همین طور هم شد و آن شب آخرین دیدار ما با حمیدرضا بود و بعد از مدتی که از رفتنش گذشت خبر شهادتش را برایمان آوردند.
  • آقای رمضانی همرزم حمیدرضا تعریف می کرد: هنگامی که در منطقه بودیم حمیدرضا فرمانده گروه بود . وقتی که از راه آب به دشمن حمله کردیم اسلحه هایمان به دوشمان بود . بسیجی ها هم پشت سر ما حرکت می کردند. سپس گفت: هنگامی که حمیدرضا نارنجک را پرت کرد یک تیر آمد و به سینه اش اصابت کرد و در همان لحظه فریاد الله اکبر سر داد و در همان جا به فیض عظیم شهادت نائل گشت و چون شب بود من هم دستور عقب نشینی دادم و جنازه حمیدرضا را پنهان کردم.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا

رده‌ها