شهید علی علیزاده: تفاوت بین نسخهها
Bagheri9711 (بحث | مشارکتها) (صفحهای جدید حاوی «rId4 کد شهید : 6121282 تاریخ تولد : نام : علی محل تولد : مشهد نام خانوادگی : علیزا...» ایجاد کرد) |
|||
| سطر ۷۵: | سطر ۷۵: | ||
| − | 1- شبی که شهر دهلران بوسیله هواپیماهای دشمن بمباران شد ، از طریق رسانه ها این خبر پخش شد . دلم شور می زد . همان شب خواب دیدم که عده ای با چادر های مشکی آمدند و می گفتند : شهیدان زنده اند الله اکبر … من نیز خودم را می زدم . وقتی که از خواب بیدار شدم گفتم : این چه خوابی بود که من دیدم . ساعت 9 همان روز ناگهان دلشوره ای مرا گرفت و با خود گفتم ، خدایا برای بچه ام چه اتفاقی افتاده است . توی کوچه مان یکی از همسایه ها مکانیکی داشت پیش او رفتم و به او گفتم : دیشب در دهلران یک بمب خوشه ای انداخته اند . در این میان آقا محمد گفت : علی به من گفته بود که در کوهها ی دهلران هستم ، آیا در آنجا برای او اتفاقی افتاده است ؟احساس دردی شدیدی در قلبم کردم ، و اشکهایم خود به خود جاری شد . همسایه ها به من گفتند : انشاءالله هیچ طوری نشده ، غصه نخورید . اما من در دلم یقین پیدا کرده بودم ، که پسرم علی شهید شده است . | + | 1- شبی که شهر دهلران بوسیله هواپیماهای دشمن بمباران شد ، از طریق رسانه ها این خبر پخش شد . دلم شور می زد . همان شب خواب دیدم که عده ای با چادر های مشکی آمدند و می گفتند : شهیدان زنده اند الله اکبر … من نیز خودم را می زدم . وقتی که از خواب بیدار شدم گفتم : این چه خوابی بود که من دیدم . ساعت 9 همان روز ناگهان دلشوره ای مرا گرفت و با خود گفتم ، خدایا برای بچه ام چه اتفاقی افتاده است . توی کوچه مان یکی از همسایه ها مکانیکی داشت پیش او رفتم و به او گفتم : دیشب در دهلران یک بمب خوشه ای انداخته اند . در این میان آقا محمد گفت : علی به من گفته بود که در کوهها ی دهلران هستم ، آیا در آنجا برای او اتفاقی افتاده است ؟احساس دردی شدیدی در قلبم کردم ، و اشکهایم خود به خود جاری شد . همسایه ها به من گفتند : انشاءالله هیچ طوری نشده ، غصه نخورید . اما من در دلم یقین پیدا کرده بودم ، که پسرم علی شهید شده است.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15026 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ==پانویس== | |
| − | + | <references /> | |
نسخهٔ کنونی تا ۱ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۱۱
rId4
کد شهید : 6121282 تاریخ تولد :
نام : علی محل تولد : مشهد
نام خانوادگی : علیزاده تاریخ شهادت : 1361/11/04
نام پدر : محمدحسین مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی :
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار : خواجهربیع
خاطرات
نوجوانی و جوانی
موضوع نوجواني و جواني
راوی محمد حسین علیزاده
متن کامل خاطره
یک روز پسر من چرخ کهنه ای از بچه ی همسایه می گیرد و بعد دو تا برادر می آیند و علی را می زنند من شب که از سر کار آمدم دیدم که پسرم و مادرش نیستند . جستجو که کردم گفتند در کلانتری پنج راه پایین خیابان هستند وقتی من آمدم دو نفر از برادران همسایه مان آمدند من را کتک زدند بعد رفتم شکایت کردید و تشکیل پرونده دادم به من گفتند بایستی حدود شش ماه زندان باشید و این کار را برای این که مرا خراب کنند انجام دادند اما به امر خداوند توانستم بی گناهی پسرم را ثابت کنم . مثل این که به من الهام شده بود پسرم بی گناه است .
خاطرات نحوه مجروحیت
موضوع خاطرات نحوه مجروحيت
راوی محمد حسین علیزاده
متن کامل خاطره
یک بار علی از ناحیه شکم ترکش خورده بود و نمی خواست که اطرافیان مخصوصاً پدر و مادرمان از این موضوع خبردار شوند . به همین خاطر به برادران سفارش می کرد که به پدر و مادر چیزی از این موضوع نگویید . با همان حالی که داشت می خواست به جبهه برود و وقتی که ما می گفتیم نرو، او می گفت :" آن جا به ما بیشتر احتیاج دارند ."
عشق به جهاد
موضوع عشق به جهاد
راوی محمد حسین علیزاده
متن کامل خاطره
وقتی که می خواست به جبهه اعزام شود روز جمعه بود . من از او دل نمی کندم و یکسره در تب و تاب بودم و طاقت جدایی از فرزندم را نداشتم . به همین خاطر کمی دیر به راه آهن رسیدیم . علی که برای رفتن به جبهه آرام و قرار نداشت وقتی قطار را در آن جا ندید گفت :" دیدی بالاخره کمی دیر شد ." رفت و از مأمور راه آهن در مورد حرکت قطارسؤال کرد . مأمور گفت : قطار کمی تأخیر دارد و الآن می آید . علی با شنیدن این خبر خوشحال شد و آمد پیش من تا مرا ببوسد . ولی من که بغض گلویم را گرفته بود نمی گذاشتم . می خواستم گریه کنم ولی دوست نداشتم علی از ناراحتی من مطلع شود و غصه بخورد . قطار آمد و او از من خداحافظی کرد و سوار قطار شد . وقتی که می خواست قطار حرکت کند به من گفت :" مادرجان من فرزند آخرت تو هستم ."
زیرکی و هوشمندی
موضوع زيرکي و هوشمندي
راوی محمد حسین علیزاده
متن کامل خاطره
- علی همراه دوستان و فرمانده شان در مسیر دهلران در حال گشت زنی بودند که با یک گلة گوسفندی که در آنجا بود برخورد می کنند . علی به آنها شک می کند و به فرمانده شان می گوید دلم نسبت به این گله داران ( چوپان ها ) چرکین شده است اجازه بدهید که این گله داران را تفتیش کنیم . اما فرمانده شان می گوید تو اشتباه می کنی ، ولی علی التماس می کند که برود و آنها را بازرسی کند . چون می گفت : دلم گواه می داد اینها چوپان نیستند . وقتی با چند سرباز به کنار آنها رفتیم متوجه شدیم که آنها چوپان نیستند ، و لباس چوپانی را روی لباس خود پوشیده بودند . برگشتیم به فرمانده گفتیم : چلچله را رو به اینها بگیریم . دوباره با چند نفر از سربازها به آنجا رفتیم و آنها را دستگیر نمودیم . وقتی آنها را به داخل سنگر آوردیم ،دیدیم که دو نفر از آنها از افراد چریکی هستند . که لباسهایشان را زیر لباس چوپانی پوشانده بودند ولی یکی از آنها چوپان بود تعدادی نارنجک همراه آنها بود که آنها را به همراه آن دو چریک به قرارگاه تحویل دادیم .
مطلع شدن شهادت از طریق عوامل غیر مترقبه
موضوع مطلع شدن شهادت از طريق عوامل غير مترقبه
راوی محمد حسین علیزاده
متن کامل خاطره
1- شبی که شهر دهلران بوسیله هواپیماهای دشمن بمباران شد ، از طریق رسانه ها این خبر پخش شد . دلم شور می زد . همان شب خواب دیدم که عده ای با چادر های مشکی آمدند و می گفتند : شهیدان زنده اند الله اکبر … من نیز خودم را می زدم . وقتی که از خواب بیدار شدم گفتم : این چه خوابی بود که من دیدم . ساعت 9 همان روز ناگهان دلشوره ای مرا گرفت و با خود گفتم ، خدایا برای بچه ام چه اتفاقی افتاده است . توی کوچه مان یکی از همسایه ها مکانیکی داشت پیش او رفتم و به او گفتم : دیشب در دهلران یک بمب خوشه ای انداخته اند . در این میان آقا محمد گفت : علی به من گفته بود که در کوهها ی دهلران هستم ، آیا در آنجا برای او اتفاقی افتاده است ؟احساس دردی شدیدی در قلبم کردم ، و اشکهایم خود به خود جاری شد . همسایه ها به من گفتند : انشاءالله هیچ طوری نشده ، غصه نخورید . اما من در دلم یقین پیدا کرده بودم ، که پسرم علی شهید شده است.[۱]