شهید محمد عمرانی: تفاوت بین نسخه‌ها

(صفحه‌ای جدید حاوی « کد شهید: 6613786 تاریخ تولد : نام : محمد محل تولد : تربت ‌حیدریه نام خان...» ایجاد کرد)
 
 
(۳ نسخه‌های متوسط توسط ۳ کاربران نشان داده نشده)
سطر ۱۱: سطر ۱۱:
 
گلزار :     
 
گلزار :     
 
خاطرات
 
خاطرات
    حرمت والدین
+
حرمت والدین
 
موضوع    حرمت والدين
 
موضوع    حرمت والدين
 
راوی    ابراهیم عمرانی
 
راوی    ابراهیم عمرانی
 
متن کامل خاطره
 
متن کامل خاطره
  
یادم هست یک روز به دیدن فرزند شهیدم محمد عمرانی که در مشهد در حال تحصیل بود رفتم و مقداری اثاثیه و لوازم همراه خود داشتم وقتی به مشهد رسیدم مستقیماً به درب مدرسه آنها رفتم و از آنجا با او به طرف حرم مطهر امام رضا (ع) رفتیم ما از سمت دارالزهد وارد حرم شدیم و خواستیم که لوازممان را به کفشداری بسپاریم اما آنها قبول نکردند. پسرم محمد به من گفت: لوازم را من نگهداری می‌کنم شما بروید و زیارت کنید. من هم قبول کردم و وارد حرم شدم و طبق معمول بعد از زیارت نماز خواندم و زیارت‌نامه هم قرائت کردم و آنقدر غرق در این کار شده بودم که از پسرم محمد فراموش کرده بود. یک دفعه یادم از او آمد و بلند شدم و با احترام به حرف شریف امام هشتم به داخل صحن آمدم و دیدم که او در همان نقطه به حالت سرپا ایستاده است و منتظر من است و به پیش او رفتم و گفتم: خوب پسرم نمازت را خوانده‌ای گفت: نه، در منزل می‌خوانم. گفتم: شما مکان به این عظمت و مقدس را رها می‌کنی و در منزل نماز می‌خوانی. برو الان وضو بگیر و نمازت را بخوان . گفت: نه پدر جان در منزل می‌خوانم وقتی علت را جویا شدم با اصرار زیاد من گفت: شما از راه آمده‌اید و خسته‌اید درست نیست من شما را سرپا نگه دارم و خودم مشغول نماز خواندن شوم با هم به خانه می‌رویم و شما استراحت می‌کنید من هم نمازم را می‌خوانم. با شنیدن این حرف او رو به حضرت کردم و گفتم: یا امام رضا (ع) غریب من این بچه را با این طرز فکر تحویل تو می‌دهم نگهدارش خودت باش و برای سعادت او دعا کردم
+
یادم هست یک روز به دیدن فرزند شهیدم محمد عمرانی که در مشهد در حال تحصیل بود رفتم و مقداری اثاثیه و لوازم همراه خود داشتم وقتی به مشهد رسیدم مستقیماً به درب مدرسه آنها رفتم و از آنجا با او به طرف حرم مطهر امام رضا (ع) رفتیم ما از سمت دارالزهد وارد حرم شدیم و خواستیم که لوازممان را به کفشداری بسپاریم اما آنها قبول نکردند. پسرم محمد به من گفت: لوازم را من نگهداری می‌کنم شما بروید و زیارت کنید. من هم قبول کردم و وارد حرم شدم و طبق معمول بعد از زیارت نماز خواندم و زیارت‌نامه هم قرائت کردم و آنقدر غرق در این کار شده بودم که از پسرم محمد فراموش کرده بود. یک دفعه یادم از او آمد و بلند شدم و با احترام به حرف شریف امام هشتم به داخل صحن آمدم و دیدم که او در همان نقطه به حالت سرپا ایستاده است و منتظر من است و به پیش او رفتم و گفتم: خوب پسرم نمازت را خوانده‌ای گفت: نه، در منزل می‌خوانم. گفتم: شما مکان به این عظمت و مقدس را رها می‌کنی و در منزل نماز می‌خوانی. برو الان وضو بگیر و نمازت را بخوان . گفت: نه پدر جان در منزل می‌خوانم وقتی علت را جویا شدم با اصرار زیاد من گفت: شما از راه آمده‌اید و خسته‌اید درست نیست من شما را سرپا نگه دارم و خودم مشغول نماز خواندن شوم با هم به خانه می‌رویم و شما استراحت می‌کنید من هم نمازم را می‌خوانم. با شنیدن این حرف او رو به حضرت کردم و گفتم: یا امام رضا (ع) غریب من این بچه را با این طرز فکر تحویل تو می‌دهم نگهدارش خودت باش و برای سعادت او دعا کردم.
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15237
+
<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15237 یاران رضا]</ref>
 +
==نگارخانه تصاویر==
 +
<gallery>
 +
Image:شهید محمد عمرانی.jpg
 +
</gallery>
 +
 
 +
 
 +
==پانویس==
 +
<references/>

نسخهٔ کنونی تا ‏۱۶ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۳۱

کد شهید: 6613786 تاریخ تولد : نام : محمد محل تولد : تربت ‌حیدریه نام خانوادگی : عمرانی‌ تاریخ شهادت : 1366/10/29 نام پدر : ابراهیم‌ مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : خاطرات حرمت والدین موضوع حرمت والدين راوی ابراهیم عمرانی متن کامل خاطره

یادم هست یک روز به دیدن فرزند شهیدم محمد عمرانی که در مشهد در حال تحصیل بود رفتم و مقداری اثاثیه و لوازم همراه خود داشتم وقتی به مشهد رسیدم مستقیماً به درب مدرسه آنها رفتم و از آنجا با او به طرف حرم مطهر امام رضا (ع) رفتیم ما از سمت دارالزهد وارد حرم شدیم و خواستیم که لوازممان را به کفشداری بسپاریم اما آنها قبول نکردند. پسرم محمد به من گفت: لوازم را من نگهداری می‌کنم شما بروید و زیارت کنید. من هم قبول کردم و وارد حرم شدم و طبق معمول بعد از زیارت نماز خواندم و زیارت‌نامه هم قرائت کردم و آنقدر غرق در این کار شده بودم که از پسرم محمد فراموش کرده بود. یک دفعه یادم از او آمد و بلند شدم و با احترام به حرف شریف امام هشتم به داخل صحن آمدم و دیدم که او در همان نقطه به حالت سرپا ایستاده است و منتظر من است و به پیش او رفتم و گفتم: خوب پسرم نمازت را خوانده‌ای گفت: نه، در منزل می‌خوانم. گفتم: شما مکان به این عظمت و مقدس را رها می‌کنی و در منزل نماز می‌خوانی. برو الان وضو بگیر و نمازت را بخوان . گفت: نه پدر جان در منزل می‌خوانم وقتی علت را جویا شدم با اصرار زیاد من گفت: شما از راه آمده‌اید و خسته‌اید درست نیست من شما را سرپا نگه دارم و خودم مشغول نماز خواندن شوم با هم به خانه می‌رویم و شما استراحت می‌کنید من هم نمازم را می‌خوانم. با شنیدن این حرف او رو به حضرت کردم و گفتم: یا امام رضا (ع) غریب من این بچه را با این طرز فکر تحویل تو می‌دهم نگهدارش خودت باش و برای سعادت او دعا کردم. [۱]

نگارخانه تصاویر


پانویس

  1. یاران رضا
آخرین تغییر ‏۱۶ تیر ۱۳۹۹، در ‏۱۸:۳۱