شهید محمد رضا آدینه زاده: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی «شهید محمدرضا آدینه زاده تاریخ تولد :1343/06/10 تاریخ شهادت : 1364/05/06 محل شهادت : نا...» ایجاد کرد)
 
جز (Fazayemajazi صفحهٔ شهید محمدرصا آدینه زاده را بدون برجای‌گذاشتن تغییرمسیر به شهید محمد رضا آدینه زاده منتقل کرد)
 
(یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده)
سطر ۱۵: سطر ۱۵:
  
  
خاطرات
+
==خاطرات==
  
 
خاطرات مادر شهید شهید در شهرستان بجنورد در منزل به دنیا آمد به دلیل اینکه تمام بچه هایم اسم رضا داشتند اسم او را هم محمد رضا گذاشتیم او بچه سالم و خوبی بود . دوران کودکی را با صحت و سلامت پشت سر گذاشت. در سن هفت سالگی به مدرسه رفت و مشغول به آموختن علم و دانش شد تا مقطع دبیرستان ادامه تحصیل داد. او به ورزش علاقه داشت و همیشه به این فکر بود که در کدام رشته فعالیت کند و آن را ادامه دهد. او در کارهای مغازه به پدرش کمک میکرد قالی ها را جا به جا می‌کرد و اوامر پدر را در مغازه اجرا می نمود‌. شهید در منزل رفتار خوبی با خواهر و برادرانش داشت مخصوصا با خواهر کوچکتر از خودش که رابطه صمیمی با او داشت و همچنین با دوستانش صمیمی و مهربان بود تا حدی که تا به امروز هم دوستانش برای احوالپرسی از من به منزل می آیند. شهید در زمان انقلاب در تظاهرات و راهپیماییها شرکت می کرد وبه اقتضای سن و موقعیت در فعالیتهای انقلابی شرکت داشت. شهید دوران آموزشی خدمت سربازی را در تربت بود و در آنجا خدمت میکرد و این اولین باری بود که از خانه و خانواده دور می‌شد. روز اول اعزام من و پدرش میخواستیم که او را بدرقه کنیم آمد و جلوی ما را گرفت و اجازه نداد که او را همراهی کنیم. بعد از اینکه رفت جلوی ایوان نشستم و گریه کردم وپدرش مرا دلداری می‌داد. با اینکه برادرش هم در سربازی بود اما او اصرار میکرد که به سربازی برود و ما به او می‌گفتیم اجازه بده که احمد از سربازی برگردد آن وقت شما بروید ولی او همچنان به رفتن اصرار داشت. از زمان اعزام تا زمان شهادت دو بار به مرخصی آمد٬ یک بار زمانی که در تربت بود و یک بار هم از کردستان که قرار بود به خط مقدم برود برای مرخصی آمده بود. در این مدت یکی دوبار هم نامه نوشته بود و احوالپرسی از پدر و مادر و خواهر و برادران کرده بود و به پدرش سفارش کرده بود که دلواپس من نباشید جای من خوب و امن است. او همیشه دوست داشت تکاور باشد ولی در جبهه بیسیم چی بود. هنگام رفتن محمد رضا مرا بوسید و گفت اگر من شهید شدم برای من گریه نکنید من هیچ وقت فکر نمی کردم که او روزی شهید خواهد شد٬ خبر شهادت ایشان را در نامه ای که فرستاده بودند فهمیدیم دختر کوچکم نامه را باز کرد وبعد از خواندن داد زد و من هم فهمیدم که او شهید شده این نامه بعد از 20 روز از شهادتش به دست ما رسید . شب قبل از شهادت ایشان هم من و هم پدرش خواب دیدیم. در خواب بودم که فکر میکردم گلوله ای به من اصابت کرده از خواب بیدار شدم پدرش را دیدم که در حیاط قدم میزند علت این کار را از او پرسیدم و او نمی دانست به چه دلیل خواب ندارد
 
خاطرات مادر شهید شهید در شهرستان بجنورد در منزل به دنیا آمد به دلیل اینکه تمام بچه هایم اسم رضا داشتند اسم او را هم محمد رضا گذاشتیم او بچه سالم و خوبی بود . دوران کودکی را با صحت و سلامت پشت سر گذاشت. در سن هفت سالگی به مدرسه رفت و مشغول به آموختن علم و دانش شد تا مقطع دبیرستان ادامه تحصیل داد. او به ورزش علاقه داشت و همیشه به این فکر بود که در کدام رشته فعالیت کند و آن را ادامه دهد. او در کارهای مغازه به پدرش کمک میکرد قالی ها را جا به جا می‌کرد و اوامر پدر را در مغازه اجرا می نمود‌. شهید در منزل رفتار خوبی با خواهر و برادرانش داشت مخصوصا با خواهر کوچکتر از خودش که رابطه صمیمی با او داشت و همچنین با دوستانش صمیمی و مهربان بود تا حدی که تا به امروز هم دوستانش برای احوالپرسی از من به منزل می آیند. شهید در زمان انقلاب در تظاهرات و راهپیماییها شرکت می کرد وبه اقتضای سن و موقعیت در فعالیتهای انقلابی شرکت داشت. شهید دوران آموزشی خدمت سربازی را در تربت بود و در آنجا خدمت میکرد و این اولین باری بود که از خانه و خانواده دور می‌شد. روز اول اعزام من و پدرش میخواستیم که او را بدرقه کنیم آمد و جلوی ما را گرفت و اجازه نداد که او را همراهی کنیم. بعد از اینکه رفت جلوی ایوان نشستم و گریه کردم وپدرش مرا دلداری می‌داد. با اینکه برادرش هم در سربازی بود اما او اصرار میکرد که به سربازی برود و ما به او می‌گفتیم اجازه بده که احمد از سربازی برگردد آن وقت شما بروید ولی او همچنان به رفتن اصرار داشت. از زمان اعزام تا زمان شهادت دو بار به مرخصی آمد٬ یک بار زمانی که در تربت بود و یک بار هم از کردستان که قرار بود به خط مقدم برود برای مرخصی آمده بود. در این مدت یکی دوبار هم نامه نوشته بود و احوالپرسی از پدر و مادر و خواهر و برادران کرده بود و به پدرش سفارش کرده بود که دلواپس من نباشید جای من خوب و امن است. او همیشه دوست داشت تکاور باشد ولی در جبهه بیسیم چی بود. هنگام رفتن محمد رضا مرا بوسید و گفت اگر من شهید شدم برای من گریه نکنید من هیچ وقت فکر نمی کردم که او روزی شهید خواهد شد٬ خبر شهادت ایشان را در نامه ای که فرستاده بودند فهمیدیم دختر کوچکم نامه را باز کرد وبعد از خواندن داد زد و من هم فهمیدم که او شهید شده این نامه بعد از 20 روز از شهادتش به دست ما رسید . شب قبل از شهادت ایشان هم من و هم پدرش خواب دیدیم. در خواب بودم که فکر میکردم گلوله ای به من اصابت کرده از خواب بیدار شدم پدرش را دیدم که در حیاط قدم میزند علت این کار را از او پرسیدم و او نمی دانست به چه دلیل خواب ندارد

نسخهٔ کنونی تا ‏۲۹ مرداد ۱۳۹۷، ساعت ۰۸:۴۳

شهید محمدرضا آدینه زاده

تاریخ تولد :1343/06/10

تاریخ شهادت : 1364/05/06

محل شهادت : نامشخص

محل آرامگاه : خراسان شمالی - بجنورد - انصار الحسین - قطعه 1

rId5



خاطرات

خاطرات مادر شهید شهید در شهرستان بجنورد در منزل به دنیا آمد به دلیل اینکه تمام بچه هایم اسم رضا داشتند اسم او را هم محمد رضا گذاشتیم او بچه سالم و خوبی بود . دوران کودکی را با صحت و سلامت پشت سر گذاشت. در سن هفت سالگی به مدرسه رفت و مشغول به آموختن علم و دانش شد تا مقطع دبیرستان ادامه تحصیل داد. او به ورزش علاقه داشت و همیشه به این فکر بود که در کدام رشته فعالیت کند و آن را ادامه دهد. او در کارهای مغازه به پدرش کمک میکرد قالی ها را جا به جا می‌کرد و اوامر پدر را در مغازه اجرا می نمود‌. شهید در منزل رفتار خوبی با خواهر و برادرانش داشت مخصوصا با خواهر کوچکتر از خودش که رابطه صمیمی با او داشت و همچنین با دوستانش صمیمی و مهربان بود تا حدی که تا به امروز هم دوستانش برای احوالپرسی از من به منزل می آیند. شهید در زمان انقلاب در تظاهرات و راهپیماییها شرکت می کرد وبه اقتضای سن و موقعیت در فعالیتهای انقلابی شرکت داشت. شهید دوران آموزشی خدمت سربازی را در تربت بود و در آنجا خدمت میکرد و این اولین باری بود که از خانه و خانواده دور می‌شد. روز اول اعزام من و پدرش میخواستیم که او را بدرقه کنیم آمد و جلوی ما را گرفت و اجازه نداد که او را همراهی کنیم. بعد از اینکه رفت جلوی ایوان نشستم و گریه کردم وپدرش مرا دلداری می‌داد. با اینکه برادرش هم در سربازی بود اما او اصرار میکرد که به سربازی برود و ما به او می‌گفتیم اجازه بده که احمد از سربازی برگردد آن وقت شما بروید ولی او همچنان به رفتن اصرار داشت. از زمان اعزام تا زمان شهادت دو بار به مرخصی آمد٬ یک بار زمانی که در تربت بود و یک بار هم از کردستان که قرار بود به خط مقدم برود برای مرخصی آمده بود. در این مدت یکی دوبار هم نامه نوشته بود و احوالپرسی از پدر و مادر و خواهر و برادران کرده بود و به پدرش سفارش کرده بود که دلواپس من نباشید جای من خوب و امن است. او همیشه دوست داشت تکاور باشد ولی در جبهه بیسیم چی بود. هنگام رفتن محمد رضا مرا بوسید و گفت اگر من شهید شدم برای من گریه نکنید من هیچ وقت فکر نمی کردم که او روزی شهید خواهد شد٬ خبر شهادت ایشان را در نامه ای که فرستاده بودند فهمیدیم دختر کوچکم نامه را باز کرد وبعد از خواندن داد زد و من هم فهمیدم که او شهید شده این نامه بعد از 20 روز از شهادتش به دست ما رسید . شب قبل از شهادت ایشان هم من و هم پدرش خواب دیدیم. در خواب بودم که فکر میکردم گلوله ای به من اصابت کرده از خواب بیدار شدم پدرش را دیدم که در حیاط قدم میزند علت این کار را از او پرسیدم و او نمی دانست به چه دلیل خواب ندارد

منبع: سایت شهدای ارتش

http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/ 2819