شهید علی غیور اصل: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
 
سطر ۱: سطر ۱:
rId4
 
 
 
کد شهید : 5907778  
 
کد شهید : 5907778  
  
سطر ۲۷: سطر ۲۵:
 
گلزار : بهشت‌زهرا
 
گلزار : بهشت‌زهرا
  
خاطرات
+
==خاطرات==
  
 
قدر شناسی
 
قدر شناسی
سطر ۳۹: سطر ۳۷:
  
 
632. علی غیور اصل
 
632. علی غیور اصل
یادم است هنگام قضیه ی کردستان ، احزاب کردستان اعلام استقلال کرده بودند حضرت امام پیام دادند تا خود را به کردستان برسانند . علی به محض شنیدن این پیام قصد عزیمت به منطقه را داشت وضعیت ما هم اصلاً خوب نبود تازه به اهواز آمده بودیم وبا بچه کوچکی که داشتم شرایط سختی را می گذراندم هیچ جای اهواز را نیز بلد نبودم یعنی اگر خودم و فرزندم بیمار می شدیم هیچ کاری از دستم بر نمی آمد علی گفت : چون حضرت امام فرمان داده اند من باید بروم مواظب خود و فرزندمان باش . علی دفاع از اسلام و میهن را بر همه چیز ترجیح می داد .
+
یادم است هنگام قضیه ی کردستان ، احزاب کردستان اعلام استقلال کرده بودند حضرت امام پیام دادند تا خود را به کردستان برسانند . علی به محض شنیدن این پیام قصد عزیمت به منطقه را داشت وضعیت ما هم اصلاً خوب نبود تازه به اهواز آمده بودیم وبا بچه کوچکی که داشتم شرایط سختی را می گذراندم هیچ جای اهواز را نیز بلد نبودم یعنی اگر خودم و فرزندم بیمار می شدیم هیچ کاری از دستم بر نمی آمد علی گفت : چون حضرت امام فرمان داده اند من باید بروم مواظب خود و فرزندمان باش . علی دفاع از اسلام و میهن را بر همه چیز ترجیح می داد .
  
 
قدر شناسی
 
قدر شناسی
سطر ۵۱: سطر ۴۹:
  
 
631. علی غیور اصلی
 
631. علی غیور اصلی
به خاطر موقعیت شغلی علی در اهواز زندگی می کردیم و هوا هم بسیار گرم بود یک روز به علی گفتم : هوا خیلی گرم است دیگر طاقت ندارم . علی در جوابم گفت : اگر گرمای جهنم را درنظر بگیری ، گرمای اینجا برایت خیلی راحت است .
+
به خاطر موقعیت شغلی علی در اهواز زندگی می کردیم و هوا هم بسیار گرم بود یک روز به علی گفتم : هوا خیلی گرم است دیگر طاقت ندارم . علی در جوابم گفت : اگر گرمای جهنم را درنظر بگیری ، گرمای اینجا برایت خیلی راحت است .
  
 
قدر شناسی
 
قدر شناسی
سطر ۷۴: سطر ۷۲:
  
 
613. علی غیور اصلی
 
613. علی غیور اصلی
علی شش ساله بود یک شب در حوالی منزلمان هواپیمایی سقوط کرده بود شب ما خواب بودیم که علی رفته بود روی بام ، تا هواپیمای سقوط کرده را ببیند ناگهان از خواب بیدار شدم مانند اینکه به من الهام شده باشد به دنبال علی رفتم وقتی رسیدم علی را روی لبه ی بام دیدم فقط کافی بود یک قدم دیگر بردارد تا از طبقه ی سوم سقوط کند سریع دویدم واز پشت گردن اورا به طرف عقب کشیدم خوشبختانه هیچ اتفاقی نیفتاد آنجا فهمیدم که خداوند دوست دارد علی زنده بماند و به اسلام خدمت کند .
+
علی شش ساله بود یک شب در حوالی منزلمان هواپیمایی سقوط کرده بود شب ما خواب بودیم که علی رفته بود روی بام ، تا هواپیمای سقوط کرده را ببیند ناگهان از خواب بیدار شدم مانند اینکه به من الهام شده باشد به دنبال علی رفتم وقتی رسیدم علی را روی لبه ی بام دیدم فقط کافی بود یک قدم دیگر بردارد تا از طبقه ی سوم سقوط کند سریع دویدم واز پشت گردن اورا به طرف عقب کشیدم خوشبختانه هیچ اتفاقی نیفتاد آنجا فهمیدم که خداوند دوست دارد علی زنده بماند و به اسلام خدمت کند .
  
 
خواب و رویای دیگران درمورد شهید
 
خواب و رویای دیگران درمورد شهید
سطر ۱۴۲: سطر ۱۴۰:
 
بعد از شهادت علی یکبار ما را از طریق ارتش به سفرتفریحی شمال بردند . پسرم که هنوز شیرخوار بود بسیار اذیت می کرد،درضمن مریض هم شده بود . دخترم هم که بچه ای چهارپنج ساله بیشتر نبود، مرتب از من جدامی شد . نمی دانستم حواسم به کدامیک ازفرزندانم باشد . خلاصه آن روز بسیار به من سخت گذشت،شب در خواب علی را دیدم گفت : طاهره آمده ام پیشت تا تنها نباشی سپس دست مراگرفت ودرباغی حرکت می کردیم . در باغ هم نحرهای بسیار زیبایی جاری بودباخوابی که دیدم کمی آرامش یافتم . هر گاه که مشکل پیدا می کنم علی به خوابم می آید.
 
بعد از شهادت علی یکبار ما را از طریق ارتش به سفرتفریحی شمال بردند . پسرم که هنوز شیرخوار بود بسیار اذیت می کرد،درضمن مریض هم شده بود . دخترم هم که بچه ای چهارپنج ساله بیشتر نبود، مرتب از من جدامی شد . نمی دانستم حواسم به کدامیک ازفرزندانم باشد . خلاصه آن روز بسیار به من سخت گذشت،شب در خواب علی را دیدم گفت : طاهره آمده ام پیشت تا تنها نباشی سپس دست مراگرفت ودرباغی حرکت می کردیم . در باغ هم نحرهای بسیار زیبایی جاری بودباخوابی که دیدم کمی آرامش یافتم . هر گاه که مشکل پیدا می کنم علی به خوابم می آید.
 
<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2015632 یاران رضا]</ref>
 
<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2015632 یاران رضا]</ref>
 
 
==پانویس==
 
==پانویس==
 
<references/>
 
<references/>

نسخهٔ کنونی تا ‏۲۹ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۳۰

کد شهید : 5907778

نام : علی‌

نام خانوادگی : غیوراصل‌

نام پدر : حسن‌

تاریخ تولد :

محل تولد : مشهد

تاریخ شهادت : 1359/07/11

مکان شهادت : سوسنگرد

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : یگان خدمتی : قرارگاه جنوب

گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : فرمانده‌محور

گلزار : بهشت‌زهرا

خاطرات

قدر شناسی

موضوع قدر شناسي

راوی

متن کامل خاطره


632. علی غیور اصل یادم است هنگام قضیه ی کردستان ، احزاب کردستان اعلام استقلال کرده بودند حضرت امام پیام دادند تا خود را به کردستان برسانند . علی به محض شنیدن این پیام قصد عزیمت به منطقه را داشت وضعیت ما هم اصلاً خوب نبود تازه به اهواز آمده بودیم وبا بچه کوچکی که داشتم شرایط سختی را می گذراندم هیچ جای اهواز را نیز بلد نبودم یعنی اگر خودم و فرزندم بیمار می شدیم هیچ کاری از دستم بر نمی آمد علی گفت : چون حضرت امام فرمان داده اند من باید بروم مواظب خود و فرزندمان باش . علی دفاع از اسلام و میهن را بر همه چیز ترجیح می داد .

قدر شناسی

موضوع قدر شناسي

راوی

متن کامل خاطره


631. علی غیور اصلی به خاطر موقعیت شغلی علی در اهواز زندگی می کردیم و هوا هم بسیار گرم بود یک روز به علی گفتم : هوا خیلی گرم است دیگر طاقت ندارم . علی در جوابم گفت : اگر گرمای جهنم را درنظر بگیری ، گرمای اینجا برایت خیلی راحت است .

قدر شناسی

موضوع قدر شناسي

راوی

متن کامل خاطره


یک بار به علی گفتم : شما شاه را خیلی دوست داری نه ؟ علی آن زمان هنوز در ارتش رژیم شاهنشاهی خدمت می کرد علی گفت : خانم زمانیکه من مردم خواهی فهمید که چه کسی را دوست دارم آن زمان متوجه می شوی من که بودم الان که ایشان شهید شده است متوجه روح بزرگ او شده ام .

قدر شناسی

موضوع قدر شناسي

راوی

متن کامل خاطره


613. علی غیور اصلی علی شش ساله بود یک شب در حوالی منزلمان هواپیمایی سقوط کرده بود شب ما خواب بودیم که علی رفته بود روی بام ، تا هواپیمای سقوط کرده را ببیند ناگهان از خواب بیدار شدم مانند اینکه به من الهام شده باشد به دنبال علی رفتم وقتی رسیدم علی را روی لبه ی بام دیدم فقط کافی بود یک قدم دیگر بردارد تا از طبقه ی سوم سقوط کند سریع دویدم واز پشت گردن اورا به طرف عقب کشیدم خوشبختانه هیچ اتفاقی نیفتاد آنجا فهمیدم که خداوند دوست دارد علی زنده بماند و به اسلام خدمت کند .

خواب و رویای دیگران درمورد شهید

موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی

متن کامل خاطره


یک بار علی راخواب دیدم،در پله های منزل پدرخانمش بود،دست دخترپنج ساله اش رابه من دادوگفت : مادردخترم را به تو می سپارم مراقبش باش که می خواهم بروم

خواب و رویای دیگران درمورد شهید

موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی

متن کامل خاطره


یک شب علی را خواب دیدم،پسرم محمدعلی را که نوزادی بوددرآغوش گرفت و دخترم را نیزکنارخود نشاندوموردنوازش قرارداده سپس رو به من کرد و گفت : به دنبالت آمده ام تا با هم برویم دیگر نمیگذارم تنهابمانید .

دیدگاه شهید

موضوع ديدگاه شهيد

راوی

متن کامل خاطره


من یک نظامی بودم وقبل از انقلاب در ارتش خدمت می کردم درآن زمان به علت مشکلاتی که وجودداشت از ارتش فرارکردم یادم است یکبار به حالت شکایت با آقای غیوراصلی صحبت می کردم . می گفتم : علی چراوضعیت اینطوراست؟آدمهای مذهبی اینقدردر ارتش مورد آزار و اذیت هستند؟علی گفت : انقلاب همین است بایدصبر کنید تو به تاریخ اسلام نگاه کن . از زمان صدراسلام مؤمنین سختی کشیده اند . حتی خود حضرت محمد (ص) با چه مرارتهاومشکلاتی دین اسلام را رواج داد . شما باید به خاطراسلام وحفظ آن مشکلات را تحمل کنید

دیدگاه شهید

موضوع ديدگاه شهيد

راوی

متن کامل خاطره


یکبار همسر علی برایم تعریف می کرد : به علی پیشنهاد خرید ماشین لباسشویی دادم . علی گفت : خانم اکنون وقت خرید ماشین لباسشویی نیست . پول آن باید در راه های دیگر خرج شود . این همه فقیر و مستضعف در اهواز وجوددارند - آن زمان دراهواز زندگی می کردند - درست نیست که مابه ماشین لباسشویی پول بدهیم .

خواب و رویای دیگران درمورد شهید

موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی

متن کامل خاطره


در همان سنین بچگی بعد از شهادت پدرم ایشان را خواب دیدم،که به خانه آمدوبامن بازی می کرد . سپس مرابه بیرون بردومقداری برایم خریدکرد . خوابم دقیقا مانند زمانی بودکه ایشان زنده بودومرا به تفریح می برد

خواب و رویای دیگران درمورد شهید

موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی

متن کامل خاطره


بعد از شهادت علی یکبار ما را از طریق ارتش به سفرتفریحی شمال بردند . پسرم که هنوز شیرخوار بود بسیار اذیت می کرد،درضمن مریض هم شده بود . دخترم هم که بچه ای چهارپنج ساله بیشتر نبود، مرتب از من جدامی شد . نمی دانستم حواسم به کدامیک ازفرزندانم باشد . خلاصه آن روز بسیار به من سخت گذشت،شب در خواب علی را دیدم گفت : طاهره آمده ام پیشت تا تنها نباشی سپس دست مراگرفت ودرباغی حرکت می کردیم . در باغ هم نحرهای بسیار زیبایی جاری بودباخوابی که دیدم کمی آرامش یافتم . هر گاه که مشکل پیدا می کنم علی به خوابم می آید. [۱]

پانویس

  1. یاران رضا