شهید اسماعیل فرهادیان: تفاوت بین نسخه‌ها

(صفحه‌ای جدید حاوی « کد شهید: 6411581 تاریخ تولد : نام : اسماعیل‌ محل تولد : سبزوار نام خانوادگی : فره...» ایجاد کرد)
 
 
(۲ نسخه‌های متوسط توسط ۲ کاربران نشان داده نشده)
سطر ۱۶: سطر ۱۶:
 
متن کامل خاطره
 
متن کامل خاطره
  
یک روزمن و اسماعیل مشغول بافتن قالی بودیم که صدای جمعیت را شنیدیم که می گفتند: لا اله الا ا... ، اوبلند شد وبه دم پنجره رفت وگفت: بیا دارند شهید تشییع می کنند بعد ازدقایقی که جمعیت رد شدند اوگفت: من دیگرنمی توانم کارکنم وباید با جمعیت به تشییع بروم. به اوگفتم: بیا بنشین وکارت را انجام بده ولی گفت: شاید دیدی همین اتفاق برای من هم افتاد و من هم شهید شدم آنوقت تو همین حرف را می زنی وما هردو بلند شدیم وبه تشییع رفتیم حالا که فکرمی کنم ایشان ازهمان بچگی به اوالهام شده بود که شهید خواهد شد.
+
یک روزمن و اسماعیل مشغول بافتن قالی بودیم که صدای جمعیت را شنیدیم که می گفتند: لا اله الا ا... ، اوبلند شد وبه دم پنجره رفت وگفت: بیا دارند [[شهید]] تشییع می کنند بعد ازدقایقی که جمعیت رد شدند اوگفت: من دیگرنمی توانم کارکنم وباید با جمعیت به تشییع بروم. به اوگفتم: بیا بنشین وکارت را انجام بده ولی گفت: شاید دیدی همین اتفاق برای من هم افتاد و من هم شهید شدم آنوقت تو همین حرف را می زنی وما هردو بلند شدیم وبه تشییع رفتیم حالا که فکرمی کنم ایشان ازهمان بچگی به اوالهام شده بود که شهید خواهد شد.
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15958
+
<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15958 یاران رضا]</ref>
 +
 
 +
==پانویس==
 +
<references/>

نسخهٔ کنونی تا ‏۶ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۴۵

کد شهید: 6411581 تاریخ تولد : نام : اسماعیل‌ محل تولد : سبزوار نام خانوادگی : فرهادیان‌ تاریخ شهادت : 1364/12/06 نام پدر : ابراهیم‌ مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : خاطرات عشق شهادت موضوع عشق شهادت راوی محمد فرهادی متن کامل خاطره

یک روزمن و اسماعیل مشغول بافتن قالی بودیم که صدای جمعیت را شنیدیم که می گفتند: لا اله الا ا... ، اوبلند شد وبه دم پنجره رفت وگفت: بیا دارند شهید تشییع می کنند بعد ازدقایقی که جمعیت رد شدند اوگفت: من دیگرنمی توانم کارکنم وباید با جمعیت به تشییع بروم. به اوگفتم: بیا بنشین وکارت را انجام بده ولی گفت: شاید دیدی همین اتفاق برای من هم افتاد و من هم شهید شدم آنوقت تو همین حرف را می زنی وما هردو بلند شدیم وبه تشییع رفتیم حالا که فکرمی کنم ایشان ازهمان بچگی به اوالهام شده بود که شهید خواهد شد. [۱]

پانویس

  1. یاران رضا
آخرین تغییر ‏۶ شهریور ۱۳۹۹، در ‏۲۲:۴۵