شهید ابوالقاسم فضلی شهری: تفاوت بین نسخهها
| (۴ نسخههای متوسط توسط ۴ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | + | {{جعبه اطلاعات افراد نظامی | |
| − | نام : | + | |نام فرد = ابوالقاسم فضلی شهری |
| − | + | |تصویر = | |
| − | + | |توضیح تصویر = | |
| − | + | |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی | |
| − | تحصیلات | + | |شهرت = |
| − | شغل | + | |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]] |
| − | + | |تولد = [[گناباد]] | |
| − | + | |شهادت = [[۱۳۶۳/۷/۲۷]]،[[ میخک]] | |
| − | + | |وفات = | |
| + | |مرگ = | ||
| + | |محل دفن = [[گلزار شهدا]] | ||
| + | |مفقود = | ||
| + | |جانباز = | ||
| + | |اسارت = | ||
| + | |نیرو = | ||
| + | |یگانهای خدمت = | ||
| + | |طول خدمت = | ||
| + | |درجه = | ||
| + | |سمتها = آرپی جی زن _ ادوات | ||
| + | |جنگها = [[جنگ ایران و عراق]] | ||
| + | |نشانهای لیاقت = | ||
| + | |عملیات = | ||
| + | |فعالیتها = | ||
| + | |تحصیلات = نامشخص | ||
| + | |تخصصها = | ||
| + | |شغل = دانش آموز | ||
| + | |خانواده = نام پدر[[غلامرضا]] | ||
| + | }} | ||
| + | |||
==خاطرات== | ==خاطرات== | ||
| سطر ۱۹: | سطر ۳۹: | ||
متن کامل خاطره | متن کامل خاطره | ||
| − | یکبار ابولقاسم رفته بود با کوپن اجناس بگیرد وقت اجناس کوپنی را گرفته بود یادش رفته بود کوپن ها را به صاحب مغازه بدهد بعد از گذشت چند روزی وقتی دستش را داخل جیبش می گذارد می بیند کوپن ها تحویل نشده است وقتی من از موضوع مطلع شدم می خواستم ایشان را امتحان کنم گفتم: برو دوباره آنها را بگیر قاسم در جواب گفت: | + | یکبار ابولقاسم رفته بود با کوپن اجناس بگیرد وقت اجناس کوپنی را گرفته بود یادش رفته بود کوپن ها را به صاحب مغازه بدهد بعد از گذشت چند روزی وقتی دستش را داخل جیبش می گذارد می بیند کوپن ها تحویل نشده است وقتی من از موضوع مطلع شدم می خواستم ایشان را امتحان کنم گفتم: برو دوباره آنها را بگیر قاسم در جواب گفت: استغفرا... اگر من را بکشند چنین کاری را نمی کنم چگونه شما از من می خواهید تا حق دیگران را بگیرم و بخورم ایشان رفت و کوپن ها را به صاحب مغازه تحویل داد. |
لحظه و نحوه شهادت | لحظه و نحوه شهادت | ||
| سطر ۳۹: | سطر ۵۹: | ||
متن کامل خاطره | متن کامل خاطره | ||
| − | یک روز در حال جارو کردن بودن که انگار کسی به من گفت برادرت شهید شده است یک ضعف و سستی بر تنم نشست همین طور نشستم و گفتم چون دو برادرم محمود و ابوالقاسم جبهه بودند نکنه خدا ناکرده این فکری که به ذهن من رسیده است راست باشد ان شاء ا... که محمود نباشد چون او زن دارد و بچه ی چهار ماهه ای بعد از سه روز جنازه ابوالقاسم را آوردند یک روز سر تنور نشسته بودم که دیدم چند نفر آمدند و آنجا برایم روشن شد که برادرم شهید شده است.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16026 | + | یک روز در حال جارو کردن بودن که انگار کسی به من گفت برادرت شهید شده است یک ضعف و سستی بر تنم نشست همین طور نشستم و گفتم چون دو برادرم محمود و ابوالقاسم جبهه بودند نکنه خدا ناکرده این فکری که به ذهن من رسیده است راست باشد ان شاء ا... که محمود نباشد چون او زن دارد و بچه ی چهار ماهه ای بعد از سه روز جنازه ابوالقاسم را آوردند یک روز سر تنور نشسته بودم که دیدم چند نفر آمدند و آنجا برایم روشن شد که برادرم شهید شده است.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16026 یاران رضا]</ref> |
| − | ==پانویس== | + | ==پانویس== |
| − | <references /> | + | <references/> |
| − | + | ==کدگزاری== | |
| − | == | + | jabe |
| − | {{ترتیبپیشفرض: | + | gallery |
| + | ==رده== | ||
| + | {{ترتیبپیشفرض:ابوالقاسم فضلی شهری}} | ||
[[رده: شهدا]] | [[رده: شهدا]] | ||
[[رده: شهدای دفاع مقدس]] | [[رده: شهدای دفاع مقدس]] | ||
[[رده: شهدای ایران]] | [[رده: شهدای ایران]] | ||
| − | [[رده: شهدای استان خراسان رضوی]] | + | [[رده: شهدای استان خراسان رضوی]] |
[[رده: شهدای شهرستان گناباد]] | [[رده: شهدای شهرستان گناباد]] | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۲۷
| ابوالقاسم فضلی شهری | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | گناباد |
| شهادت | ۱۳۶۳/۷/۲۷، میخک |
| محل دفن | گلزار شهدا |
| سمتها | آرپی جی زن _ ادوات |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| تحصیلات | نامشخص |
| شغل | دانش آموز |
| خانواده | نام پدرغلامرضا |
خاطرات
دقت در حلال و حرام
موضوع دقت در حلال و حرام
راوی صدیقه فضلی
متن کامل خاطره
یکبار ابولقاسم رفته بود با کوپن اجناس بگیرد وقت اجناس کوپنی را گرفته بود یادش رفته بود کوپن ها را به صاحب مغازه بدهد بعد از گذشت چند روزی وقتی دستش را داخل جیبش می گذارد می بیند کوپن ها تحویل نشده است وقتی من از موضوع مطلع شدم می خواستم ایشان را امتحان کنم گفتم: برو دوباره آنها را بگیر قاسم در جواب گفت: استغفرا... اگر من را بکشند چنین کاری را نمی کنم چگونه شما از من می خواهید تا حق دیگران را بگیرم و بخورم ایشان رفت و کوپن ها را به صاحب مغازه تحویل داد.
لحظه و نحوه شهادت
موضوع لحظه و نحوه شهادت
راوی محمود اسماعیل زاده
متن کامل خاطره
یکی دو روز که از عملیات گذشته بود رفتیم از جلو چند تا گونی برداشتیم توی خط ایستاده بودیم که ابوالقاسم گفت: محمود بیا اینجا کارت دارم رفتم گفتم: چکار دارید؟ گفت: بشین، نشستم در حالی که هوا گرم بود و از طرف دیگر باران هم می بارید به ما خرما تعارف کرد برداشتیم و رفتیم به طرف دیگر وقتی که برگشتیم دیدیم سنگرشان با خاک یکسان شده است و خبر هم از قاسم نیست سراغش را از دیگر بچه ها گرفتم که گفتند شهید شده است گلوله ای به سنگر که قاسم در آن بوده اصابت کرده و به شهادت رسیده است.
خبر شهادت
موضوع خبر شهادت
راوی صدیقه فضلی
متن کامل خاطره
یک روز در حال جارو کردن بودن که انگار کسی به من گفت برادرت شهید شده است یک ضعف و سستی بر تنم نشست همین طور نشستم و گفتم چون دو برادرم محمود و ابوالقاسم جبهه بودند نکنه خدا ناکرده این فکری که به ذهن من رسیده است راست باشد ان شاء ا... که محمود نباشد چون او زن دارد و بچه ی چهار ماهه ای بعد از سه روز جنازه ابوالقاسم را آوردند یک روز سر تنور نشسته بودم که دیدم چند نفر آمدند و آنجا برایم روشن شد که برادرم شهید شده است.[۱]
پانویس
کدگزاری
jabe
gallery