Jafarnezhad98 (بحث | مشارکتها) |
|||
| (۲ نسخههای متوسط توسط ۲ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | + | {{جعبه اطلاعات افراد نظامی | |
| − | نام | + | |نام فرد = علی فیروز آبادی |
| − | + | |تصویر = | |
| − | نام پدر | + | |توضیح تصویر = |
| + | |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی | ||
| + | |شهرت = | ||
| + | |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]] | ||
| + | |تولد = [[قاین]] | ||
| + | |شهادت = [[ ۱۳۶۲/۱/۲۴]]،[[تپه سبز]] | ||
| + | |وفات = | ||
| + | |مرگ = | ||
| + | |محل دفن = [[مزار شهدای فرخ آباد قاین]] | ||
| + | |مفقود = | ||
| + | |جانباز = | ||
| + | |اسارت = | ||
| + | |نیرو = | ||
| + | |یگانهای خدمت = لشکر ۲۱ امام رضا | ||
| + | |طول خدمت = | ||
| + | |درجه = | ||
| + | |سمتها = تکاور | ||
| + | |جنگها = [[جنگ ایران و عراق]] | ||
| + | |نشانهای لیاقت = | ||
| + | |عملیات = | ||
| + | |فعالیتها = | ||
| + | |تحصیلات = ابتدایی | ||
| + | |تخصصها = | ||
| + | |شغل = بیکار | ||
| + | |خانواده = نام پدر[[غلامحسین]] | ||
| + | }} | ||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
==خاطرات== | ==خاطرات== | ||
| سطر ۳۹: | سطر ۵۹: | ||
متن کامل خاطره | متن کامل خاطره | ||
| − | روزی که من و علی هر دو می خواستیم به جبهه های حق علیه باطل اعزام شویم ، علی را به خاطر قد کوتاهش می خواستند از مشهد برگردانند. ولی او خیلی گریه کرد و برای اینکه قدش بلند دیده شود رفت و و یک جفت کفش پاشنه بلند گرفت و پوشید . تا اینکه اورا هم به جبهه اعزام کنند.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16171 | + | روزی که من و علی هر دو می خواستیم به جبهه های حق علیه باطل اعزام شویم ، علی را به خاطر قد کوتاهش می خواستند از مشهد برگردانند. ولی او خیلی گریه کرد و برای اینکه قدش بلند دیده شود رفت و و یک جفت کفش پاشنه بلند گرفت و پوشید . تا اینکه اورا هم به جبهه اعزام کنند.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16171 یاران رضا]</ref> |
| − | ==پانویس== | + | ==پانویس== |
| − | <references /> | + | <references/> |
نسخهٔ کنونی تا ۱۲ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۴۴
| علی فیروز آبادی | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | قاین |
| شهادت | ۱۳۶۲/۱/۲۴،تپه سبز |
| محل دفن | مزار شهدای فرخ آباد قاین |
| یگانهای خدمت | لشکر ۲۱ امام رضا |
| سمتها | تکاور |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| تحصیلات | ابتدایی |
| شغل | بیکار |
| خانواده | نام پدرغلامحسین |
خاطرات
پیش بینی شهادت
موضوع پيش بيني شهادت
راوی حسن علیپور
متن کامل خاطره
یک شب فیروزآبادی به سنگرش آمد و خواست که برایش نامه ای بنویسیم. پس از شهادت به یگانگی وحدانیت خداوند و شهادت به پیامبری آخرین فرستاده خدا ، حضرت محمد (ص) و جانشینانش ، اینطوربیان کرد: که از امام اطاعت کنید وهیچوقت ایشان را تنها نگذارید و در غم از دست دادن من زیاد گریه نکنید. اگر می خواهید گریه کنید بر مظلومیت امام حسین (ع) گریه کنید. به خواهرانش وصیت نمود که حجاب خود را حفظ کنند و همچنین گفت این نوحه را حتما در تشیع جنازه ام بخوانید ، شیون مکن مادر در مرگ خونبارم ..........به ایشان گفتم : فیروز آبادی نکند خبری است: خندید. گفت چه خبری؟ گفتم : حتما شما هم بار سفر بهشت را بسته ای. گفت خواب دیدم گرچه لایق نیستم. وصیت نامه اش را نوشتم و آن را برای خانواده ا ش پست کردم. پس از چند روز خوابش به حقیقت پیوست و به شهادت رسید.
لحظه و نحوه شهادت
موضوع لحظه و نحوه شهادت
راوی حسن علیپور
متن کامل خاطره
در عملیات والفجر 1 بودیم . نماز صبح را پشت خاک ریز دشمن خواندیم . سپس با نام الله به دشمن یورش بردیم حدود ساعت 9 صبح بود که دشمن شروع به پاتک نمود که من بر اثر ترکش گلوله آرپی جی از ناحیه چشم چپ مجروح شدم . علی از کنار من رد شد و به طرف دشمن رفت . کمی که جلو تر رفت . فرمانده دستور عقب نشینی داد . ناگهان دیدم که علی دستش را به شکمش گرفته و بدنش غرق خون است . تیر کالیبر 50 به سمت چپ شکمش اصابت کرده بود و از پشت او بیرون آمده بود و زخم عمیقی ایجاد کرده بود . من بلافاصله به سوی او رفتم تا زخمش را پانسمان کنم که ناگهان یک خمپاره منفجر شد . من علی را به طرف جلو حول دادم و خودم هم دراز کشیدم تا در معرض ترکش خمپاره قرار نگیریم . به یکباره صدای ناله شنیدم و دیدم که ترکش به صورت علی اصابت کرده است . بردران تخلیه مجروح به سرعت وارد عمل شدند و علی را تحویل گرفتند و من هم خودم را به خاکریز رساندم . بعد از چند دقیقه به علت شدت خونریزی علی به شهادت رسید.
عشق به جهاد
موضوع عشق به جهاد
راوی رمضان فیروزآبادی
متن کامل خاطره
روزی که من و علی هر دو می خواستیم به جبهه های حق علیه باطل اعزام شویم ، علی را به خاطر قد کوتاهش می خواستند از مشهد برگردانند. ولی او خیلی گریه کرد و برای اینکه قدش بلند دیده شود رفت و و یک جفت کفش پاشنه بلند گرفت و پوشید . تا اینکه اورا هم به جبهه اعزام کنند.[۱]