شهید مسعود توکلی: تفاوت بین نسخهها
| سطر ۱۶: | سطر ۱۶: | ||
گلزار : بهشترضا | گلزار : بهشترضا | ||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
==خاطرات== | ==خاطرات== | ||
| سطر ۵۳: | سطر ۴۸: | ||
- فرزندم مسعود دو ساله بود که مریض شد ایشان را به دکتر بردم گفت بچه ی مرده را به نزد من آوردی با شنیدن این حرف ناراحت شدم مرا از توی اتاق دکتر بیرون کردند نسخه ای نوشت و گفت اگر خوب شد به ما خبر بده بچه را آوردم خانه و داروهایش را دادم کنار منزل ما مسجد امام رضا (ع) بود رفتم پارچه سپاه گرفتم دادم دور مسجد و منبر زدند و شله زردی بار کردم و گفتم یا امام رضا بچه ام را شفا بده صبح همة فامیل دور هم جمع بودیم که دیدم چشم هایش را باز کرد با دیدن این صحنه فامیل خوشحال شدند و گفتند بچه زنده شد .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%205440 سایت یاران رضا]</ref> | - فرزندم مسعود دو ساله بود که مریض شد ایشان را به دکتر بردم گفت بچه ی مرده را به نزد من آوردی با شنیدن این حرف ناراحت شدم مرا از توی اتاق دکتر بیرون کردند نسخه ای نوشت و گفت اگر خوب شد به ما خبر بده بچه را آوردم خانه و داروهایش را دادم کنار منزل ما مسجد امام رضا (ع) بود رفتم پارچه سپاه گرفتم دادم دور مسجد و منبر زدند و شله زردی بار کردم و گفتم یا امام رضا بچه ام را شفا بده صبح همة فامیل دور هم جمع بودیم که دیدم چشم هایش را باز کرد با دیدن این صحنه فامیل خوشحال شدند و گفتند بچه زنده شد .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%205440 سایت یاران رضا]</ref> | ||
==پانویس== | ==پانویس== | ||
| − | + | <references /> | |
نسخهٔ کنونی تا ۱۳ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۳۵
تاریخ تولد : 1343/06/20
نام : مسعود محل تولد : مشهد
نام خانوادگی : توکلی تاریخ شهادت : 1365/03/01
نام پدر : محمد مکان شهادت : مهران
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : غرب کشور
شغل : پاسدار انقلاب اسلامی یگان خدمتی : لشکر 5 نصر - گردان روح الله و مسئول محور
گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان
نوع عضویت : فرمانده هان رده دو مسئولیت : مسئول محور
گلزار : بهشترضا
خاطرات
- روزی مسعود در حالیکه نامه ای بدست داشت نزد من آمد و گفت:" مادر این نامه را امضاء کن" به گمان این که نامه از طرف مدرسه اش است گفتم:" مگر درسهایت را خراب کرده ای؟" گفت:" حالا شما امضاء کن" گفتم:" من که سواد ندارم." گفت:" پس این گوشه نامه را انگشت بزن" شب وقتی پدرش به منزل آمد نامه را به او هم داد تا امضاء کند. هنگامیکه پدرش نامه را خواند گفت :" پسرم مگر تو را هم به جبهه می برند با توجه به سن کمی که داشت." گفت:" شما امضاء کنید. یا مرا به جبهه می برند یا نمی برند." من که تازه متوجه محتوای نامه شده بودم گفتم:" مگر جنگ شده؟" ـ هنوز اوایل انقلاب بود و جنگ تحمیلی شروع نشده بود ولی در کردستان ضد انقلاب و منافقین شورشهایی می کردند. ـ مسعود گفت:" بله در کردستان، سپاهیها را می کشند و امنیت را از مردن سلب کرده اند." بهرحال امضاء را گرفت و ساکش را بست و خداحافظی کرد و رفت. خیلی ناراحت بودم چرا که سنش کم بود، هنوز 16 سالش تمام نشده بود یک هفته ای نگذشته بود که برگشت. خیلی خوشحال شده بودم. گفتم:" رفتی و برگشتی؟" در حالی که ناراحتی در چهره اش نمایان بود گفت:" از بس گریه کردی و ناراحت بودی مرا نبردند؟" در حالی که می خواستم خوشحالی خود را پنهان کنم گفتم : چیه راستش را بگو برای چه نرفتی؟گفت:" گفته اند سنت کم است" برای اینکه بیشتر ناراحت نشود دیگر حرفی نزدم. روز بعد آمد و گفت:" مادر شناسنامة مرا بده برای مدرسه می خواهم." وقتی شناسنامه را گرفت گویا رفته بود و سنش را زیاد کرده بود. به خانه که برگشت دیگر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید . روز بعد هم به اتفاق پسر یکی از همسایه ها آزم کردستان شدند. مدتی بی خبر بودیم تا اینکه روزی پسر همسایمان که با مسعود به کردستان رفته بود را دیدم. گفتم:" حسین آقا. برگشتی." گفت:" بله تازه آمده ام" گفتم:" پس چرا مسعود نیامده" گفت:" او خودش مرا فرستاد و گفت من می خواهم اینجا بمانم " بهر حال چند شب بعد هم مسعود تماس گرفت و گفت:" مادر نمی دانی چقدر نذر و نیاز کردم که مرا در منطقه قبول کنند." نهایتا 40 روزی در کردستان ماند و بعد از آن هم جنگ تحمیلی شروع شد و از آنجا به جنوب رفت .
- تازه از منطقه برگشته بود. خسته و کوفته در منزل نشسته و با هم صحبت می کردیم ناگهان صدای در منزل نظر ما را به خودش جلب کرد. وقتی در را باز کردم زن همسایمان را دیدم. احوالپرسی کرد و گفت:" ببخشید، نیمه شب است و مغازه ها بسته اند آیا تخم مرغ در منزل دارید؟" دو عدد تخم مرغ در خانه داشتیم ولی چون می خواستم برای مسعود درست کنم گفتم:" متأسفانه، در خانه تخم مرغ نداریم." با هم خدا حافظی کردیم و به داخل منزل آمدم. مسعود که متوجه صحبتهای ما شده بود مستقیماً به طرف یخچال رفت تا چشمش به دو عدد تخم مرغ افتاد. به من گفت:" مادر. اینجا که تخم مرغ هست چرا به همسایه ندادی؟ " گفتم:" خوب می خواهم برای شما درست کنم." گفت: من این تخم مرغ ها را نمی خورم. در حالی که همسایمان از شما آنها را طلب کرده است. همین الآن اینها را ببر و به همسایه بده، وگرنه خودم این کار را خواهم کرد .
- اواخر حکومت شاهنشاهی در ایران بود. روزی از طرف مدرسة مسعود ما را خواستند . وقتی به مدرسه اش رفتم. مدیر مدرسه گفت: حاج خانم پسر شما مدتی است که در مدرسه حاظر نمی شود گاهی هم که می آید فقط کیف و دفترش را می گذارد و سپس به بیرون از مدرسه می رود. از رفتار و کردار مسعود مشخص بود که به دنبال راهپیمایی و پخش اعلامیه ها می رود. از همسایه مان شنیده بودم که شاه دستور داده هر کس در راهپیمایی و یا در حین پخش اعلامیه می گیرند به اشد مجازات برسانند. شب که مسعود به منزل برگشت به او گفتم: امروز آمدم مدرسه ات و گفتند تو به مدرسه نمی روی کجا می رفتی این چند روز؟ گفت:" مادر، به تظاهرات می روم تا انشاء الله این رژیم سرنگون گردد و جمهوری اسلامی به پیروزی برسد." به او گفت همسایه مان هم چنین حرفی زده است. با خنده گفت :" به هر حال یا باید ما را بکشند و یا ما باید پیروز شویم." از آن به بعد دیگر به صورت آشکارا به تظاهرات می رفت تا اینکه بالأخره انقلاب اسلامی به پیروزی رسید .
- روزی به مسعود گفتم:" مادر، می خواهی برایت به خواستگاری دختر عمویت برویم ." گفت:" نه مادر مادامی که جبهه و جنگ است، فکر و ذهن ما باید منطقه و جنگ باشد بعد از جنگ انشاء الله وقت هست." هر چه اصرار می کردیم فایده ای نداشت و ایشان زیر بار ازدواج نمی رفت. تا اینکه بالأخره یک بار از طرف سپاه به دیدار حضرت امام مشرف می شوند و در آنجا امام (ره) می فرماید از برادران سپاه کسانیکه ازدواج نکرده اند، تشکیل خانواده بدهند. بعد از این موضوع مسعود نزد من آمد و گفت:" مادر حالا اگر می خواهی خانة عمو بروی و از دخترشان خواستگاری کنی برو." به اتفاق پدرش به خواستگاری رفتیم و منتظر جواب از جانب خانوادة عمویش بودیم که بعد از چند روز جواب رد دادند و گفتند: مسعود دائماً در جبهه بسر می برد. به هر حال چند وقتی از این موضوع گذشت تا اینکه روزی یکی از دوستان پدر مسعود به ایشان گفته بود:" بالأخره مسعود سر و سامان گرفت؟" وقتی با جواب منفی پدرش مواجه گشت، عکسی را از جیبش بیرون آورد و گفت:" این عکس دخترم است، شما این عکس را به مسعود نشان بدهید، اگر مورد قبول واقع شد، افتخار بزرگی نصیب ما شده است." پدرش عکس را به مسعود نشان داد و او گفت:" هر طور خودتان صلاح می دانید، همان کار را بکنید." شب خواستگاری فرا رسید. بعد از صحبتهای اولیه که رد و بدل شد مسعود از پدر عروس خواست چند لحظه ای با عروس صحبت کند. پدر عروس با اشاره به اتاقی گفت: می توانید آنجا حرفهایتان را بزنید. وقتی مسعود بلند شد که به طرف اتاق برود، خطاب به من گفت:" مادر شما هم با من بیا." در داخل اتاق مسعود به عروس خانم گفت:" من به جبهه می روم. در این راه شاید روزی، دیگر برنگردم حال یا اسیر شوم یا کشته شوم. و دیگر اینکه تا وقتی زنده هستم خود را موظف می دانم به احوال پدر و مادرم رسیدگی کنم." عروس خانم با شنیدن این حرفها گفت:" من افتخار می کنم که شوهرم در منطقه باشد بر علیه کفر بجنگد حتی اگر می توانستم خودم هم اسلحه به دست می گرفتم و در جبهه ها شرکت می کردم. در مورد مسئلة دوم هم از اینکه شما به فکر خانواده ات هستی خوشحالم و من هم تا می توانم از هیچ کوششی برای به دست آوردن رضایت پدر و مادرتان دریغ نخواهم کرد." به هر حال دو طرف قبول کردند و مراسم ساده و مختصری گرفتیم. هنوز یک هفته از عقدش نگذشته بود که عزم رفتن به جبهه رفتن کرد . گفتم: مادر، ... حالا شما ازدواج کرده ای خیلی زود است به جبهه بروی ." گفت:" مگر زن گرفته ام که جبهه را طلاق بدهم." در آخر ساکش را بست و رفت . چند روز بعد هم خبر شهادت غرورآمیزش را آوردند .
- برادر قالیباف نیرو گرفته بود که بروند و تپه ای را بگیرند و به آنها گفته بود که تا مسعود نارنجک در سنگر عراقی نینداخت کسی حق ندارد حتی یک تیر بزند . شهید توکلی جلوی ستون می رفت و حتی به بی سیم چی اش گفت: بی سیمت را خاموش کن! و تنها برادر قالیباف به وی گفته بود: مسعود جان، وظیفه ات گرفتن تپه است. حتماً. و شهید در جواب گفته بود: آره ! شهید در حین عملیات گفت: برای اینکه همیشه سئوال نکنند که چنین کردیم و چنان کردیم، دیگر کسی حق سئوال کردن از ما را ندارد. وظیفه مان مشخص شده ! باید برویم و این کار را بکنیم. بهر صورت وی راه افتاد و به تپه رسید و آنجا به تنهایی درگیری را شروع کرد و همانجا شهید شد .
- واخر سال 62 پس از طی کردن دورة آموزش بسیج برای اولین بار به به صورت کاروانی به اهواز اعزام شدیم. در آنجا بعد از دو روز نیروها را جمع کرده و سازماندهی کردند. قبل از سازماندهی نیروها که قریب به سه هزار نفر بودیم عده ای از فرماندهان آنجا برایمان سخنرانی کردند و اهداف ما را از آمدن به جبهه و این که چه اتفاقاتی ممکن است رخ دهد، تشریح کردند. در انتها شخص دیگری برای سازماندهی آمد. شرایط ساز ماندهی همانطور که از قبل گفته بودند به صورت داوطلبانه صورت گرفت. آقای رضایی به عنوان مسئول تقسیم نیروها در جمع سخنرانی ایراد کرد. ایشان اولین شخصی بود که اجازه داده بودند نیروهای قسمت خودش را انتخاب کند. آقای رضایی بعد از این که یک سری صحبت های کلی گفتند ادامه دادند که ما نیرویی می خواهیم که شهادت طلب و هر روز، هر لحظه با غسل و وضو باشد، از دنیای کنونی بریده و تحمل هر گونه سختی و مشقت را داشته باشد. پس از این صحبت ها آقای رضایی گفت: حالا هر کس می داندکه می تواند با این شرایط کنار بیاید می تواند وارد جمع ما شود. با خود گفتم:" پس با این شرایط و اهدافی که من از آمدن به جبهه دارم بهترین قسمتی که می توانم با واقعیات جنگ و جبهه آشنایی پیدا کنم همین قسمت است." به همین دلیلبلند شدم تا اسم مرا ثبت کنند. دومین شخصی که آمادة ثبت نام شد کسی نبود جز مسعود توکلی که تا آن موقع من شناخت کاملی از ایشان نداشتم و از آن به بعد که ما در یک قسمت کار می کردیم با روحیات و اخلاق مسعود توکلی آشنا شدم. به هر حال پس از این که حدود چهل نفر داوطلب شدیم که در این قسمت شروع به کار کنیم، آقای رضایی ما را به محلی که چنانه نام داشت برد و گفت :" تمامی کسانی که به این محل آمدند در واقع به پذیرش واحدی به نام اطلاعات عملیات درآمده اند و می بایست دوره هایی که برای آشنایی با راه و روش این واحد است را طی کنند." سپس گردان بندی شدیم و من به اتفاق آقای توکلی در گردان هجرت آموزش را شروع کردیم. مدت آموزش دو ماه و نیم بود در این مدت زمان خوبی بود که من مسعود توکلی را بهتر بشناسم که طبیعت منحصر به فرد خودش را داشت. فرد را مجذوب خودش می کرد، خیلی وقت ها هم می دیدم که ایشان در گوشه ای خلوت کرده و در حال راز و نیاز است. چنین رفتاری از ایشان باعث شده بود محبوبیت خاصی در بین گردان داشته باشد. بعد از اتمام دوره ما را به منطقة عملیاتی والفجر یک اعزام کردند. اوایل عملیات بود ما را فقط تحت عنوان نیرویی که می خواست از نزدیک با عملیات و جنگ آشنایی پیدا کند به آنجا بردند. در واقع اولین باری بود که وارد جنگ واقعی شده بودیم تا آن موقع هر چه یاد گرفته بودیم در آموزش بود و جنبة واقعی نداشت. هنگامی که در منطقه ما را مستقر کردند، آقای توکلی خیلی اصرار داشت که از همانجا وارد گردان های عملیاتی شوند و همراه دیگر رزمندگان وارد عملیات شوند. به هر حال بعد از این که حدود پانزده روز در منطقه بودیم، ما را به مرخصی فرستادند . پس از اتمام مرخصی عملاً در سازمان اطلاعات عملیات شروع به کار کردیم. در ابتدا من و مسعود توکلی در یک رده بودیم. اما به تدریج استعدادهای مسعود توکلی بیشتر از دیگران شکوفا شد و فرماندهان به ارزش مسعود توکلی پی بردند و ایشان را به عنوان مسئول گروه شناسایی معرفی کردند. از آن به بعد مسعود تقریباً در تمامی عملیات ها به عنوان مسئول شناسایی شرکت فعال داشت. یکی دو باری که من با مسعود توکلی برای شناسایی رفتم می دیدم که چه رشادت هایی از خود به خرج می داد و از نزدیک با رشادت ها و تدابیر مسعود آشنا شدم. به حدی تبحر در کارش داشت که ما از ایشان به عنوان استاد خود یاد می کردیم . خیلی از مسائل مربوط به شناسایی را از مسعود یاد می گرفتیم. بعد از آن مسعود توکلی بیشتر شهره شد تا این که بالأخره به عنوان مسئول محور شناسایی و یا به عبارت دیگر مسئول اطلاعات یک تیپ معرفی شد. در آن زمان در اطلاعات لشکر حدود سه مسئول محور بیشتر نداشتیم، که یکی از آن ها مسعود توکلی بود . در همان زمان هم عراق شروع بع باز پس گیری بعضی از مناطقی که از دست داده بود، کرد. مناطقی مانند قلاویزان، کله قندی و منطقة عمومی مهران. مسئول وقت آن موقع اطلاعات حاج آقای موسوی بودند که مسعود را به عنوان مسئول شناسایی این محورها انتخاب کرده بودند. منطقه به قدری پیچیده بود که گاهی اصلاً مشخص نمی شد نیروهای دشمن کجا مستقر هستند و نیروهای خودی در کدام قسمت . مسعود توکلی به همراه تعدادی از افراد محورش برای شناسایی عازم ارتفاعات شدند. حدود سه شبانه روز شناسایی آن ها به طول انجامید. در طول این سه شبانه روز کار گروه شناسایی شده بود، پیاده روی و شناسایی دقیق محل هایی که قرار بود عملیات شود. پس از طی یکی دو بار شناسایی دقیق محل و ندیدن عراقی ها مسعود و گروهش به منطقه برگشتند و گفتند:" هیچ گونه نیروی عراقی در ارتفاعات دیده نشده است." ولی آقای موسوی اصرار داشت که نیروهای عراقی در همین ارتفاعات هستند و ما باید محل اختفای آن ها را شناسایی کنیم. این بار مسعود توکلی مصمم شد تا بالای ارتفاعات برود و منطقه را کاملاً تحت نظر بگیرد. به خاطر این که عراق تازه دو سه روز بود که ارتفاعات را گرفته بود . در دامنة ارتفاعات میدان های مین نامنظمی درست کرده بود و این امر پیشروی به سمت ارتفاعات را خیلی مشکل کرده بود مخصوصاً این که باید شبانه به سمت ارتفاعات حرکت می کردند، ولی مسعود توکلی مصمم شده بود هر طوری است به بالای ارتفاعات برود. مسعود توکلی و گروهش شبانه به سمت ارتفاعات حرکت کردند و توانستند با موفقیت به بالای ارتفاعات برسند. آنجا پی برده بودند که عراقی ها در ضد شیب به کمین نشسته اند. بعد از این که تمامی کانالهای عراقی ها را شناسایی کردند با موفقیت به منطقه برگشتند و شب بعد قرار شد عملیات باز پس گیری شروع گردد. شب بعد باز مسعود همراه گروهش آماده شدند تا به هدفی که داده بودند بروند. چون منطقه ای که قرار بود عملیات شود محدود بود و باید یک گروه می رفت. ما نتوانستیم همراه ایشان برویم ولی به عنوان نیروی پشتیبانی پشت سر آن ها بودیم. مسعود توکلی شبانه به همراه گروهش حرکت کرد. ساعت های 12 الی 1 نیمه شب بود که یکی از افراد گروه مسعود توکلی با بیسیم به نیروهای پشتیبانی اعلام کرد که به هدف رسیدیم و عملیات با موفقیت به اتمام رسید و با به هلاکت رساندن چندین عراقی در روی هدف مستقر هستیم ." به شنیدن این خبر خیال فرماندهان راحت شد. صبح زود هنگامی که هنوز آفتاب طلوع نکرده بود نیروهای پشتیبانی به محل اعزام شدند تا از آنجا آمادة عملیات بعدی شوند. یکی از کانال ها منتهی می شد به سنگری که عراقی ها در آنجا تیر باری کار گذاشته بودند. مسعود توکلی همان کانال را گرفته بود و مستقیم رفته بود تا آن سنگر را هم از وجود عراقی ها خالی کند. منتها سنگر تیربار یک حالت منهنی داشت و در انتها کانال به دو راه تقسیم می شد و می بایست شخص از سمت چپ می رفت تا سنگر را ببیند که البته این خود یک فریب بود چرا که با نگاه اول مشخص نبود که سنگر در کجا قرار گرفته است. مسعود توکلی که شب قبلش آنجا را شناسایی کرده بود برای گرفتن سنگر و تکمیل هدف همان طور که به سمت سنگر می رفته گویا تیربار شروع به آتش میکند و در همان کانال مسعود توکلی تیری بر پیشانیش اصابت می کند و به فیض شهادت نائل می شود . صبح وقتی ما به محل رسیدیم و با پیکر پاک مسعود مواجه شدیم، دیدیم فاصله اش با سنگر چقدر کم بوده و با چه شهامتی تا آن قسمت پیش رفته بود. با دیدن این صحنه خیلی متاثر شدم البته از این که خداوند شهادت را نصیب مسعود کرد خوشحال بودم ولی از این که چنین شخصیت بزرگی دیگر در میان ما نبود و انقلاب چنین انسان بزرگی را از دست داده بود خیلی متاثر و ناراحت بودم .
- یادم است یکبار به همراه آقای توکلی برای گشت زنی رفته بودیم، در حین برگشت پایم پیچ خورد به نحوی که دیگر توان راه رفتن نداشتم. مسعود توکلی با اینکه خودش خسته بود ولی مرا کول کرد و به عقب برگرداند .
- در عملیات عاشورا به لطف پروردگار منان و تدابیر صحیح مسعود توکلی از مسیر زیر زمینی که قبلاً رودی در آن جریان داشته و خشک بود به سمت عراقی ها پیشروی کردیم. مسیر به قدری مشکل و صعب العبور و تاریک بود که بچه ها از ترس به خود می پیچیدند ولی مسعود توکلی جلوتر از همه بدون هیچ گونه ترس و واهمه ای حرکت می کرد. به قدری خون سرد بود که بچه ها با دیدن چهرة ایشان روحیه می گرفتند. بعد از طی آن مسیر به جاده ای رسیدیم که منتهی شده بود به پشت نیروهای عراقی. در کنار جاده بدون این که عراقی ها متوجه حضور ما شوند مستقر شدیم. در همین حین یک جیپ عراقی به طرف ما می آمد. مسعود با دیدن جیپ به بچه ها گفت: بر روی زمین دراز بکشید و هیچ گونه عکس العملی از خود نشان ندهید. ـ در چنین مواقعی انسان به طرف دشمن شلیک می کند تا از خطر رهایی یابد ولی ایشان با تدبیر و هوش بالایی که داشت اجازة تیر اندازی نداد. هنگامی که جیپ عراقی از کنار ما رد شد به قدری فاصله مان کم بود که ریگ هایی که از زیر لاستیک ماشین پرتاب می شد به بچه ها برخورد می کرد وگرد و خاک روی صورت بچه ها می نشست. ولی همه بی حرکت ماندیم و عراقی ها بدون این که متوجه حضور ما شوند از آنجا رفتند و ما از یک خطر حتمی با هوش و درایت بالای مسعود توکلی نجات پیدا کردیم و توانستیم ادامة کارمان را انجام دهیم .
- یادم است یکی از شب ها که آموزش قطبنما تمام شده بود. نیروها را گروه بندی کردند تا به صورت عملی آموزش قطب نما را فرا گیریم به علت اینکه توان نیروها آزمایش بدون استاد حزکت کزدیم. منطقه ای که در آنجا مستقر شدیم حدود 4 الی 5 کیلومتر با خط مقدم فاصله داشت و گهگاهی صدای انفجار شنیده می شد . آن شب من به اتفاق مسعود در یک گروه قرار گرفتیم. قرار شدما به سمت گرایی که داده بودند حرکت کنیم و پس از رسیدن، شاخصی را که آنجا بود برداریم و بر گردیم. این کار عملاً نشان می داد که نیروها چقدر با قطب نما آشنا شده اند. چرا که قطب نما یکی از بهترین وسایل شناسایی، مخصوصاً دردشت می باشد . سرگروه ما شخصی بود که در زمینه اطلاعات و شناسایی از بقیه قدیمی تر بود . به هر حال در مسیر حرمت کردیم، وقتی به هدف رسیدیم مسیر بازگشت را گم کردیم و نمی دانستیم از کدام مسیر باید برگردیم. در ضمن همرمان با گرای مستقیم یک الی دو گرای دیگر هم داده بودند؛ بدین صورت که مثلاً پس از طی مسافت500 متری یا1000 متری باید به سمت چپ یا راست تغییر مسیر می دادیم، سپس به سمت مسیر اصلی خودمان حرکت می کردیم تا به هدف برسیم . بهر حال همین مسیرها باعث شدتا کاملاً راه برگشت را گم کنیم. بر حسب اتفاق به سمت عراقی ها حرکت می کردیم هر چند فاصله مان تا عراقی ها چندین کیلومتر بود. در همین حین که به سمت دشمن در حرکت می کردیم، یکی از توپخانه های عراق شلیک کرد. با شلیک کردن توپخانه مسعود توکلی گفت: نگاه کنید آتش دهنة این توپخانه آن سمت است پس طبیعتاً عراقی ها در آنطرف مستقر هستند و ما باید بر خلاف آن ها حرکت کنیم. همگی بر خلاف شلیک حرکت کردیم و در آخر به سنگر نیروهای خودی رسیدیم .
- عملیات والففجر 8 ، مسعود توکلی فرماندهی گروه غواص و نیز فرماندهی یکی از گروهان ها را به عهده داشت. پس از این که نیروها از اروند رود عبور کردند و وارد خاک عراق شدند، خودشان را به جادة آسفالتة بصره ـ العماره رساندند و شبانه به پاکسازی نخلستان های منطقه پرداختند. حدود دو ساعتی به اذان صبح باقی مانده بود،که مسعود توکلی از فرط خستگی در کنار یکی از جوی های منطقه در حالیکه دست هایش را پشت سرش گذاشته بود، خوابش برده بود. ما از ترس به خودمان می پیچیدیم که نکند عراقی ها از داخل نخلستان که هنوز پاکسازی نشده بود، به ما حمله کنند و مسعود را به شهادت برسانند. از طرفی چون می دیدیم مسعود خیلی خسته است، راضی نمی شدیم ایشان را بیدار کنیم.یکی دو نفر از بچه ها از ایشان مراقبت می کردند. تا این که موقع اذان صبح ایشان را بیدار کردیم. پس از بیدار شدن تیمم کردند و در همان مکان نماز صبح را به جا آوردند .
- عملیات کربلای یک به منظور باز پس گیری مهران که توسط عراق اشغال شده بود صورت گرفت. آقای توکلی به عنوان مسئول عملیات انجام وظیفه می کرد. در یکی از ارتفاعات که به نام ارتفاعات 313 مشهور بود و سمت راست ارتفاعات کله قندی و مشرف بر مهران بود. نیروهای ایرانی با رشادت های آقای توکلی توانستند بعد از چهار شبانه روز درگیری آن ارتفاعات را فتح کنند. یادم است نیروهای عراقی در بالای ارتفاع مستقر بودند و در آنجا امکانات مجهزی مستقر کرده بودند . به طوری که نفوذ به آن منطقه را با مشکلات زیادی مواجه ساخته بود. ولی رشادت ها و تدابیر آقای توکلی در آن عملیات مثمر ثمر واقع شد و توانستیم ارتفاعات را فتح کنیم. آقای توکلی نیز در همان عملیات به فیض شهادت نائل شد .
- گروهی که ما در آن عضو بودیم مأموریت یافت که به منطقه ای که ارتشی ها در آن مستقر بودند برویم و از آنجا مأموریت را انجام دهیم. با توجه به روحیات بسیجی که ما در جمع خودمان داشتیم و بیشتر بعد معنوی را در نظر داشتیم چند روز اول کمی سخت گذشت. مقررات و قوانین و سلسله مراتب و احتراماتی که در ارتشی ها حکم فرما بود، باعث شده بود جمع چهار الی پنج نفرة ما شرایط سخت و دشواری را در آنجا تجربه کند. مخصوصاً بعد از ظهرها که همگی هوای منطقه خودمان را می کردیم. چند روزی از استقرار ما در منطقه ارتشی ها گذشته بود که آقای توکلی برای سرکشی و همچنین اطلاع از پیشرفت کار و شرایط به آنجا آمدند. با دیدن آقای توکلی اولین حرفی که به ذهنم آمد این بود که حاجی این چند روز خیلی به ما سخت گذشت. گفت:" برای چه؟ گفتم: شرایط طوری است که به هر حال نیروها نا آشنایندو از نظر اخلاقی با ما فرق می کنند . روحیات و برخوردهایشان با ما فرق می کند. و همة این ها باعث شد تا این چند روزی که از شما و بقیة برادران دور بودیم به ما خیلی سخت بگذرد." آقای توکلی بعد از گوش دادن به حرف های ما گفت : " فلانی(کربلایی) ما که برای خوش گذرانی به اینجا نیامده ایم که افراد حاضر با هم ،هم عقیده و هم صحبت باشند و بگوییم و بخندیم. نخیر بلکه ما یک وظیفة سنگین تری روی دوشمان است که برای انجام آن به اینجا آمده ایم و این امر همة مسائل و مشکلات را تحت الشعاع خود قرار می دهد. چه بسا ممکن است بعد ها یکی از ما اسیر شویم و باعث شود مدت ها در میان دشمن باشیم و شرایط خیلی سخت تر و دشوارتر گردد ولی تمام این ها نباید باعث شود که در انجام وظیفه ای که داریمکوتاهی کنیم . و خدای ناکرده در روحیه کاریمان اثر بگذارد و نتوانیم به نحو احسن وظیفه مان را انجام دهیم. صحبتهای ایشان واقعاً در ما تحولی ایجاد و روحیه ما را مضاعف کرد. و چیزهایی که تا قبل از صحبتهای آقای توکلی در ذهن ما بود، دیگر برایمان قابل اهمیت نبود .
- فرزندم مسعود یک روز وقتی از مدرسه آمد دیدم یک برگه ای دستش است و گفت: مادر این برگه را امضاء کن من هم که سواد نداشتم پرسیدم چی شده است درسهایت خراب است؟ گفت: چکار داری امضاء کن انگشت زدم پدرش هم امضاء کرد بعد گفت: خوب حالا من می خواهم به جبهه بروم گفتم: جبهه چیه؟ گفت: همان جایی که دایی اکبر رفته است گفتم آنها را از طرف ارتش برده اند خلاصه رفت و بعد از حدود دو هفته آمد و گفت مادر از بس تو ناراحت بودی مرا بر گرداندند .
- وقتی مسعود شهید شده بود خواب دیدم که دور اتاق را آب پاشی کرده و پرچم سفید زده است خانه مثل روز روشن شده است داشت قرآن می خواند پرسیدم مادر کی آمدی؟ گفت: دیشب آمدم خواب بودید چیزی نگفتم که شما بیدار شوید آمدم توی این اتاق قرآن بخوانم صبح که شد ناراحت بودم ماه رمضان هم بود فامیل های پدرش از زاهدان آمدند گفتند می ایستیم تا مسعود بیاید شب شد یکی دارد در می زند رفتم دیدم یک موتوری است بدنم به لرزه لفتاد گفتم هر خبری هست ایشان پرسید منزل توکلی اینجاست؟ گفتم: بله گفت: پدرش را بگویید بیاید خلاصه خبر شهادت مسعود را دادند .
- فرزندم مسعود دو ساله بود که مریض شد ایشان را به دکتر بردم گفت بچه ی مرده را به نزد من آوردی با شنیدن این حرف ناراحت شدم مرا از توی اتاق دکتر بیرون کردند نسخه ای نوشت و گفت اگر خوب شد به ما خبر بده بچه را آوردم خانه و داروهایش را دادم کنار منزل ما مسجد امام رضا (ع) بود رفتم پارچه سپاه گرفتم دادم دور مسجد و منبر زدند و شله زردی بار کردم و گفتم یا امام رضا بچه ام را شفا بده صبح همة فامیل دور هم جمع بودیم که دیدم چشم هایش را باز کرد با دیدن این صحنه فامیل خوشحال شدند و گفتند بچه زنده شد .[۱]