متن کامل خاطره
26. *زمانی که حسین می خواست به جبهه برود مصادف بود با شهادت عموی کوچکم در تهران به همین خاطر پدر و مادرم با رفتن حسین به جبهه مخالفت کردند. آنها می گفتند:ما مجبوریم به تهران برویم وتو باید در کنار خواهر وبرادرانت بمانی و مراقبشان باشی تا ما برگردیم بعد به جبهه بروی.وقتی پدر ومادرم برای تشییع جنازه به تهران رفتند، صبح روز بعد حسین وسایل خود را جمع و از ما خداحافظی کرد و به جبهه رفت بعد از مدتی پیکر پاکش را آوردند.
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16253