==وصیتنامه==
*متن متن کامل وصيتنامه شهيد غلامرضاقاسمي به پدر و مادرش :*مپنداريد آنانکه در راه خدا کشته شده اند مرده اند بلکه آنها زنده اند و نزد خدا روزي دارند .راهي است که بايد پيمود و سفري است که بايد رفت چه بهتر که در راه خدمت به اسلام و ملت شريف اسلامي ،شربت شهادت نوشيد و با سرافرازي به لقا ا... پيوستن و اين همان است که اوليا ا... آرزوي آنرا دارند و از خداي بزرگ در مناجات خود طلب مي کردند . گوارا باد شربت شهادت به شهداي انقلاب به خصوص شهداي اخيرمان . امام خميني پدر بزرگوار سلام سلام گرم مرا بپذير ،سازي که ا زاعماق قلبم سرچشمه مي گيرد. پدر جان از روزي که عازم جبهه شدم ،تولدي ديگر يافته ام و وارد دانشگاهي شده ام که کتابش قرآن و بنيانگذارش حضرت محمد (س)و استادش حسين (ع)مي باشد در اين دانشگاه به جاي قلم از اصلحه استفاده مي شود و مرکب آن از خون مي باشد و در اين ئانشگاه دروس مختلفي تدريس مي شود واز جمله ايثار ،از خود گذشتگي و پشت پا زدن به هواهاي نفساني و اميال شيطاني ،وفا کردن به مهمترين چيزها از قبيل پدر و مادر خواهر و برادر و همسر و فرزند و حتي و حتي سر و جان در راه خدا مي باشد .اما اشخاصي که مي خواهند وارد اين دانشگاه شوند بايد امادگي قبلي داشته باشند و من در کلاس درس شما فرا گرفته ام شما و مادرم معلمان خوبي براي من بوده ايد ،قبولي خود را حاصل زحمات شما مي دانم من با تمام وجود در برابر شجاعت و روح بزرگتان سر تعظيم فرود مي آورم و ديگر از شما درخواست مي کنم در موقع نماز پيش خدا برايم درخواست شفاعت کنيد تا گناهانم بخشيده شود و اما سلام من به مادري که از صبر بسيار کم نظير بررررخوردار است و در پاکي ومهرباني کم نظير است .مادر مهربانم اگر شهيد شدم برايم زاري و شيون نکني و خدا را شکر کني که توانستي فرزندي تربيت کني که روز قيامت پيش جدت رو سفيد باشي . مادر جان از تو ميخواهم که حلالم کني و از بديهاي که در حقت انجام دادم در گذري و از خدا بخواهي که فرج حضرت مهدي (ع)راهر چه زودتر نزديک بگرداند ته مردم بتوانند در سايه اسلام به راحتي زندگي کنند . اي همسرم چنانچه شهيد شدم از تو مي خواهم ححجاب و وقارت را بيش از پيش حفظ نمايي زيرا ضامن خون من حجاب تو و ديگر خواهران مسلمان خواهد بود .در دامن مادراني پاک است که فرزنداني مومن و متقي رشد مي نمايد در همه حال ياد خدا را فراموش ننمائيد و تسليم هواهاي نفساني نگرديد . همسرم هدف و راه من فقط به خاطر اسلام است و لبيک به ن داي هل من ناصر امام حسين (ع)و فرزند برومندش امام خميني است .در پايان مي خواهم که در نماز هميشه برايم طلب آمرزش و مغفرت نمائي واز خدا مي خواهم که غرج امام زمان را تا جهان را پر از عدل و داد کند . ضامن خون من حجاب توست ،وقار توست .
==خاطرات==
راوی علی اکبر قاسمی
*زمانی که همسر فرزندم غلامرضا وضع حمل کرده بود من در مشهد وقتی برگشتم ایشان به من گفت :پدر اسم بچه را چه بگذاریم من گفتم: خودت بهتر می دانی . گفت : نه شما پدر من هستید و باید اسم او را انتخاب کنید . گفت : ما می خواستیم میثم بگذاریم که نام یکی از یاوران حضرت علی (ع) بوده گفتم : اسم خوبی است ولی به نظر من نام سید به آن نمی خورد و بهتر است نام امام حسین (ع) را بگذارید و ایشان قبول کرد و روزی که میخواست به جبهه برود آقای رجایی می گوید شما متوجه نبودید غلامرضا 4 یا 5 دفعه برگشته و بچه را بوسیده که فهمید ه بود غلامرضا دیگر بر نمی گردد.
راوی سید محمود قاسمی
*قبل از اینکه برادرم سید غلامرضا به جبهه اعزام شود شب تاسوعا یا عاشورا بود فردی درتلویزیون مداحی می کرد و این نوحه را می خواند: کجائید ای جوانان کفن پوش فدا گشتید همه درجبهه شوش و ایشان گریه می کرد به من گفت : مرحله بعد عملیات ما در مناطق شوش خواهد بود و این را بدانید که من حتما در این عملیات شرکت خواهم کرد گویا به ایشان الهام شده بود که به شوش می رود و در همانجا به شهادت می رسد که همانطور هم شد ایشان به جبهه اعزام شدند و در محل سایت 4و 5 اطراف شوش به شهادت رسیدند .
راوی سید محمود قاسمی
*آنطور که همرزمان برادرم سید غلامرضا تعریف کرده اند: ایشان در مرحلة اول عملیات فتح المبین در تاریخ 2/ 1/ 61 شرکت می کند و ایشان جزء اولین گردان خط شکن در منطقة شوش بوده است و پس از شروع عملیات پای ایشان زخمی می شود که با چفیة خود می بندد و در همان حال به نبرد ادامه می دهد که در همین حین بوسیلة گلولة کاتیوشای دشمن مورد هدف قرار می گیرد و به درجة رفیع شهادت نائل می گردد.
راوی علی اکبر قاسمی
*هفتمین شبی که فرزندم سید غلامرضا به دنیا آمده بود خواب دیدم ایشان را به کنار نهر علقمه بردم و در آنجا غسل دادم. بعد از آن که این خواب را دیدم منتظر بودم تا اتفاقات مهمی در مورد او رخ دهد تا اینکه او بزرگ شد و به جبهه رفت و به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
راوی علی اکبر قاسمی
*همرزمان فرزندم سید غلامرضا تعریف می کنند و می گویند: غلامرضا پایش تیر می خورد و با چفیه خود روی آنرا محکم می بندد. بچه ها به او می گویند: قاسمی آتش دشمن زیاد است شما برگرد عقب ممکن است شهید شوی ایشان در جواب می گویند: حالا که به درب رسیده ام و بهشت را با چشم خود می بینم برگردم. این غیر ممکن است و به پشت تیربار می نشیند و آنقدر شلیک می کند تا تیرهای آن تمام می شود و به پیرمردی که کمک تیربار چی است می گوید: برو گلوله بیاور او می رود تا گلوله بیاورد ولی چون در آمدن تأخیر می کند خودش حرکت می کند تا برود گلوله بیاورد که در همان لحظه خمپاره به کنار او می خورد و ترکش آن به او اصابت می کند و او را به درجة رفیع شهادت نائل می گرداند.
راوی علی اکبر قاسمی
*موقعی که فرزندم غلامرضا می خواست به جبهه برود من در آن طرف شهر آشپزی می کردم که ایشان جهت خداحافظی به نزد من آمد و رفت وقتی که برگشتم مادش گفت: غلامرضا گفته: از ما دو نفر یعنی من و خودش حتماً باید یک نفر در جبهه باشیم. من گفتم: محمود که در جبهه است او به مادرش گفته بود محمود پاسدار است و حسابش جداست ولی در خانه ای که دو نفر مرد می باشند چه برادر باشند و چه پدر و پسر باید یکی در جبهه باشد.
راوی علی اکبر قاسمی
*در زمان شاه خائن که غلامرضا به دبیرستان می رفت یک روز مقاله ای نوشته بود و در آن در مورد یزیدیان زمان و اینکه در هر زمان باید از حسین(ع) درس گرفت سخن گفته بود و میخواست بود در مراسمی به روی صحنه برود و بخواند که دبیر آنها آقای خزاعی او را به جهت نوشتن مقاله تحسین کرده بود ولی به دلیلی صلاح نداشته بود که آن را بخواند .
راوی علی اکبر قاسمی
*یک روز من از مسجد آمدم و چون شب قبل نخوابیده بودم دراز کشیدم و به خواب رفتم. یکدفعه فرزندم سید غلامرضا وارد خانه شد و از خواب بیدار شدم و به من گفت: شما خوابیده اید که منافقین این کارها را می کنند من و دوستانم دفتر بنی صدر را گرفته ایم. تعداد منافقین هم زیاد بود و زد و خورد هم کردیم ولی در عین حال ما پیروز شدیم و دفتر را گرفتیم. پس با هم رفتیم که از دفتر مراقبت کنیم و اگر دوباره منافقین آمده و با آنها برخورد کنیم ولی دیگر آنها نیامدند.
<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16368 یاران رضا]</ref>