ویرایش‌ها

شهید محمدرضا قدیری نقندر

۱٬۵۵۴ بایت حذف‌شده، ‏۲ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۰۵
 
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = محمدرضاقدیری‌نقندر
|تصویر =16607.jpg
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[مشهد]]
|شهادت = [[چنانه، 1370/02/12]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =[[خواجه ربیع]]
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت =
|طول خدمت =
|درجه =
|سمت‌ها = [[فرمانده گروهان-ادوات]]
|جنگ‌‌ها =
|نشان‌های لیاقت =
|عملیات‌ =
|فعالیت‌ها =
|تحصیلات =
|تخصص‌ها =
|شغل =
|خانواده =نام پدر: محمد
}}
 
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : فرمانده گروهان-ادوات
گلزار : خواجه‌ربیع‌
==خاطرات== تولد و کودکیموضوع تولد و کودکيراوی مجید موسوی نژادمتن کامل خاطره
* موضوع تولد در دوران کودکی، محمّدرضا طرحی ریخته و کودکيابتکاری به خرج داد، بدین صورت که خود را به درجه سرگروهبانی ارتقاء داده و به من نیز نقش سرباز خود را سپرد. او از کامواهای مادر بزرگش سیم برای بی سیم و از عصا پدربزرگم اسلحه ای برای خود و از نی قلیان مادر مرحومه ام هم اسلحه کوچکتری برای من ترتیب داد. سپس به من دستور داد که به بالای درخت سپیدار بروم. چون در صحن حیاط منزل ما چندین درخت سپیدار بود که اکثر سرگرمیهای من و محمّدرضا در اطراف آنها بود و من هم که طبق تمرینات قبلی از عهده بالا رفتن از درخت برمی آمدم دستور را اطاعت کرده و در بالای درخت مستقر شدم. از قضا درخت بلندتری را انتخاب کرده بودم که بر حرکات دشمن بیشتر مسلط باشم. در هر صورت، بنده وظیفه داشتم که همه حرکات دشمن فرضی را به سرگروهبان که در پایین درخت نشسته بود گزارش دهم. عملیات شروع شد: الو، الو.... از عقاب به شاهین، شاهین صدای من را می شنوی؟که ناگهان شاخه زیر پایم شکست و به طرف پایین سقوط نمودم دیگر نفهمیدم که چه شد،فقط احساس کردم که روی شانه های سرگروهبان محمدرضا افتاده ام و او که سرش به زانوهایش خورده و لبهایش خون شده بود زار زار گریه می کردو نمی دانستم که سرگروهبان چه توبیخ و تنبیهی برایم درنظر خواهد گرفت. و بالاخره پس از شنیدن غرزدنهای سرگروهبان، قرار شد که شب را در خانه ما بماند، چرا که اگر پدرش می فهمید ماجرا بدتر می شد.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16607 یاران رضا]</ref>
در دوران کودکی، محمّدرضا طرحی ریخته و ابتکاری به خرج داد، بدین صورت که خود را به درجه سرگروهبانی ارتقاء داده و به من نیز نقش سرباز خود را سپرد. او از کامواهای مادر بزرگش سیم برای بی سیم و از عصا پدربزرگم اسلحه ای برای خود و از نی قلیان مادر مرحومه ام هم اسلحه کوچکتری برای من ترتیب داد. سپس به من دستور داد که به بالای درخت سپیدار بروم. چون در صحن حیاط منزل ما چندین درخت سپیدار بود که اکثر سرگرمیهای من و محمّدرضا در اطراف آنها بود و من هم که طبق تمرینات قبلی از عهده بالا رفتن از درخت برمی آمدم دستور را اطاعت کرده و در بالای درخت مستقر شدم. از قضا درخت بلندتری را انتخاب کرده بودم که بر حرکات دشمن بیشتر مسلط باشم. در هر صورت، بنده وظیفه داشتم که همه حرکات دشمن فرضی را به سرگروهبان که در پایین درخت نشسته بود گزارش دهم. عملیات شروع شد: الو، الو.... از عقاب به شاهین، شاهین صدای من را می شنوی؟.. که ناگهان شاخه زیر پایم شکست و به طرف پایین سقوط نمودم..... دیگر نفهمیدم که چه شد... ،فقط احساس کردم که روی شانه های سرگروهبان محمدرضا افتاده ام و او که سرش به زانوهایش خورده و لبهایش خون شده بود زار زار گریه می کرد. ......و نمی دانستم که سرگروهبان چه توبیخ و تنبیهی برایم درنظر خواهد گرفت. و بالاخره پس از شنیدن غرزدنهای سرگروهبان، قرار شد که شب را در خانه ما بماند، چرا که اگر پدرش می فهمید ماجرا بدتر می شد.راوی مجید موسوی نژاد
<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16607 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />==نگارخانه تصاویر==<gallery>Image:16607.jpg</gallery>==رده=={{ترتیب‌پیش‌فرض: محمدرضا_قدیری‌نقندر}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان رضوی]][[رده: شهدای شهرستان مشهد]]
۴۴۶
ویرایش