ویرایشها
یک هفته قبل از اینکه خبر شهادت ایشان را به ما بدهند عمویش برای وی نامه فرستاد که بعد از چند روز، نامه برگشت خورد من احساس کردم باید خبری باشد و گفتم : حتماً محمد شهید شده است و خیلی نگران بودم . همسایه ها گفتند : نگران نباشید شاید جای ایشان را عوض کرده اند ولی به من الهام شده بود که محمد شهید شده است و بعد از سه روز که از بازگشت نامه ایشان گذشت خبر شهادت ایشان را به ما دادند .
یادم می آید ایشان یک دفعه مرا به زیارت آقا علی بن موسی الرضا به مشهد مقدس برد آنجا برایم یک چادر نماز خرید وباهم به حرم مطهر رفتیم وهمان روز پس از زیارت به بجنورد بازگشتیم وایشان به من گفت : می خواهم از همین جا به جبهه بروم من به وی گفتم : اول به روستا برویم ولی ایشان گفت : نه ، شما به روستا بروید ومن هم عازم جبهه می شوم ایشان مرا سوار ماشین کرد وضمن خداحافظی گفت : که از عمو و زن عمو خداحافظی کن و بگو مرا حلال کنند من گریه ام گرفت وگفتم : عمو این حرف را نزن انشاءا … صحیح و سالم به منزل برمی گردی ولی ایشان گفت : به هر حال جنگ است و من یقین دارم که شهید می شوم وآن لحظه آخرین دیدار من با ایشان بود و پس از مدت کوتاهی ایشان به شهادت رسید .
یادم می آید موقع رفتن به جبهه بخاطر اینکه پدر و مادرم ایشان را بزرگ کرده بودند ابتدا از آنها اجازه خواست که به جبهه برود ولی پدر و مادرم موافقت نکردند ولی ایشان با اصرار زیاد آنها را راضی نمود وبه جبهه رفت .
وقتی که خبر شهادت محمد را به ما دادند البته ابتدا نگفتند که شهید شده است . گفتند : محمد مجروح شده است ولی من فهمیدم که ایشان به شهادت رسیده است . وبه خاطر شوکی که به من وارد شد از روی پله های ساختمان به پائین افتادم و مدت زیادی بی هوش بودم وموقعی که به خودم آمدم دیدم تمام اهالی روستا به منزل ما آمدند واطراف مرا گرفتند ولی بعد از آن احساس ناراحتی نکردم و سعی کردم با توجه به هدفی که شهید داشت و عشقی که به شهادت در راه خداوند داشت صبر پیشه کنم .
وقتی خبر شهادت ایشان را به یاد دارم یک دفعه که محمد برای کار من دادند من به تهران رفته بود همزمان بود با ایام نوروز و چون بجنورد رفتم وصبح روزی که ایشان نتوانسته بود را تشییع می کردند من به روستا بیاید مقداری لباس برای تمام اعضا خانواده خریده مسجد انقلاب رفتم ودرآنجا جنازه ی پسرم را شناسایی کردم وخیلی ناراحت بودم زمانیکه جنازه پسرم را دیدم به قدری گریه کردم که ازهوش رفتم و فرستاده بود و نامه ای هم نوشته بود زمانی به هوش آمدم که چون من نمی توانم بیایم ولی از شما می خواهم که این لباس ها خودم را بپوشید تا در بین مردم سر افراز باشید فرار روستا دیدم ودرآنجا فرزندم را به خاک سپردم .راوی اسدالله قربانی
یادم می آید محمد پنج سال داشت که دختر دو ساله ام مریض شد و چون درآن زمان وسیله ای وجود نداشت به همراه محمد دخترم را جهت مداوا بوسیله حمار به شهرستان بجنورد منتقل وسپس مقداری آذوقه و بیسکویت برای محمد گرفتم و با وجود اینکه محمد کودکی بیش نبود از او خواستم که به روستا نزد زن عمویش برگردد و محمد به روستا آمده بود و درمحلی در اطراف روستا که همسرم مشغول کار درو بوده محمدبه آنجا رفته وتمام آذوقه وبیسکویت ها را به همسرم داده بود ودر طول راه ومسیر طولانی بدون اینکه مقداری بیسکویت ها را خورده باشد راه را طی کرده بود.راوی اسدالله قربانی<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16706 %2016706 یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references/>