ویرایش‌ها

شهید محمد قربانی - شهادت 1366

۶۵۴ بایت حذف‌شده، ‏۱۵ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۰۷:۵۹
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی کد شهید: 6615166 تاریخ تولد : |نام فرد = : محمد قربانی|تصویر = |توضیح تصویر = |ملیت = [[پروندهمحل تولد :پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|تولد = [[ اسفراین ]]|نام خانوادگی : قربانی‌ تاریخ شهادت = [[۱۳۶۶: 1366/۸08/۲۲]]22|وفات = |مرگ = |محل دفن = گلزار|مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = |طول خدمت = |درجه = |سمت‌ها = رزمنده|جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]|نشان‌های لیاقت = |عملیات‌ = |فعالیت‌ها = |تحصیلات = نامشخص|تخصص‌ها = |شغل = |خانواده = نام پدر [[ لطف الله ]]}}: لط‌ف‌اله‌ مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌گلزار : ==خاطرات==
خبر شهادت
موضوع خبر شهادت
متن کامل خاطره
*روزی که شهید را به اسفراین آورده بودند، روز پنجم آذرماه 66 بود. اول به برادرش حسن قربانی که در سپاه کار می کرد خبر داده بودند. حسن رفته بود جنازه برادرش را دیده بود و برگشت خانه، و بدون این که چیزی بگوید و یا ناراحتی از خود نشان بدهد، عکس شهید را برداشت. پرسیدم چه می خواهی؟ جواب داد:" عکس را برای پرونده می خواهم." درحال رفتن از خانه پدرش را می بیند که در حال رفتن به راهپیمایی روز بسیج بود. به پدرش می گوید:" پدر بیا شما را کار دارم." وقتی پدرش حال نگران او را می بیند می گوید:" چیزی نگو، إنا لله و انا إلیه راجعون." و می فهمد که پسرش به شهادت رسیده است. می گوید:" الآن کجاست؟" حسن می گوید:" در سردخانه بیمارستان و با هم به دیدن او می روند. ولی پدرش با صبر و تحمل زیاد وقتی جنازه شهیدش را می بیند دست به آسمان بلند می کند و می گوید:" خدایا این هدیه ناقابل را به کرمت از من قبول کن و او را با شهدای صدراسلام و شهدای کربلا محشور گردان
خواب و رویای دیگران درمورد شهید
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
متن کامل خاطره
*چند شب به عملیات و شهادت محمد مانده بود که من ایشان را درخواب دیدم که به سنگر من آمد وبه من سلام داد و روبوسی کرد . محمد از من پرسید رفیق دیگرم کجاست ؟ من گفتم : رفته بیرون . بعد اسلحه و وسایل خود را به من داد و گفت: این اسلحه را به شما می دهم و از شما می خواهم این اسلحه را روی زمین نگذارید وسایل مرا به خانواده ام بده و سلام مرا برسان . من گفتم : کجا می روید ؟ گفت : به دیدار رفقای خودم می روم .
توکل به خداوند
موضوع توکل به خداوند
متن کامل خاطره
*درعملیات کربلای 5 محمد قربانی در گردان به عنوان آرپی جی زن مشغول خدمت بود . آنها در مرحله ی اول عملیات شرکت کردند و من که درگردان امام حسین بودم می خواستم در مرحله ی دوم شرکت کنم گردان ما در دژ خرمشهر مستقر بود. وقت نماز ظهر بود بعد از اینکه نماز ظهر و عصر را خواندم متوجه شدم که گردان آنها برمی گردند تا استراحت کنند . من دوان دوان رفتم جلوی گردان و از همرزمان سوال کردم که برادرم را ندیده اید گفتند: چرا از پشت سر می آید . بعد از نیم ساعت چشم انتظاری چشمانم با آمدنش روشن شد . دستش را گرفتم دیدم از بس که آرپی جی زده از گوشهایش خون جاری است اول سوال کردم آیا توانستی تانکی شکار کنی ؟ با لبخند شیرین خود گفت: گلوله های آرپی جی را من مامور بودم شلیک کنم وکسی دیگر آنها را هدایت می کرد می گفت : در لحظه های آخر تانکی با سرعت زیاد به طرف ما آمد که گلوله ای را با فریاد یا مهدی (عج) شلیک کردم و با هدایت او این گلوله به زیر برجک تانک اصابت نمود و در قهر آتش خدا سوخت .
خبر شهادت
موضوع خبر شهادت
متن کامل خاطره
*روز پنجم آذرماه بود که خبرشهادت برادرم محمد قربانی را در داخل سپاه به من اعلام کردند رفتم سرد خانه و پیکر مطهرش را زیارت نموده و برگشتم منزل و عکس او را برداشتم تا برای تشییع آماده کنم داخل خیابان ولی عصر بود که پدرم را دیدم که به طرف بسیج برای راهپیمایی می رفت رفتم پیش او و بعد ازسلام کردن از حالات من فهمید که خبری است گفت : چی شده آیا برادرت شهید شده است؟ گفتم : بله . یکباره دست به دعا برداشت و گفت : خدایا این قربانی را از من قبول کن . بعد از دیدن شهید در سردخانه دوباره دست به سوی آسمان بلند کرد و گفت : خدایا این هدیه را قبول کن تو او را روزی به من دادی و امروز از من گرفتی او را به درگاه و پیشگاهت قبول کن واو را با شهدای صدر اسلام و شهدای کربلامحشور گردان . پدرم واقعاً می دانست که فرزندش با چه هدفی به جبهه رفته ودر راه چه آرمان بزرگی به شهادت رسیده است و لذا با تمام توان صبر را پیشه راه خود نمود و همیشه بعد از شهادت این سه عزیر (عبدا… ، محمد الهی ، محمد قربانی ) که هر سه جز فامیل بودند به ما دلداری می داد و می گفت : صبر کنید تا خدا به شما اجر دهد .
عشق شهادت
موضوع عشق شهادت
متن کامل خاطره
*زمان? زمانی که ما اعزام شدیم ما را به اهواز اردوگاه شهید بروجرد? بروجردی بردند. من اطلاع نداشتم که محمد قربان? قربانی هم آنجاست. روز? روزی من تو? توی پادگان مشغول قدم زدن بودم، که یک دست لباس بسیج? بسیجی شسته شده رو? روی طناب پهن بود، پشت لباس بسیج? بسیجی انواع عکسها? عکسهای تانک و عکس شهید فهمیده کشیده شده بود و نوشته ? ی یا زیارت یا شهادت نوشته شده بود. من این لباس را برداشتم و بدون آنکه بدانم مال چه کس? کسی است، چون به عکسها? رو? عکسهای روی آن علاقه مند شده بودم، با خود به گردان آوردم. روز بعد همه ? ی بچه ها? های گردان ما، این عکسها را رو? روی لباس خودشان کشیدند. محمد قربان? قربانی دیده بود که بچه ها این تصاویر را رو? روی لباس خود کشیده اند، و فهمیده بود که این تصاویر از رو? عکسها? روی عکسهای لباس او چاپ شده است. سراغم را گرفته بود تا مرا پیدا کند. وقت? وقتی مرا پیدا کرد گفت:" شنیده ام این عکسها از رو? روی لباس شما کشیده شده، اگر امکان دارد برا? برای لباس من هم این تصاویر را نقاش? نقاشی کن." بدون اینکه به من بگوید این لباس مال من است و چون ایشان را دیده بودم خیل? خیلی خوشحال شده بودم، همان لباس خودش را به خودش هدیه کردم. در ضمن نم? نمی دانستم که این لباس مال خود اوست. بعد از دو روز ماجرا? ماجرای لباس را تعریف کردم او گفت:" آن لباس مال من بوده است." به او گفتم: چرا همان اول نگفت?؟ نگفتی؟ گفت:" چون شما برداشته بودید نم? نمی خواستم پیش دوستانت شرمنده شو? شوی و بعد شروع به کشیدن تصاویر? رو? تصاویری روی لباسم کرد" و گفت:" وقت? وقتی من این عکسها را م? می کشیدم خودم را برا? برای شهادت صددرصد در راه خدا آماده م? می کردم و با این عکسها پیمان شهادت با خدا بستم." بعد از یکسال و چند ماه که از این ماجرا گذشت، در محور? محوری که ایشان و 4 نفر تخریب چ? چی رفته بودند تا محور را باز کنند با همان لباس به شهادت رسید. وقت? وقتی من رفتم کنارش دیدم با همان لباس به شهادت رسیده است.
عشق شهادت
موضوع عشق شهادت
7- وقتی که در سن 16 سالگی برای اولین بار می خواست به جبهه برود، چون از نظر جسمی هنوز بالغ نشده بود، ما فکر کردیم برای جبهه رفتن زود است، به همین خاطر از رفتن او به جبهه جلوگیری کردیم. روزی نامه ای از طرف بسیج برای رضایت والدین به او داده بودند. رضایت نامه را آورد خانه، در مقابل پدرش و من، مودب دو زانو نشست و گفت: " پدرجان این رضایت نامه را امضاء کن. من می خواهم برای دفاع از اسلام و قرآن و مرز و بوم خودمان و برای لبیک گفتن به ندای رهبر حضرت امام ‹ره› به جبهه بروم. " در حالی که این سخنان را بر زبان جاری می کرد، اشک از چشمانش جاری شد و بغض گلویش را می فشرد، که شاید پدرش رضایت ندهد. ولی وقتی پدرش حالت روحانی او را دید، ضمن امضاء رضایت نامه گفت: " آفرین پسرم. برو، تو را به خدای بزرگ می سپارم. و در جبهه به دیگر رزمندگان اسلام سلام مرا هم برسان." او در این لحظه می خواست از خوشحالی پرواز کند و حرکت کرد و به طرف بسیج و نهایتاً به جبهه اعزام شد.
منبع سایت: <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16712یاران رضا]</ref> ==پانویس==<references/>
۴۴۶
ویرایش