ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید علی قصائی ایرج

۲۵۵ بایت حذف‌شده، ‏۱۵ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۱۲
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی کد شهید: 6219677 تاریخ تولد : |نام فرد = علی قصائی ایرج|تصویر = |توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]| علی‌ محل تولد = [[: بجنورد ]]|نام خانوادگی : قصائی‌ایرج‌ تاریخ شهادت = [[۱۳۶۲: 1362/۱۲12/۶]]06|وفات = |مرگ = |محل دفن = |مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = |طول خدمت = |درجه = |سمت‌ها = رزمنده|جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]|نشان‌های لیاقت = |عملیات‌ = |فعالیت‌ها = |تحصیلات = نامشخص|تخصص‌ها = |شغل = |خانواده = نام پدر [[ حسن ]] }} ==خاطرات==: حسن‌ مکان شهادت :
* تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌گلزار : خاطرات پیش بینی شهادتموضوع پيش بيني شهادتراوی علی اصغر کریمیمتن کامل خاطره
به یادم دارم دفعه آخری که دوستم علی قصایی قصد رفتن به جبهه داشت به در مغازه ما آمد و عکس را که از قبل تهیه کرده بود به من داد . به او گفتم : عکس از تودارم دیگر نیازی به عکس نیست او گفت: این عکس را برایت آورده ام تا در موارد ضروری آن را به خانواده ام برسانی تا از آن استفاده کنند. مثل اینکه به ایشان الهام شده بود که شهید می شود و به من گفت این دفعه آخری است که به جبهه می روم و دیگر بر نخواهم گشت من این حرف او را به شوخی گرفتم و به او خندیدم او خداحافظی کرد و رفت و دیگر او را ندیدم تا اینکه خبر شهادتش را به من دادند و آنجا متوجه شدم مادرش دنبال عکس می گردد تا برای تشیع جنازه اش تکثیر کند و من آن عکس را که خود شهید به من داده بود به آنها دادم و به یاد گفته اش افتادم که می گفت در موقع ضروری این عکس را به خانواده ام بده . آن لحظه فهمیدم که او آگاه بوده است . اثر شهادت بر اشیاء و عالم موجوداتموضوع اثر شهادت بر اشياء و عالم موجوداتراوی محمد علی اصغر کریمیعاقلی مقدممتن کامل خاطره
* اثر یادم هست پسر خواهرم علی قصائی چند کبوتر داشت که در آخرین اعزامش به ما می گفت این دفعه که برگشتم میخواهیم این کبوتر ها را به حرم امام رضا (ع) ببرم و آنجا رها کنم که به منطقه رفت و تا چند وقت از او خبری نداشتیم تا اینکه یک روز من کبوتر ها را به گفته خودش به حرم امام رضا (ع) بردم و در آنجا رها کردم بعد از چند روز که در حیاط خانه نشسته بودیم متوجه شدم که یکی از کبوترهای علی که به حرم برده بودم برگشته است همزمان با آن درب خانه به صدا در آمد وقتی در را بازکردم چند نفر از افراد سپاه به منزل ما آمدند و خبر شهادت بر اشیاء علی را بای ما آوردند وقتی آنها از خانه خارج شدند همزمان با رفتن آنها کبوتر هم پرواز کرد و عالم موجوداترفت و دیگر برنگشت. لحظه و نحوه شهادتموضوع لحظه و نحوه شهادتراوی ملک محمد عاقبتیمتن کامل خاطره
یادم هست پسر خواهرم در عملیات خیبر که در منطقه جزیره مجنون و بین خشکی و آب واقع شده بود با شهید علی قصائی چند کبوتر داشت همراه بودم با ایشان بر علیه دشمن غاصب می جنگیدم حدود ساعتهای سه و چهار صبح بود که در آخرین اعزامش آن هنگام پیش روی به ما می گفت این دفعه سمت مواضع دشمن بودیم که برگشتم میخواهیم این کبوتر ها را گلوله خمپاره ای به حرم امام رضا (ع) ببرم و آنجا رها کنم که نزدیکی ما به منطقه رفت و زمین خورد من تا سوت خمپاره را شنیدم خودم را روی زمین انداختم ولی علی چند وقت از او خبری نداشتیم تا اینکه یک روز لحظه بعد دراز کشید وقتی خمپاره منفجر شده من کبوتر ها را سریع بلند شدم تا به گفته خودش به حرم امام رضا (ع) بردم و در آنجا رها کردم بعد از چند روز راهم ادامه دهم که در حیاط خانه نشسته بودیم متوجه شدم که یکی از کبوترهای علی که به حرم برده بودم برگشته است همزمان با آن درب خانه به صدا در آمد او پشت سرم نیست وقتی برگشتم او را در همان جا دراز کشیده بود دیدم سریع خودم را بازکردم چند نفر از افراد سپاه به منزل ما آمدند او رساندم و خبر شهادت علی او را بای ما آوردند وقتی آنها صدا زدم هیچ عکس العملی از خانه خارج شدند همزمان با رفتن آنها کبوتر هم پرواز کرد و رفت او ندیدم تا او را برگرداندم دیدم که چند ترکش به سینه ایشان اصابت کرده است و خون زیادی از او می رود تاامداد گر را صدا زدم او دیگر برنگشتجانی در تن نداشت و به مقام والای شهادت نائل گشت . پیش بینی شهادتموضوع پيش بيني شهادتراوی احیاء محمد علی عاقلی مقدمعامریمتن کامل خاطره
* لحظه یادم هست قبل از شروع عملیات مرخصی گرفته بودم و نحوه قصد رفتن به خانه را داشتم که شهید علی قصائی مرا صدا زد و گفت : تعدادی عکس گرفته ام از شما می خواهم اینها را به خانواده ام بدهی . به او گفتم : مگر بعد از عملیات مرخصی نمی روی ؟ مکث کرد و گفت : شاید دیگر نتوانم به خانه برگردم و شهید شوم . من حرف او را به شوخی برداشت کردم و عکسها را از او گرفتم و بعد از خداحافظی به اسفراین آمدم وقتی مرخصی ام تمام شد و به منطقه رفتم هر چه دنبال او گشتم پیدایش نکردم و وقتی از همرزمان سراغ او را گرفتم . متوجه شدم که او به مقام والای شهادتدست یافته است . توجه به امر ازدواجموضوع توجه به امر ازدواجراوی حسن قصائیمتن کامل خاطره
یادم هست در عملیات خیبر که در منطقه جزیره مجنون و بین خشکی و آب واقع شده بود با شهید پسرم علی قصائی همراه بودم با ایشان بر علیه دشمن غاصب می جنگیدم حدود ساعتهای سه یک سال و چهار صبح شش ماه از خدمت سربازی اش را گذرانده بود که در آن هنگام پیش روی به سمت مواضع دشمن بودیم که گلوله خمپاره ای به نزدیکی ما مرخصی آمد یک روز به زمین خورد من تا سوت خمپاره را شنیدم خودم را روی زمین انداختم ولی علی چند لحظه بعد دراز کشید وقتی خمپاره منفجر شده گفت : من قصد دارم ازدواج کنم . من سریع بلند شدم تا به راهم ادامه دهم که متوجه شدم او پشت سرم نیست وقتی برگشتم او را در همان جا دراز کشیده بود دیدم سریع خودم را گفتم شما بهتر است شش ماه دیگر که از خدمت سربازیت مانده تمام کنی بعد فکری به حالت میکنیم ولی او رساندم قبول نکرد و او می گفت : آن موقع خیلی دیر است . بالاخره ما را صدا زدم هیچ عکس العملی از او ندیدم مجبور کرد تا او به خواستگاری دختر خواهرم بروم ما بعد از تمام کردن کار آنها را برگرداندم دیدم که چند ترکش به سینه عقد یکدیگر در آوردیم . ایشان اصابت کرده است و خون زیادی از او می رود تاامداد گر حدود چهار روز را صدا زدم او ماند بعد به منطقه رفت و دیگر جانی در تن نداشت بر نگشت و به مقام والای شهادت نائل گشت رسید و من علت اینکه می گفت دیر است را فهمیدم که به او الهام شده که شهید می شود . خواب و رویای دیگران درمورد شهیدموضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيدراوی ملک محمد عاقبتیحسین قصائیمتن کامل خاطره
* پیش بینی شهادتزمانی که برادرم علی قصائی مفقود الاثر شده بود یک شب او را در خواب دیدم که به همراه من در یک باغ بزرگ و زیبایی قدم می زنیم که به یک بلندی رسیدیم و از آنجا بالا رفتیم در بالای بلندی دو فرشته را دیدم که به طرف ما آمدند و به ما اشاره کردند که پرواز کنید من خیلی سعی کردم که از جا بلند شوم ولی نتوانستم علی را دیدم که پرواز کنان در جلوی من مرا تشویق می کند بعد از چند لحظه به من گفت : شما نمی توانید پرواز کنید پس بمان و از پدر و مادر مواظبت کن بعد پرواز کرد و همراه آن فرشته ها دور شد و من در آن لحظه از خواب بیدار شدم و خیلی گریه کردم و تصمیم گرفتم که در که به منطقه بروم و دنبال او بگردم . صبح که موضوع را به مادرم اطلاع دادم مادرم موافقت نکرد و مثل اینکه او خبر دار شده بود که علی شهید شده است. آخرین وداع با خانوادهموضوع آخرين وداع با خانوادهراوی طاهره قصائیمتن کامل خاطره
یادم هست قبل از شروع عملیات مرخصی گرفته بودم و آخرین مرتبه که برادرم علی قصائی قصد رفتن به خانه جبهه را داشتم داشت موقع خداحافظی وقتی رفت که شهید علی قصائی مرا صدا زد با پدرم خداحافظی کند دید که او خواب است و گفت : تعدادی عکس گرفته ام از شما می خواهم اینها دلش نیامد او را به خانواده ام بدهی . بیدار کند چند بار تا حیاط رفت و دوباره برگشت به او گفتم : مگر بعد از عملیات مرخصی چه شده ؟ چرا نمی روی ؟ مکث کرد و روی؟ گفت : شاید دیگر نتوانم دلم نمی آید بدون خداحافظی با پدر به خانه برگردم جبهه بروم بالاخره به اتاق او رفت و شهید شوم . من حرف او را به شوخی برداشت کردم بوسید و عکسها را از او گرفتم و بعد از خداحافظی به اسفراین آمدم وقتی مرخصی ام تمام شد کرد و به منطقه رفتم هر چه دنبال او گشتم پیدایش نکردم رفت. خواب و وقتی از همرزمان سراغ او را گرفتم . متوجه شدم که او به مقام والای شهادت دست یافته است .رویای دیگران درمورد شهیدموضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيدراوی احیاء ملک محمد عامریعاقبتیمتن کامل خاطره
* توجه به امر ازدواجبعد از شهادت دوستم علی قصائی خوابی دیدم که در یک مکان بسیار زیبا که دیوارهای آن پوشیده از گلهای زیبا که همه آنها طبیعی بودند و در آن مکان حوض آبی بود که فواره های آب در آن می ریخت حضور دارم و علی در کنار آن حوض نشسته است. من نزدیک او رفتم او بلند شد و همدیگر را در آغوش گفتیم و او را بوسیدم . در حال قدم زدن با ایشان بودم که از خواب بیدار شدم.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16818 یاران رضا]</ref>
یادم هست پسرم علی قصائی حدود یک سال و شش ماه از خدمت سربازی اش را گذرانده بود که به مرخصی آمد یک روز به من گفت : من قصد دارم ازدواج کنم . من به او گفتم شما بهتر است شش ماه دیگر که از خدمت سربازیت مانده تمام کنی بعد فکری به حالت میکنیم ولی او قبول نکرد و می گفت : آن موقع خیلی دیر است . بالاخره ما را مجبور کرد تا به خواستگاری دختر خواهرم بروم ما بعد از تمام کردن کار آنها را به عقد یکدیگر در آوردیم . ایشان حدود چهار روز را ماند بعد به منطقه رفت و دیگر بر نگشت و به شهادت رسید و من علت اینکه می گفت دیر است را فهمیدم که به او الهام شده که شهید می شود .راوی حسن قصائی
 
* خواب و رویای دیگران درمورد شهید
 
زمانی که برادرم علی قصائی مفقود الاثر شده بود یک شب او را در خواب دیدم که به همراه من در یک باغ بزرگ و زیبایی قدم می زنیم که به یک بلندی رسیدیم و از آنجا بالا رفتیم در بالای بلندی دو فرشته را دیدم که به طرف ما آمدند و به ما اشاره کردند که پرواز کنید من خیلی سعی کردم که از جا بلند شوم ولی نتوانستم علی را دیدم که پرواز کنان در جلوی من مرا تشویق می کند بعد از چند لحظه به من گفت : شما نمی توانید پرواز کنید پس بمان و از پدر و مادر مواظبت کن بعد پرواز کرد و همراه آن فرشته ها دور شد و من در آن لحظه از خواب بیدار شدم و خیلی گریه کردم و تصمیم گرفتم که در که به منطقه بروم و دنبال او بگردم . صبح که موضوع را به مادرم اطلاع دادم مادرم موافقت نکرد و مثل اینکه او خبر دار شده بود که علی شهید شده است.راوی حسین قصائی
 
* آخرین وداع با خانواده
 
یادم هست آخرین مرتبه که برادرم علی قصائی قصد رفتن به جبهه را داشت موقع خداحافظی وقتی رفت که با پدرم خداحافظی کند دید که او خواب است و دلش نیامد او را بیدار کند چند بار تا حیاط رفت و دوباره برگشت به او گفتم چه شده ؟ چرا نمی روی؟ گفت دلم نمی آید بدون خداحافظی با پدر به جبهه بروم بالاخره به اتاق او رفت و او را بوسید و از او خداحافظی کرد و رفت.راوی طاهره قصائی
 
* خواب و رویای دیگران درمورد شهید
 
بعد از شهادت دوستم علی قصائی خوابی دیدم که در یک مکان بسیار زیبا که دیوارهای آن پوشیده از گلهای زیبا که همه آنها طبیعی بودند و در آن مکان حوض آبی بود که فواره های آب در آن می ریخت حضور دارم و علی در کنار آن حوض نشسته است. من نزدیک او رفتم او بلند شد و همدیگر را در آغوش گفتیم و او را بوسیدم . در حال قدم زدن با ایشان بودم که از خواب بیدار شدم .راوی ملک محمد عاقبتی
<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16818 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />==رده=={{ترتیب‌پیش‌فرض:علی قصائی ایرج}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان شمالی]][[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]
۴۴۶
ویرایش