{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = على قزى
گلزار : بهشتشهداء
خاطرات
* عشق به جهادموضوع عشق به جهادراوی حسین قزیمتن کامل خاطره
علی در اوایل جنگ در مدرسه ی راهنمایی دهخدا مشغول تحصیل بود که بدون اجازه ی پدر و مادرم به منطقه رفت. وقتی که برگشت به او گفتم شما که سنتان کم است چطور شما را بدون اجازه بردند گفت: یک رضایت نامه از طرف پدر و مادر درست کردم و خودم امضا نمودم و سن خودم را شناسنامه بزرگ کردم و رفتم.توجه به خانوادهموضوع توجه به خانوادهراوی حسین قزیمتن کامل خاطره
یک بار که علی از منطقه برگشت ما تعجب کردیم که چرا بی خبر و این قدر زود آمده است وقتی درب خانه آمد و لباسهایش را عوض می کرد متوجه شدیم که بازویش بسته است * موضوع توجه به او گفتم چرا دستت را بسته ای گفت کمی زخمی شده ام . روز بعد با او به کلینیک سپاه رفتیم وقتی پانسمان او را عوض می کردند متوجه شدیم که ترکش بزرگی به دستش خورده و جراحت او خیلی عمیق است ولی او در رابطه با مجروح شدنش چیزی به ما نمی گفت که ما ناراحت نشویم.لحظه و نحوه شهادتموضوع لحظه و نحوه شهادتراوی حسین قزیمتن کامل خاطرهخانواده
یک بار که علی در اواخر جنگ در از منطقه مجروح شد برگشت ما تعجب کردیم که چرا بی خبر و از ناحیه ی کمر قطع نخاع شد این قدر زود آمده است وقتی درب خانه آمد و او لباسهایش را به بیمارستانی در یزد انتقال داده بودند بعد از حدود یک ماه عوض می کرد متوجه شدیم که از مجروحیت ایشان می گذشت به ما خبر دادند تا بازویش بسته است به دیدن او برویم وقتی به آنجا رفتیم بعلت هوای گرم آنجا کسی نبود که او گفتم چرا دستت را جابجا کند از ناحیه ی پشت و باسن بسته ای گفت کمی زخمی شده بود و پوست ام . روز بعد با او به استخوان رسیده بود و عفونت شدیدی کرده بود کلینیک سپاه رفتیم وقتی پانسمان او را عوض می کردند متوجه شدیم که ترکش بزرگی به مشهد دستش خورده و سپس به سبزوار انتقال دادیم و از آنجا به بعد از کمی مداوا به خانه بردیمش تا بتوانیم بیشتر به جراحت او رسیدگی کنیم خیلی عمیق است ولی متاسفانه او در اثر عفونت زخمها مدتی طول نکشید که رابطه با مجروح شدنش چیزی به مقام والای شهادت نائل شدندما نمی گفت که ما ناراحت نشویم.خواب و رویای دیگران درمورد شهیدموضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيدراوی طیبه حسین قزیمتن کامل خاطره
شبی خواب دیدم علی روی کوه بلندی ایستاده * موضوع لحظه و به ما سلام کرد به او گفتم علی جان شما این جا چکار می کنید؟ گفت با شهدای دیگر این جا در حال پذیرایی هستیم بعد دست مرا گرفت و به یک مزار زیبا برد به او گفتم این جا کجاست؟ او قرآنی به دست من داد و گفت این جا مرقد حضرت رقیه(س) است مشغول خواندن قرآن شدم که از خواب بیدار شدم.حالات معنوی خاصموضوع حالات معنوي خاصراوی طیبه قزیمتن کامل خاطرهنحوه شهادت
قبل از شهادت علی او در خانه بستری اواخر جنگ در منطقه مجروح شد و بخاطر از ناحیه ی کمر قطع نخاع نمی توانست از جا بلند شود شد و او را روی یک تخت خوابانده بودیم و هر شب یک نفر به بیمارستانی در یزد انتقال داده بودند بعد از ما از او مراقبت می کردیم حدود یک شب ماه که من بیدار مانده بودم در اواخر شب به خاطر خستگی زیاد خوابم برد بعد از چند دقیقه متوجه صدای گریه شدم مجروحیت ایشان می گذشت به ما خبر دادند تا به دیدن او برویم وقتی بلند شدم دیدم به آنجا رفتیم بعلت هوای گرم آنجا کسی نبود که برادرم در حال راز او را جابجا کند از ناحیه ی پشت و نیاز با خداست باسن زخمی شده بود و گریه می کند پوست او به استخوان رسیده بود و عفونت شدیدی کرده بود او گفتم برادر جان چی شده درد داری؟ گفت: نه فقط من شما را خیلی اذیت کرده ام از من راضی باشید به او گفتم من از شما راضی ام مشهد و سرم را روی تخت گذاشته سپس به سبزوار انتقال دادیم و گریه کردم از آنجا به بعد از کمی مداوا به خانه بردیمش تا چند دقیقه بعدش بتوانیم بیشتر به او خوابید.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldierرسیدگی کنیم ولی متاسفانه در اثر عفونت زخمها مدتی طول نکشید که به مقام والای شهادت نائل شدند.aspx?SID=16808 یاران رضا]</ref>راوی حسین قزی
* موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
شبی خواب دیدم علی روی کوه بلندی ایستاده و به ما سلام کرد به او گفتم علی جان شما این جا چکار می کنید؟ گفت با شهدای دیگر این جا در حال پذیرایی هستیم بعد دست مرا گرفت و به یک مزار زیبا برد به او گفتم این جا کجاست؟ او قرآنی به دست من داد و گفت این جا مرقد حضرت رقیه(س) است مشغول خواندن قرآن شدم که از خواب بیدار شدم.راوی طیبه قزی
* موضوع حالات معنوي خاص
قبل از شهادت علی او در خانه بستری شد و بخاطر قطع نخاع نمی توانست از جا بلند شود او را روی یک تخت خوابانده بودیم و هر شب یک نفر از ما از او مراقبت می کردیم یک شب که من بیدار مانده بودم در اواخر شب به خاطر خستگی زیاد خوابم برد بعد از چند دقیقه متوجه صدای گریه شدم وقتی بلند شدم دیدم که برادرم در حال راز و نیاز با خداست و گریه می کند به او گفتم برادر جان چی شده درد داری؟ گفت: نه فقط من شما را خیلی اذیت کرده ام از من راضی باشید به او گفتم من از شما راضی ام و سرم را روی تخت گذاشته و گریه کردم تا چند دقیقه بعدش او خوابید.راوی طیبه قزی
<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16808 یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references/>
==رده==
{{ترتیبپیشفرض: علی قزی}}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]
[[رده: شهدای شهرستان سبزوار]]