{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = مهدی قزازانی
|تصویر = 16791.jpg
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن = [[بهشت زهرا]]
|مفقود =
|جانباز =
|طول خدمت =
|درجه =
|سمتها = [[رزمنده]]
|جنگها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشانهای لیاقت =
==خاطرات==
حالات معنوی خاص
موضوع حالات معنوي خاص
راوی زهرا لطیفی نیا
متن کامل خاطره
*یک شب مهدی تا صبح نخوابید و نماز شب خواند بعد به آشپزخانه رفت و ظرف ها را شست ، صبح که از خواب بیدارشدم دیدم ظرف ها را شسته .گفتم : الان می خواهی بروی به مغازه و چشم هایت قرمز و خوابت می آید . گفت : مادر اگر خدا قبول کند دیگر همه عمرم را خواهم خوابید و آن موقع من متوجه حرفش نشدم اما بعد از این که به شهادت رسید توجه حرفش شدم.دقت در بیت المالموضوع دقت در بيت المالراوی زهرا لطیفی نیامتن کامل خاطرهحالات معنوي خاص
*وقتی که یک شب مهدی در کرمان خدمت می کرد هفته ای یکی تا صبح نخوابید و نماز شب خواند بعد به آشپزخانه رفت و ظرف ها را شست ، دو مرتبه صبح که از خواب بیدارشدم دیدم ظرف ها را شسته .گفتم : الان می خواهی بروی به او زنگ مغازه و چشم هایت قرمز و خوابت می زدمآید . یک روز گفت : مادر چرا اینقدر زنگ می زنی . مگر بچه های اگر خدا قبول کند دیگر پدر و مادر ندارند. چرا اینقدر به این دنیا دل بسته اید . دنیا ارزش ندارد همه عمرم را خواهم خوابید و آن موقع من نمی توانم متوجه حرفش نشدم اما بعد از مال بیت المال با شما صحبت کنم یا زنگ بزنماین که به شهادت رسید توجه حرفش شدم.پرهیز از گناهموضوع پرهيز از گناهراوی زهرا لطیفی نیامتن کامل خاطره
*یک شب یکی از فامیل ها ما را دعوت کرد به منزلشان و ما هم به اتفاق خانواده به آنجا رفتیم . در منزلشان فیلم ویدئو گذاشته بودند. پیر و جوان به تماشای آن نشسته بودیم . یک وقت دیدم مهدی نیست . پاشدم این طرف و آن طرف رفتم بعد دیدم رفته اتاق پایین و دارد نماز می خواند. گفتم : چرا نیامدی بالا، گفت : می خواهم نماز بخوانم . من هم دانستم که نماز بهانه است و آلان وقت نماز نیست و می خواست به بهانه نماز خواندن از مکروهات خودداری کند.توجه به خانوادهموضوع توجه به خانوادهراوی محمد ابراهیم قزازانیمتن کامل خاطرهدقت در بيت المال
*یک شب پسرم وقتی که مهدی خواب بود که برادر کوچکش آمد و در کرمان خدمت می کرد هفته ای یکی ، دو مرتبه به او را بیدار کرد و زنگ می زدم. یک روز گفت : داداش چرخم را نوار پیچ مادر چرا اینقدر زنگ می کنی زنی . مهدی هم از خواب بیدار شدمگر بچه های دیگر پدر و مادر ندارند. گفتم : بابا برو بخواب چرا اینقدر به این دنیا دل بسته اید . این بچه چیزی نمی فهمد که این موقع شب آمده دنیا ارزش ندارد و می خواهد چرخش را نوار پیچ کن . اما مهدی گفت : نه بابا گناه دارد بچه من نمی داند رفت و تا ساعت دو ،سه بعد توانم از نصف شب چرخ برادرش را نوار پیچ کردمال بیت المال با شما صحبت کنم یا زنگ بزنم.مبارزه با ضد انقلاب و منافقینموضوع مبارزه با ضد انقلاب و منافقينراوی محمد ابراهیم قزازانیمتن کامل خاطرهزهرا لطیفی نیا
*یک دفعه صبح زود هنوز آفتاب نزده بود مهدی نمازش را خواند و رفت بیرون . گفتیم : جوان است می رود ورزش کند. بعد که برگشت مشتی کاغذ را با خود آورد و سوزاند . گفتم :چه خبر است . گفت : هیچ چی بابا ، اینها زحمت می کشند اعلامیه می چسبانند و من زحمت می کشم و جمع می کنم . بعد که اعلامیه ها را از دستش گرفتم دیدم که این منافقین اعلامیه ها را می چسبانند و پسرم مهدی صبح زود می رود آنها را جمع می کند. در صورتی که ما خیال می کردیم او به ورزش کردن رفته است.ایثار و فداکاریموضوع ايثار و فداکاريراوی محمد ابراهیم قزازانیمتن کامل خاطرهپرهيز از گناه
*یک روز شب یکی از فامیل ها ما را دعوت کرد به منزلشان و ما هم به اتفاق خانواده به آنجا رفتیم . در منزلشان فیلم ویدئو گذاشته بودند. پیر و جوان به تماشای آن نشسته بودیم . یک شالگردن برای وقت دیدم مهدی خریدم نیست . پاشدم این طرف و آن طرف رفتم بعد از مدتی دیدم که شالگردنش نیست رفته اتاق پایین و دارد نماز می خواند. گفتم :بابا خوب هوا سرد شده شالگردنت کو؟ چرا نیامدی بالا، گفت: بابا ، دوستم سردش بود به او دادم می خواهم نماز بخوانم . ولی بعد ها متوجه شدم من هم دانستم که آن را به یک بچه یتیم که پدر ندارد داده نماز بهانه است و آلان وقت نماز نیست و می خواست به من چیزی نگفته استبهانه نماز خواندن از مکروهات خودداری کند.شجاعت و شهامتموضوع شجاعت و شهامتراوی محمد ابراهیم قزازانیمتن کامل خاطرهزهرا لطیفی نیا
*موضوع توجه به خاطر دارم درگیری با کوموله ها در ارتفاعات بانه کی از همرزمان پسرم مهدی شهید شده بودو او را در آمبولانس در شکسته گذاشتد و تا صبح او را پایین از پایگاه بردند . مهدی می رود و کنار آن شهید می خوابد . یکی از همرزمانش از او پرسید. تو نترسیدی که رفتی و کنار آن شهید تا صبح خوابیدی ؟ مهدی گفت : او خواب بود و من بیدار رفتم کنار او تا مبادا حیوانی بیایدو این شهید را بخورد . چون آمبولانس در نداشت . وقتی مهدی به مرخصی آمداین خاطره را برایمان تعریف کرد.دقت در بیت المالموضوع دقت در بيت المالراوی محمد ابراهیم قزازانیمتن کامل خاطرهخانواده
*زمانی که یک شب پسرم مهدی در کرمان خدمت می کرد به او تلفن زدیم ولی جوابی نمی خواب بود که برادر کوچکش آمد و او را بیدار کرد و گفت : داداش چرخم را نوار پیچ می کنی . رفتیم تلفنخانه تا با کرمان تماس بگیریم مهدی هم از خواب بیدار شد. وقتی زنگ زدیم گفتندگفتم : آقا شماره عوض شده ، ما ناراحت شدیم که چه طور به ما یک زنگی نزده بعد از چند مرتبه زنگ زدن آخر تلفن جواب داد به او گفتیم :چرا یک زنگ بابا برو بخواب . این بچه چیزی نمی زنی ، گفت : شما با من مار دارید فهمد که این موقع شب آمده و می خواهید حال من خواهد چرخش را بپرسید ، من حالم خوب است نوار پیچ کن . من اما مهدی گفت : نه بابا گناه دارد بچه نمی توانم از مال بیت المال تماس بگیرم داند رفت و به شما زنگ بزنم .دستگیری تا ساعت دو ،سه بعد از ضعیفانموضوع دستگيري از ضعيفاننصف شب چرخ برادرش را نوار پیچ کرد.راوی محمد ابراهیم قزازانیمتن کامل خاطره
*یک دفعه بنایی داشتیم موضوع مبارزه با ضد انقلاب و من رفته بودم کارگر گرفته بودم . یکی از کارگرها بچه سال بود ، مهدی رفت آجر از دست او گرفت و گفت : این بچه است ، جسته ظعیفی دارد ، گفتم : بابا ،به او پول داده اند گفت : باشد من به جای او کار میکنم .تقید به جماعتموضوع تقيد به جماعتراوی محمد ابراهیم قزازانیمتن کامل خاطرهمنافقين
*خاطرم یک دفعه صبح زود هنوز آفتاب نزده بود مهدی نمازش را خواند و رفت بیرون . گفتیم : جوان است به مشهد می آمدیمرود ورزش کند. بعد که برگشت مشتی کاغذ را با خود آورد و سوزاند . دیدم به سرعت می آید گفتم : چرا تند می روی ؟ چیزی نگفتچه خبر است . باز دوباره پرسیدم که چرا تند می روی ؟ گفت : آخر هیچ چی بابا ، اینها زحمت می خواهم خودم کشند اعلامیه می چسبانند و من زحمت می کشم و جمع می کنم . بعد که اعلامیه ها را به نماز جمعه برسانم ونمازم از دستش گرفتم دیدم که این منافقین اعلامیه ها را تو حرم آقا امام رضا (ع) بخوانم می چسبانند و پسرم مهدی صبح زود می رود آنها را جمع می کند.منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldierدر صورتی که ما خیال می کردیم او به ورزش کردن رفته است.aspx?SID=16791راوی محمد ابراهیم قزازانی
* موضوع ايثار و فداکاري
یک روز یک شالگردن برای مهدی خریدم بعد از مدتی دیدم که شالگردنش نیست . گفتم :بابا خوب هوا سرد شده شالگردنت کو؟ گفت: بابا ، دوستم سردش بود به او دادم . ولی بعد ها متوجه شدم که آن را به یک بچه یتیم که پدر ندارد داده است و به من چیزی نگفته است.راوی محمد ابراهیم قزازانی
* موضوع شجاعت و شهامت
به خاطر دارم درگیری با کوموله ها در ارتفاعات بانه کی از همرزمان پسرم مهدی شهید شده بودو او را در آمبولانس در شکسته گذاشتد و تا صبح او را پایین از پایگاه بردند . مهدی می رود و کنار آن شهید می خوابد . یکی از همرزمانش از او پرسید. تو نترسیدی که رفتی و کنار آن شهید تا صبح خوابیدی ؟ مهدی گفت : او خواب بود و من بیدار رفتم کنار او تا مبادا حیوانی بیایدو این شهید را بخورد . چون آمبولانس در نداشت . وقتی مهدی به مرخصی آمداین خاطره را برایمان تعریف کرد.راوی محمد ابراهیم قزازانی
* موضوع دقت در بيت المال
زمانی که مهدی در کرمان خدمت می کرد به او تلفن زدیم ولی جوابی نمی آمد . رفتیم تلفنخانه تا با کرمان تماس بگیریم . وقتی زنگ زدیم گفتند: آقا شماره عوض شده ، ما ناراحت شدیم که چه طور به ما یک زنگی نزده بعد از چند مرتبه زنگ زدن آخر تلفن جواب داد به او گفتیم :چرا یک زنگ نمی زنی ، گفت : شما با من مار دارید و می خواهید حال من را بپرسید ، من حالم خوب است . من نمی توانم از مال بیت المال تماس بگیرم و به شما زنگ بزنم .راوی محمد ابراهیم قزازانی
* موضوع دستگيري از ضعيفان
یک دفعه بنایی داشتیم و من رفته بودم کارگر گرفته بودم . یکی از کارگرها بچه سال بود ، مهدی رفت آجر از دست او گرفت و گفت : این بچه است ، جسته ظعیفی دارد ، گفتم : بابا ،به او پول داده اند گفت : باشد من به جای او کار میکنم .راوی محمد ابراهیم قزازانی
* موضوع تقيد به جماعت
خاطرم است به مشهد می آمدیم. دیدم به سرعت می آید گفتم : چرا تند می روی ؟ چیزی نگفت. باز دوباره پرسیدم که چرا تند می روی ؟ گفت : آخر می خواهم خودم را به نماز جمعه برسانم ونمازم را تو حرم آقا امام رضا (ع) بخوانم .راوی محمد ابراهیم قزازانی
<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16791 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
Image:16791.jpg
</gallery>
==رده==
{{ترتیبپیشفرض:مهدی_قزازانی}}