{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = محمدرضا قمریان
|تصویر =
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[مشهد]]
|شهادت = [[1367/05/05]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =[[بهشت رضا]]
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت =
|طول خدمت =
|درجه =
|سمتها = [[رزمنده]]
|جنگها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشانهای لیاقت =
|عملیات =
|فعالیتها =
|تحصیلات =
|تخصصها =
|شغل =
|خانواده = نام پدر:فتحاله
}}
کد شهید: 6715617 تاریخ تولد :
نام : محمدرضا محل تولد : مشهد
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار : بهشترضابهشت رضا==خاطراتلحظه و نحوه شهادتموضوع لحظه و نحوه شهادتراوی حمیده صفر نژادمتن کامل خاطره==
آخرین قطرات اشک محمد رضا در بعدازظهر روز 67/5/4 در قرارگاه تاکتیکی لشکر در ایستگاه حسینیه بر زمین تشنه ریخت. قرار بود محمد رضا و شهید زیبائی و شهید صادق توانا گردانها را در آن شب جهت باز پس گیری خاک مقدس کشورمان راهنمایی کنند، محمد رضا که با وصال دولت نزدیک و نزدیکتر می شد همینطور که دراز کشیده بود قطرات اشک از گوشه های چشمانش به کف سنگر می ریخت بعد از مدتی از جای برخواست و به پشت خاکریز پشت سنگر رفت ، پس از ساعتی با نامه ای که در دست داشت باز گشت ، و نامه را به یکی از برادران سپرد. فردای آن روز که دیگر محمد رضا نیازی به گریه کردن نداشت و در آسمان در جوار دولت به قهقهه مستانه مشغول بود فهمیدیم آن نامه جز وصیت نامه پر از الهام و معنویت و صدق و صفایش چیز دیگری نبوده است. روحش شاد و روانش پر رهرو باد ، لازم به ذکر است که شهید در هنگام شوخی نیز در بین بچه ها آنقدر لطیف بود که همه بچه ها دوستش داشتند و به او احترام می گذاشتند .حالات معنوی قبل از شهادت* موضوع حالات معنوي قبل از لحظه و نحوه شهادتراوی احمد محمدیمتن کامل خاطره
آخرین قطرات اشک محمد رضا در منطقه عملیاتی کربلای 10 بعد از عملیات مشغول شناسایی منطقه جهت عملیات های آتی بودیم و چون هنوز بعدازظهر روز 67/5/4 در قرارگاه تاکتیکی لشکر به منطقه نیامده در ایستگاه حسینیه بر زمین تشنه ریخت. قرار بود به تیپ 48 فتح کهکلویه مأمور شدیم، برای گرفتن سهمیه غذا من محمد رضا و [[شهید قمریان یک قابلمه برداشته زیبائی ]]و به محل توزیع غذا رفتیم، هنوز غذا نیامده بود، جهت رفع بیکاری (تا آمدن ماشین غذا) برای [[شهید خاطراتی از عظمت صادق توانا]] گردانها را در آن شب جهت باز پس گیری خاک مقدس کشورمان راهنمایی کنند، محمد رضا که با وصال دولت نزدیک و پاکی شهدای گذشته واحد بازگو کردم نزدیکتر می شد همینطور که سخت تحت تأثیر واقع شده دراز کشیده بود گریه اش گرفت، من که با این روحیه محمدرضا آشنا بودم قطرات اشک از این رفتار او متعجب نبودم، ولی کسانی بودند گوشه های چشمانش به کف سنگر می ریخت بعد از مدتی از جای برخواست و به پشت خاکریز پشت سنگر رفت ، پس از ساعتی با نامه ای که در دست داشت باز گشت ، و نامه را به یکی از من سئوال می کردند برادران سپرد. فردای آن روز که چه شده است دیگر محمد رضا نیازی به گریه کردن نداشت و من در جواب می گفتم (او عاشق دلتنگ آسمان در جوار دولت به قهقهه مستانه مشغول بود فهمیدیم آن نامه جز وصیت نامه پر از الهام و معنویت و صدق و صفایش چیز دیگری نبوده است).عشق روحش شاد و روانش پر رهرو باد ، لازم به ائمه اطهارموضوع عشق ذکر است که [[شهید]] در هنگام شوخی نیز در بین بچه ها آنقدر لطیف بود که همه بچه ها دوستش داشتند و به ائمه اطهاراو احترام می گذاشتند .راوی احمد محمدیمتن کامل خاطرهحمیده صفر نژاد
«شهید محمدرضا قمریان که به صورت داوطلب بسیجی به منطقه اعزام شده بود مدت زیادی در واحد اطلاعات عملیات لشگر 5 نصر مشغول خدمت بود ، وی در وصیت نامه نورانی خود به : این نکته قرآنی «فلیضحکوا قلیلاً والیبوا کثیراً » اشاره کرده و خاطر من نیز من نیز در رابطه با همین گریه کردن زیاد است که ذیلاً به چندین مورد آن اشاره می کنم . در منطقه تپه منافقین مشغول شناسایی بودیم ، منطقه چون قبلاً در دست نیروهای خودی بود ، تابلوهای تبلیغاتی زیادی نصب بود ، به هنگام بازگشت ، در حال نزدیک شدن به منطقه خودی توسط دوربین مادون تابلوها را برای افراد تیم می خواندم ، خسته نباشی رزمنده ، و بچه های تیم ... نصر من ا... و فتح قریب «لبخند بزن رزمنده » و بچه ها لبخند که نه بلکه .... قهقهه .... «زیارت قبول رزمنده »، تا این تابلو را خواندم شهید قمریان بی اختیار اشکهایش سرازیر شد ه و بچه ها ی دیگری را نیز منقلب کرد و زار زار شروع به گریه کردن نمود و گاهی هم که خود را کنترل می کرد با صدای لرزان می گفت : راستی از زیارت مولایمان باز می گردیم . و این گریه تا به خط خود رسیدیم ادامه داشت .شجاعت و شهامت* موضوع شجاعت و شهامتراوی احمد محمدیمتن کامل خاطرهحالات معنوي قبل از شهادت
... قبل در منطقه عملیاتی [[کربلای 10]] بعد از عملیات بیت المقدس 2 برای اطمینان پیدا کردن از وضعیت نیروهای عراقی مأموریت پیدا کردیم . مسیری جدید را پیموده، تا اینکه به خط دشمن برسیم و مسائل موجود اعم از هوشیاری نیروهای دشمن و همین طور تجهیرات و تعداد سنگر مشغول شناسایی منطقه جهت عملیات های نگهبانی آتی بودیم و کمین دشمن را مشخص و گزارش کنیم. مسیر بسیار دشوار چون هنوز لشکر به منطقه نیامده بود ،به صورتی که با توجه به فصل زمستان بایستی از رودخانه عبور می کردیم و سپس به طرف ارتفاع ادامه می دادیم . در نزدیکی های خطوط دشمن 3 نفر از بچه های تیم را به عنوان تأمین پشت سر خود گذاشتیم و [[تیپ 48 فتح کهگیلویه]] مأمور شدیم، برای گرفتن سهمیه غذا من و [[شهید محمد رضا قمریان به طرف دشمن رفتیم ، هر چه نزدیک تر می شدیم طبعأ حساسیت منطقه ]] یک قابلمه برداشته و احتیاط ما نیز بیشتر می شد ، دیگر تقریبأ به میان دو سنگر نگهبانی دشمن رسیده بودیم ، در این حالت به صورت سینه خیز و خیلی آهسته جلو رفتیم ، زمین پر از برگهای خشک بلوط بجای مانده از فصل پائیز بود و حرکت ما را کند تر می کرد محل توزیع غذا رفتیم، هنوز غذا نیامده بود، جهت رفع بیکاری ( به علت صدای برگهای خشک زیر دست و پا ها تا آمدن ماشین غذا) ناگهان دو عراقی که با هم صحبت می کردند برای [[شهید]] خاطراتی از سنگر به سنگر دیگری شروع به حرکت کردند شهید محمّد رضا قمریان عظمت و پاکی شهدای گذشته واحد بازگو کردم که برای اوّلین بار چنین صحنه ای را مشاهده می کرد نارنجک خود را کاملا آماده کرد سخت تحت تأثیر واقع شده بود گریه اش گرفت، من که با دشمن درگیر شود . با اشاره به او گفتم که هنوز ما را ندیده اند و عجله نکند و ایشان که این روحیه قوی برخاسته محمدرضا آشنا بودم از ایمان تقوا داشت با همان زبان به من گفت « احمد تو برو مسئله من و تو نیست مسئله یک لشکره » این رفتار او قصد داشت در صورت درگیر شدن یک تنه با عراقی ها بجنگد تا ما و اعضای دیگر تیم فرصت داشته باشیم به عقب و خط خودی باز گشته و گذارشات را تسلیم فرمانده خود کنیم ؛ خلاصه این متعجب نبودم، ولی کسانی بودند که عراقی های کور دل ما را ندیدند . ما خیلی آهسته از همان راه که آمده بودیم ، باز گشتیم ولی ارزش این عمل نزد خدا محفوظ بود و من نیز بسیار خوشحال بودم سئوال می کردند که دوستی دارم علاوه بر علم و آگاهی مزهر و اخلاق و تقوی ... به صفت شجاعت نیز مجهز چه شده است وی در عبادت چشمی بسیار گریان داشت و من در بین دوستان بسیار مهربان خوش رو و خوش صحبت بود و در مأموریت ها بسیار شجاع و نترس بود و با سن نسبتأ کم حدود 20 سال تعداد بیشماری حدیث شعر و حکایت حفظ داشت و به قول خودش هر شب در مسجد محله شان در قروه سنندج در حالی که 4 ساله بود به ترتیب حروف الفبا برای نماز گزاران حدیث معصومین را یاد آوری جواب می کرد ، روحش شاد و راهش پر رهرو بادگفتم (او عاشق دلتنگ است).<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16904 یاران رضا]</ref>راوی احمد محمدی
* موضوع عشق به ائمه اطهار
«[[شهید محمدرضا قمریان]] که به صورت داوطلب بسیجی به منطقه اعزام شده بود مدت زیادی در واحد اطلاعات عملیات [[لشگر 5 نصر]] مشغول خدمت بود ، وی در وصیت نامه نورانی خود به : این نکته قرآنی «فلیضحکوا قلیلاً والیبوا کثیراً » اشاره کرده و خاطر من نیز من نیز در رابطه با همین گریه کردن زیاد است که ذیلاً به چندین مورد آن اشاره می کنم . در منطقه تپه منافقین مشغول شناسایی بودیم ، منطقه چون قبلاً در دست نیروهای خودی بود ، تابلوهای تبلیغاتی زیادی نصب بود ، به هنگام بازگشت ، در حال نزدیک شدن به منطقه خودی توسط دوربین مادون تابلوها را برای افراد تیم می خواندم ، خسته نباشی رزمنده ، و بچه های تیم ... نصر من الله و فتح قریب «لبخند بزن رزمنده » و بچه ها لبخند که نه بلکه .... قهقهه .... «زیارت قبول رزمنده »، تا این تابلو را خواندم شهید قمریان بی اختیار اشکهایش سرازیر شد ه و بچه ها ی دیگری را نیز منقلب کرد و زار زار شروع به گریه کردن نمود و گاهی هم که خود را کنترل می کرد با صدای لرزان می گفت : راستی از زیارت مولایمان باز می گردیم . و این گریه تا به خط خود رسیدیم ادامه داشت .راوی احمد محمدی
* موضوع شجاعت و شهامت
قبل از عملیات [[بیت المقدس 2]] برای اطمینان پیدا کردن از وضعیت نیروهای عراقی مأموریت پیدا کردیم . مسیری جدید را پیموده، تا اینکه به خط دشمن برسیم و مسائل موجود اعم از هوشیاری نیروهای دشمن و همین طور تجهیرات و تعداد سنگر های نگهبانی و کمین دشمن را مشخص و گزارش کنیم. مسیر بسیار دشوار بود ،به صورتی که با توجه به فصل زمستان بایستی از رودخانه عبور می کردیم و سپس به طرف ارتفاع ادامه می دادیم . در نزدیکی های خطوط دشمن 3 نفر از بچه های تیم را به عنوان تأمین پشت سر خود گذاشتیم و من و [[شهید محمد رضا قمریان]] به طرف دشمن رفتیم ، هر چه نزدیک تر می شدیم طبعأ حساسیت منطقه و احتیاط ما نیز بیشتر می شد ، دیگر تقریبأ به میان دو سنگر نگهبانی دشمن رسیده بودیم ، در این حالت به صورت سینه خیز و خیلی آهسته جلو رفتیم ، زمین پر از برگهای خشک بلوط بجای مانده از فصل پائیز بود و حرکت ما را کند تر می کرد ( به علت صدای برگهای خشک زیر دست و پا ها ) ناگهان دو عراقی که با هم صحبت می کردند از سنگر به سنگر دیگری شروع به حرکت کردند [[شهید محمّد رضا قمریان]] که برای اوّلین بار چنین صحنه ای را مشاهده می کرد [[نارنجک]] خود را کاملا آماده کرد که با دشمن درگیر شود . با اشاره به او گفتم که هنوز ما را ندیده اند و عجله نکند و ایشان که روحیه قوی برخاسته از ایمان تقوا داشت با همان زبان به من گفت « احمد تو برو مسئله من و تو نیست مسئله یک لشکره » او قصد داشت در صورت درگیر شدن یک تنه با عراقی ها بجنگد تا ما و اعضای دیگر تیم فرصت داشته باشیم به عقب و خط خودی باز گشته و گزارشات را تسلیم فرمانده خود کنیم ؛ خلاصه این که عراقی های کور دل ما را ندیدند . ما خیلی آهسته از همان راه که آمده بودیم ، باز گشتیم ولی ارزش این عمل نزد خدا محفوظ بود و من نیز بسیار خوشحال بودم که دوستی دارم علاوه بر علم و آگاهی مزهر و اخلاق و تقوی ... به صفت شجاعت نیز مجهز است وی در عبادت چشمی بسیار گریان داشت و در بین دوستان بسیار مهربان خوش رو و خوش صحبت بود و در مأموریت ها بسیار شجاع و نترس بود و با سن نسبتأ کم حدود 20 سال تعداد بیشماری حدیث شعر و حکایت حفظ داشت و به قول خودش هر شب در مسجد محله شان در قروه سنندج در حالی که 4 ساله بود به ترتیب حروف الفبا برای نماز گزاران حدیث معصومین را یاد آوری می کرد.راوی احمد محمدی
<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16904 یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references/>
==رده==
{{ترتیبپیشفرض: محمدرضا قمریان}}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]