{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = رسولعنبرانی
|تصویر =شهید رسول عنبرانی .jpg
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[چناران]]
|شهادت = [[1360/12/29]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت =
|طول خدمت =
|درجه =
|سمتها =[[رزمنده]]
|جنگها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشانهای لیاقت =
|عملیات =
|فعالیتها =
|تحصیلات =
|تخصصها =
|شغل =
|خانواده = نام پدر:غلامحسین
}}
کد شهید: 6013518 تاریخ تولد :
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار :
==خاطرات==
پیش بینی شهادت
موضوع پيش بيني شهادت
راوی غلامحسین عنبرانی
متن کامل خاطره
* موضوع پيش بيني شهادت زمانی که می خواست عازم منطقه شود به مادرش گفت: مادر ساک حمام را آماده کن می خواهیم غسل شهادت کنم قبل از این که عازم منطقه شوم. مادرش در جواب گفت: این حرف ها را نزن من ناراحت می شوم ان شاءالله به سلامتی می روی و به سلامتی خواهی برگشت. صبح زود رسول بیدار شد و به حمام رفت و برگشت. گفت غسل [[شهادت ]] کردم من به دلم افتاد حتما او [[شهید ]] می شود. رفت و اعزام شد به جبهه بعد از مدتی خبر شهادتش [[شهادت]]ش را آوردند. وقتی فرزند شهیدم [[شهید]]م رسول را دیدم تمام نامه هایی که نوشته بود و مدارکی که در جیبش قرار داشت با خونش آغشته شده بود.راوی غلامحسین عنبرانیخبر شهادت* موضوع خبر شهادت زمانی که فرزند عزیزم رسول به درجه ی رفیع پرفیض [[شهادت]] نائل گشت من و مادرش برای شناسایی رفتیم وقتی اطمینان پیدا کردیم که پسر خودمان رسول است، بسیار خوشحال شدیم و خداوند تبارک و تعالی را شکر کردیم که چنین پسری داریم و توانستیم طوری تربیتش کنیم که در جهاد فی سبیل الله مخلصانه جانش را فدا کند. آمد منزل و شب را تا صبح مشغول به خواندن قرآن شدیم و خداوند را شکر می کردم هنگام تلاوت قرآن مدام به نظرم می آمد که رسول از جلو چشمانم عبور می کند در حال قرآن خواندن بودم. صبح مادر [[شهید]] گفت: دیشب خواب دیدم که سیدی دو تا عکس به من داد یکی عکس امام بود و دیگری عکس خود [[شهید]] و به من گفت دوست داری کدام عکس را به بالا قرار بدهی، گفتم: عکس پسرم را یعنی پسرم فدای [[امام خمینی (ره)]] و این بود که فرزند عزیزم رسول در راه اسلام و خداوند و ولایت و [[امام خمینی(ره)]] خالصانه فدا شد.راوی غلامحسین عنبرانیمتن کامل خاطره* موضوع عشق به جهاد رسول عنبرانی علاقه ی بسیار بسیار زیادی به جبهه داشت یک دفعه سه ماه از جبهه برنگشت روستا و ما چون نمی توانستیم دوری اش را تحمل کنیم گفتیم به جبهه برو تا دامادت کنیم اما رسول حاضر نشد و گفت دامادی من در جبهه است اگر شما به جبهه و منطقه بیایید و آن محیط را ببینید هرگز مانع من به جبهه رفتن نمی شوید.راوی غلامحسین عنبرانی * موضوع عشق به ائمه اطهار یادم می آید روزهای عزاداری حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام بود که پسرم عزیزم [[شهید]] پنج ساله بود و در روز عاشورا کنار منزل روی خاک ها بازی می کرد هر چه به او گفتم برو منزل به حرفم نکرد، مادرش را صدا زدم بعد رسول با همان سن و سال کمش گفت چون در روز عاشورا سر امام حسین علیه السلام را از بدن جدا کردند من نیز می خواهم مانند امام حسین علیه السلام سرم را از بدن جدا کنند افرادی که آن جا بودند خطاب به من گفتند غلامحسین این پسرت در راه اسلام فدا خواهد شد. راوی غلامحسین عنبرانی * موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد زمانی که در اسارت به سر می بردم خیلی دوست داشتم که از رسول خوابی ببینم. یک شب خواب دیدم که او در یک باغ سر سبز بسیار بسیار بزرگ و زیبا هست. پرسیدم شما این جا هستی؟ گفت: این باغ مال من است و من در این جا زندگی می کنم در همان عالم خواب به خود گفتم عجب جایگاهی دارند شهدا، چقدر والا مقام هستند. راوی محمد دادگر * موضوع روحيه بسيجي
زمانی یک شب فرمانده عملیات گفت چند نفر نیرو می خواهم که فرزند عزیزم رسول داوطلبانه بروند و به درجه [[عراق]]ی رفیع پرفیض شهادت نائل گشت من ها حمله کنند تا دشمن توجه اش به پشت جلب شود تا بقیه نیروها بتوانند از جلو ضربه بزنند و مادرش برای شناسایی رفتیم وقتی اطمینان پیدا کردیم حمله کنند و داوطلبین آماده شدند که پسر خودمان رسول است، بروند برگشت آنها با خداوند بود چون عملیات بسیار خوشحال شدیم خطرناکی بود باید آن داوطلبان طعمه شوند من و خداوند تبارک و تعالی را شکر کردیم رسول جزء آن داوطلبین بودیم ایشان عقیده داشت که چنین پسری داریم و توانستیم طوری تربیتش کنیم که در جهاد فی سبیل الله مخلصانه جانش را فدا کند. آمد منزل و شب را تا صبح مشغول اگر قرار است به خواندن قرآن شدیم و [[شهادت]] برسیم چه الان چه چند روز دیگر اگر خداوند را شکر می کردم هنگام تلاوت قرآن مدام قبول کند به نظرم [[شهادت]] می آمد که رسول از جلو چشمانم عبور می کند رسیم در حال قرآن خواندن بودم. صبح مادر شهید گفت: دیشب خواب دیدم آن عملیات که سیدی دو تا عکس به من داد یکی عکس امام بود و دیگری عکس خود شهید ما نیروهای دشمن را دور زدیم و از پشت به من گفت دوست داری کدام عکس را آنها حمله کردیم رسول به بالا قرار بدهی، گفتم: عکس پسرم را یعنی پسرم فدای امام خمینی درجه ی رفیع و این بود که فرزند عزیزم رسول در راه اسلام پرفیض [[شهادت]] نائل گشت و خداوند من مجروح و ولایت و امام خمینی(ره) خالصانه فدا شداسیر شدم.عشق به جهادموضوع عشق به جهادراوی غلامحسین عنبرانیمتن کامل خاطرهمحمد دادگر
رسول عنبرانی علاقه ی بسیار بسیار زیادی به جبهه داشت یک دفعه سه ماه از جبهه برنگشت روستا و ما چون نمی توانستیم دوری اش را تحمل کنیم گفتیم به جبهه برو تا دامادت کنیم اما رسول حاضر نشد و گفت دامادی من در جبهه است اگر شما به جبهه و منطقه بیایید و آن محیط را ببینید هرگز مانع من به جبهه رفتن نمی شوید.عشق به ائمه اطهار* موضوع عشق به ائمه اطهارراوی غلامحسین عنبرانیمتن کامل خاطرهخاطرات جنگي
یادم می آید روزهای عزاداری حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام در عملیاتی در سال 1361 بود که پسرم عزیزم شهید پنج ساله بود [[عراق]] برای امتحان کردن آمادگی نیروهای ایرانی به ما حمله کرد من و رسول در روز عاشورا کنار منزل روی خاک آن عملیات [[آرپی جی زن ]] بودیم. چند تا از [[تانک]] های [[عراق]]ی را منهدم کردیم. راننده ی یکی از این [[تانک]] ها بازی می کرد هر چه به اسارت ما درآمد و او گفتم برو منزل به حرفم نکرد، مادرش را صدا زدم بعد به پشت خط انتقال دادیم من و رسول با همان سن و سال کمش گفت چون آن اسیر [[عراق]]ی در روز عاشورا سر امام حسین علیه السلام را از بدن جدا کردند من نیز می خواهم مانند امام حسین علیه السلام سرم را از بدن جدا کنند افرادی یک سنگر بودیم که رسول نسبت به خشمی که به دشمن داشت به آن جا بودند خطاب اسیر گفت شما چرا به ایران حمله کرده اید من گفتند غلامحسین این پسرت در راه اسلام فدا خواهد به رسول گفتم او زبان فارسی را نمی فهمد و وقتی متوجه اشتباهش شدخیلی خندید.خواب و رویای دیگران درمورد شهیدموضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيدراوی محمد دادگرمتن کامل خاطره
زمانی که در اسارت به سر می بردم خیلی دوست داشتم که از رسول خوابی ببینم. یک شب خواب دیدم که او در یک باغ سر سبز بسیار بسیار بزرگ و زیبا هست. پرسیدم شما این جا هستی؟ گفت: این باغ مال من است و من در این جا زندگی می کنم در همان عالم خواب به خود گفتم عجب جایگاهی دارند شهدا، چقدر والا مقام هستند.روحیه بسیجی* موضوع روحيه بسيجيراوی محمد دادگرمتن کامل خاطرهعشق به جهاد
یک شب فرمانده عملیات گفت زمانی که با رسول و چند نفر نیرو می خواهم دیگر از دوستان که داوطلبانه بروند و به عراقی ها حمله کنند تا دشمن توجه اش به پشت جلب شود تا بقیه نیروها بتوانند منطقه رفته بودیم در پادگان امام حسن علیه السلام تهران، یکی از جلو ضربه بزنند بچه های روستا گفت: رسول و حمله کنند و داوطلبین آماده شدند که بروند برگشت آنها با خداوند بود چون محمد یک خبر مهم من تحقیق کرده ام متوجه شدم عملیات بسیار خطرناکی بود باید آن داوطلبان طعمه شوند من بزرگی در پیش است بیایید از همین جا برگردیم و رسول جزء آن داوطلبین بودیم ایشان عقیده داشت که اگر قرار است به شهادت برسیم چه الان چه چند روز دیگر اگر خداوند قبول کند به شهادت می رسیم در آن عملیات شرکت نکنیم در جواب رسول گفت: ما آمده ایم که ما نیروهای دشمن را دور زدیم بجنگیم و دفاع کنیم از پشت به آنها حمله کردیم دین اسلام و شهید شویم حالا تو می گویی برگردیم و همین طور هم شد و رسول به درجه ی رفیع و پرفیض شهادت نائل گشت رسید و من مجروح و اسیر شدمآن دوستمان که روحیه ی ضعیفی داشت از تهران به روستا برگشت.خاطرات جنگیموضوع خاطرات جنگيراوی محمد دادگرمتن کامل خاطره
در عملیاتی در سال1361 بود که عراق برای امتحان کردن آمادگی نیروهای ایرانی به ما حمله کرد من و رسول در آن عملیات آرپی جی زن بودیم. چند تا از تانک های عراقی را منهدم کردیم. راننده ی یکی از این تانک ها به اسارت ما درآمد و او را به پشت خط انتقال دادیم من و رسول و آن اسیر عراقی در یک سنگر بودیم که رسول نسبت به خشمی که به دشمن داشت به آن اسیر گفت شما چرا به ایران حمله کرده اید من به رسول گفتم او زبان فارسی را نمی فهمد و وقتی متوجه اشتباهش شد خیلی خندید.عشق به جهاد* موضوع عشق به جهادراوی محمد دادگرمتن کامل خاطرهمطلع شدن شهادت از طريق عوامل غير مترقبه
زمانی پدرم شنیده بود که با [[شهید]]ان را آورده اند. برادرم رسول و چند نفر دیگر از دوستان هم جبهه بود اصلا دلش نیامد که به منطقه رفته بودیم در پادگان بگوید [[شهید]] شده دید همه گریه می کنند گفتند عملیات است روز چهارده نوروز بود برادرم کشاورزی را رها کرد گفت: مادر گوساله را نذر [[امام حسن هشتم علیه السلام تهران، یکی از بچه های روستا گفت: رسول و محمد یک خبر مهم من تحقیق کرده ام متوجه شدم عملیات بزرگی در پیش ]] کن برادرم جبهه است بیایید از همین جا برگردیم و در می گویند عملیات شرکت نکنیم در جواب رسول گفت: ما آمده ایم که بجنگیم و دفاع کنیم از دین اسلام حمله است برادرم رفت مسجد و شهید شویم حالا تو شروع به دعا کردن نمود وقتی آمد گریه می گویی برگردیم کرد و همین طور هم شد به سرش می زد. ماشین گرفت و رسول رفت شهر تا ببیند چه خبره پدرم شب قرآن می خواند گفت یا صاحب الزمان(عج) اگر پسرم به [[شهادت رسید ]] رسیده حتی یک انگشتش هم که شده برایمان بیاید و آن دوستمان به دست دشمن نیفتد من افتخار می کنم که روحیه ی ضعیفی داشت از تهران به روستا برگشت.مطلع شدن [[شهادت از طریق عوامل غیر مترقبهموضوع مطلع شدن شهادت از طريق عوامل غير مترقبه]] رسیده این یک پسرم برای اسلام قابلی ندارد چهار پسر دیگرم را نیز فدا می کنم.راوی حوا عنبرانیمتن کامل خاطره
پدرم شنیده بود که شهیدان را آورده اند. برادرم رسول هم جبهه بود اصلا دلش نیامد که بگوید شهید شده دید همه گریه می کنند گفتند عملیات است روز چهارده نوروز بود برادرم کشاورزی را رها کرد گفت: مادر گوساله را نذر امام هشتم علیه السلام کن برادرم جبهه است و می گویند عملیات و حمله است برادرم رفت مسجد و شروع به دعا کردن نمود وقتی آمد گریه می کرد و به سرش می زد. ماشین گرفت و رفت شهر تا ببیند چه خبره پدرم شب قرآن می خواند گفت یا صاحب الزمان(عج) اگر پسرم به شهادت رسیده حتی یک انگشتش هم که شده برایمان بیاید و به دست دشمن نیفتد من افتخار می کنم که به شهادت رسیده این یک پسرم برای اسلام قابلی ندارد چهار پسر دیگرم را نیز فدا می کنم.پیش بینی شهادت* موضوع پيش بيني شهادتراوی حوا عنبرانیمتن کامل خاطره
دومین مرتبه ای که به جبهه رفت ما خبر نداشتیم رسول می گفت خواهشی که دارم این است که مادرم لباس هایم را بگذارد می خواهم بروم حمام غسل بکنم بعد به جبهه بروم مقداری حنا هم به دستش مالید و به زن داداشم گفت: زمانی که من به شهادت رسیدم به مادرم بگویید از حنا یادش نرود در ضمن آن دختری را هم که می خواستید برای من بگیرید را به یادش باشید انگار فکر کنید من هستم پولی را هم که قرار بود برای عروسی ام خرج کنید روی مزارم بگذارید و جلو ضد انقلاب گریه نکنید زیرا دشمن خوشحال می شود.راوی حوا عنبرانی
<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15252 یاران رضا]</ref>
==پانویس==
Image:شهید رسول عنبرانی .jpg
</gallery>
==رده==
{{ترتیبپیشفرض: رسول عنبرانی}}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]
[[رده: شهدای شهرستان چناران]]