ویرایشها
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = حسنعلیپور
|تصویر =شهید حسن علیپور.jpg
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[مشهد]]
|شهادت = [[شلمچه1365/10/19]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =[[بهشترضا]]
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت = [[ لشکر 21 امام رضا]]
|طول خدمت =
|درجه =
|سمتها =[[مسئول واحد]]
|جنگها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشانهای لیاقت =
|عملیات =
|فعالیتها =
|تحصیلات =
|تخصصها =
|شغل =
|خانواده = نام پدر:موسی
}}
کد شهید: 6525673 تاریخ تولد :
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : مسئول واحد
گلزار : بهشترضا
==خاطرات پیش بینی شهادتموضوع پيش بيني شهادتراوی فاطمه نشمیهمتن کامل خاطره==
خانه ما با خانه مادر [[شهید]] نزدیک هم بود. من وسط حیاط ایستاده بودم که یک مرتبه صدای جیغ مادر علیپور را شنیدم. با عجله به طرف خانه آنها دویدم. وقتی رفتم، دیدم همه اقوام جمع هستند و خبر [[شهادت ]][[علیپور]] را داده اند. اگر چه از این خبر به طور ناگهانی مطلع شدم ولی اصلاً برایم غیر منتظره نبود و هر آن آمادگی شنیدن خبر [[شهادت]] ایشان را داشتم. راوی فاطمه نشمیه * موضوع خاطرات نحوه مجروحيت در عملیّات [[کربلای ۵]] آقای علی پور به من گفتند: بروم جلو و در یک قسمت خط خاکریزی احداث کنم که جلوی دید دشمن گرفته شود. ما رفتیم و نیروها را مشغول کار کرده، در حین آمدن به نزد علی پور بودم بولدزری را دیدم که می خواهد وارد [[جزیره بوارین]] بشود. یک دفعه زیر شنی بولدوزر یک انفجاری صورت گرفت ابتدا فکر نمی کردم که علی پور همراه این بولدوزر باشد. وقتی جلو رفتم دیدم علی پور روی زمین افتاده و یک پایش روی مین رفته و مورد اصابت [[آر پی جی]] هم قرار گرفته بود. بلافاصله با چفیه هایی که همراه داشتیم به هر پایش یک چفیه بستیم و به همراه آقای قدرتی و یک نفر از بچّه های روستای جیم آباد رفته و یک برانکاردی آوردیم. اتّفاقاً در همین حین سردار قاآنی فرماندة لشکر را دیدم که پرسید علی پور چی شده است؟ گفتم: مجروح شده اند ایشان گفتند : سریع او را به اورژانس برسانید. ما علی پور را داخل آمبولانس گذاشتیم تا سریع به اورژانس منتقل کنند. در همین هنگام در حالی که خون زیادی از علی پور رفته بود امّا روحیّه به ما، از ما خواست که هرچه سریعتر به محلّ مأموریّت رفته و ضمن روحیّه دادن به بچّه ها ادامة کار را انجام دهیم و از ما خداحافظی کرد و رفت. راوی علی حاجی پور * موضوع تولد و کودکي سه شنبه شب قبل از اینکه حسن علی پور بدنیا بیاید خواب دیدم که تمام مردم روستا علیه ما حرکت کرده اند و ما را تعقیب می کردند. به تپه سلام که رسیدم دیدم یک زیر زمینی باز شد و من هم به داخل این زیر زمین رفتم و در آنجا زیارتگاهی را مشاهده کرده. اطراف این زیارتگاه افرادی عمامه های سفید نشسته بودند. از این زیارتگاه دریچه ای باز شد بعد سرم را جلوی پنجره بردم دیدم یکی از بزرگان آنجا نشسته است سوال کردم ایشان کیست ؟ این ابراهیم خلیل الله است. گفتم: قربان ایشان بشوم چطور شده پنجره های امام رضا (ع) به این بزرگی ولی ایشان پنجره کوچکی دارند بعد همه آنها خندیدند و گغتند: شما نجات یافتی. راوی موسی علی پور * موضوع پيش بيني شهادت شبی که عملیّات شروع شده بود به دلیل اینکه تلویزیون نداشتیم به منزل عمّة خانم [[شهید]] رفته و تلویزیون تماشا می کردم و آن شب را تا صبح گریه می کردم، صبح بلند شدم مقداری آش نذری برای رفع بلای رزمندگان پخته بودم. وقتی آش ها روی اجاق در حال پختن بود، دیدم یک کبوتر قشنگی به منزل ما آمد و سه چهار چرخ دور دیگ آش زد. همسایه ها گفتند: عجب کبوتری! محمّدمان دوید که کبوتر را بگیرد. کبوتر روی زمین راه می رفت. بعد پر زد و رفت روی دیوار منزلمان نشست. همان جا با خودم گفتم: این روح حسن است که به پرواز در آمده است. حسن شهید شده است. این کبوتر روح حسن است که نزد مادرش آمده است. همسایه ها گفتند: این حرفها را کنار بگذار، شما همیشه از این حرفها می زنی. گفتم حالا معلوم خواهد شد. آش ها را که در بین همسایه ها تقسیم کردیم و تمام شد. نمازم را خواندم و کمی آش خوردیم و نشستیم با همسایه ها قلیان می کشیدم که دیدم عمویش به خانة ما آمد. به عموی حسن گفتم چه خبر آورده ای؟ خبر خوش آورده ای؟ گفت: بلی، خبر خوش آورده ا ، حسن [[شهید]] شده است. اگر عکس در خانه دارید بدهید. گفتم: خدا قبول کند. عکس ها را به او دادم و از حیاط بیرون رفت. راوی کبری عباسی * موضوع پشتيباني نيرو مالي و فرهنگي قبل از عملیّات [[کربلای 4]]، علی پور موقعیّت و منطقة عملیّاتی [[کربلای 4]] را برای ما توضیح می داد و می گفت که: با نیروهایتان با تدبیر صحبت کنید. موقعیّتی که ما می رویم، جایی نیست که کسی برگردد. سعی کنید یک حالت دعا و نیایشی داشته باشید. هر قسمتی برای خودش مراسم برگزار کند شاید ان شاءالله در این عملیّات پیروز بشویم. من در عملیّات [[کربلای 4]] مجروح شدم و در بیمارستان شیراز بستری شدم. علی پور با من تماس گرفت و گفت: چه زمان خوب می شوی که برگردی؟ [[شهید]] جوان بخت گفته بود، بابا این آقای علی پور از جنازة این بچّه ها هم می خواهد کار بکشد. گفتم: فعلاً که مجروح هستم امّا هر وقت شما بگویی برگرد برمی گردم.راوی عیسی حسینی * موضوع بدون موضوع حسن علی پور می گفت : یک روز رفتم تا از رانندة بولدوزری که در خط کار می کرد سرکشی کنم . وقتی که نزدیک خط رسیدیم رسیدی ، دیدم بولدوزر خاموش است و کار نمی کند . رفتم کنار بولدوزر تا راننده را پیدا کنم و از ایشان سؤال کنم که چرا کار نمی کنی ؟ کنی؟ گفت : وقتی بالای بولدوزر رفتم ، رفتم، دیدم یک گلولة [[گلوله]] [[تانک ]] به رادیاتور آن اصابت کرده و قسمت بالای تنة این رانندة بولدوزر را هم جدا کرده و راننده [[شهید ]] شده است . می گفت : ما یک مقداری غنایم را داخل ساکی گذاشته و روی باک بولدزر جاسازی کرده بودیم تا در فرصتی مناسب مورد بهره برداری قرار گیرد امّا وقتی دیدم مقداری از خون [[شهید ]] روی کیسة کیسخ غنایم ریخت ، ریخت، از آن موقع به بعد تأثیر و تنفّر خاصّی نسبت به جمع آوری غنایم پیدا کردم به نحوی که حتّی یک دانه سیخ هم برنداشتم. راوی حسن علیپور.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15069 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />
==نگارخانه تصاویر==<gallery>Image:شهید حسن علیپور.jpg</gallery>
== ردهها ==
{{ترتیبپیشفرض:حسن_علیپور}}
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]