به خاطر دارم هنگامیکه فرزندم ابوالفضل می خواست به جبهه اعزام شود، ایشان جلوی درب مسجد جامع کنار امام جمعه (آقای معصومی) ایستاده بود و در خودش فرو رفته بود و یک حالت معنوی خاصی داشت با خود فکر می کرد که من از او پرسیدم : پسرم چیزی لازم داری؟ او هیچ توجهی بر من نکرد و فقط گفت : نه چیزی لازم ندارم . هنگام خداحافظی انگار بر من الهام شد که این آخرین باری است که او را می بینم و دیگر بر نمی گردد و با افسردگی به خانه برگشتم .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2017365 یاران رضا]</ref>
منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 17365=پانویس==<references/>