یکى از شهداى عزیز تخریب لشگر 5 نصر، شهید محمد کبیرى است.در این نوشتار ان شاء ا... سعى مىکنم گوشهاى از حالات معنوى و روحیات و خصوصیات اخلاقى او را بیان کنم. محمد عزیز کمتر از هفده سال سن داشتند و در سال دوم راهنمایى مشغول تحصیل بودند ولى براى انجام وظیفه به جبهه آمدند. از خصوصیات بارز او که جلب توجه مىکرد سکوت توأم با اندیشه و تفکر بود. در سال 66 به اتفاق ایشان و گروهى دیگر از بچههاى تخریب به جزیره مجنون آمدیم. قرار بر این بود که دو طرف جادهاى را که وسط آب بود و حکم خط مقدم جبهه را داشت، خورشیدى نصب کنیم تا مانع آمدن غواصان عراقى به روى جاده بشود. معمولاً محمد را به خاطر کوچکى و کمى سن و بزرگ بودن خورشیدىها به خط مقدم نمىبردیم. یک شب آنقدر اصرار کرد تا مجبور شدیم او را به خط ببریم. قبل از حرکت به او گفتم: واى به حالت اگر نتوانى خورشیدها را جابجا و حمل کنى. ولى او به خاطر عشق و علاقهاى که داشت قول داد که از عهده انجام این کار برآید. لذا محمد مىبایست به داخل شاخههاى خورشیدى مىرفت و محل اتصال میلگردها را بر روى گردنش قرارمى داد و بعد از بلند کردن از زمین آن را حمل مىکرد. آن شب مىدیدم که محمد در منطقهاى بسیار خطرناک که هر لحظه ممکن بود تیر مستقیم دشمن )فاصله ما با دشمن حدود 100 متر بود( به او اصابت کند، با زحمت و عشق و شورى که قابل وصف نبود و با شجاعت خورشیدىها را از مکانى که در تیررس دشمن بود، حمل مىکرد. خصوصیات دیگر ایشان شجاعت فوقالعاده زیاد ایشان بود. شبهاى بعد او به اتفاق یکى دیگر از بچهها لباس غواصى پوشیدند و این خورشیدىها را در داخل آب در فاصله کمتر از 50 مترى از دشمن به موازات جاده و کنار هم قرار مىدادند. گاهى که ایشان را براى کار نمىبردیم دوستان تعریف مىکردند که محمد تا موقع آمدن شما روى سنگر مىنشست و گریهمى کرد. محمد اهل کار و تلاش بود. خود در کارها پیشقدم مىشد و بیش از حد توانش فعالیت مىکرد. اگر شبى قرار بود با هم نگهبانى بدهیم، ایشان تنهایى در کنار هور که گاهى غواصان عراقى تا آنجا مىآمدند بدون ترس نگهبانى مىداد. شجاعت او نتیجه معنویت بسیار بالاى او بود. وقتى نماز جماعت برگزار مىشد صداى گریه محمد در رکوع و سجود و قنوت به گوش همه مىرسید و همه مىدانستند که محمد است که با حالت گریه نماز مىخواند. به خاطر این شجاعت و معنویت بسیار بالاى وى بود که بعد از فتح شلمچه در جبهه خرمال به عنوان مسئول گروه جنگِ مین انتخاب شده بود و در حین کاشت مینهاى (M91) ضد تانک، خمپاره دشمن در کنارش به زمین مىخورد و بر اثر شدت موج انفجار سر و صورت و بدن او کوفته و سیاه شده بود و مدام ذکر یا زهراء)س( مىگفته است. در نهایت در یکى از بیمارستانهاى تهران در اثر خونریزى مغزى روح پاک و مطهرش بسوى معبودش شتافت.
منبع سایت: <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17248یاران رضا]</ref> ==پانویس==<references/>