ویرایش‌ها

شهید قربان‌ محمد محمدی

۹۹۷ بایت اضافه‌شده، ‏۸ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۲۲
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = قربان‌محمدمحمدی‌
|تصویر =18642.jpg
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[مشهد]]
|شهادت = [[1362/01/24]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت =
|طول خدمت =
|درجه =
|سمت‌ها =[[رزمنده‌]]
|جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشان‌های لیاقت =
|عملیات‌ =
|فعالیت‌ها =
|تحصیلات =
|تخصص‌ها =
|شغل =
|خانواده = نام پدر:حسن‌
}}
 
کد شهید: 6222509 تاریخ تولد :
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌
گلزار :
==خاطرات==توصیه های شهید* موضوع توصيه هاي شهيدراوی متن کامل خاطرهیادم می آید آخرین دفعه که آقای محمدی به مرخصی آمده بودند مادرم منزل ما بودند و زمانی که ایشان می خواست عازم جبهه شودند نزد مادرم رفت و صورت مادرم را بوسید و با دستانش دامن ایشان را گرفت گفت: مادر جان، من مادر ندارم، هیچ کس را ندارم اگر بچه های مرا تنها بگذاری روز قیامت جلویت را می گیرم و اگر پیش اینها بمانید مثل این است که همانند یک کوه تکیه گاه من باشید من بچه هایم را اول به خدا و دوازده امام و بعد به شما می سپارم و مادر هم قبول کرد و ایشان عازم جبهه شد و دیگر نیامد. * موضوع دستگيري از ضعيفان یادم می آی یک دفعه پدرم یک آقایی را به من نشان داد و گفت: دخترم هر زمان که استطاعت مالی داشتی به این آقا کمک کن ولی اشاره نکرد که خودش به آن آقا کمک می کند تا اینکه یک روز من رفتم و مبلغی پول به آن آقا دادم و هنگام برگشتن آن آقا به من گفت: ببخشید خانم شما دختر آقای محمدی که پاسادار بود نیستید؟ گفتم: چرا؟ بعد شروع به صحبت کردو گفت: پدرت هر موقع که از سپاه می آمد با همان لباس نظامی که بر تن داشت به منزل ما می آمد و برای ما پول و مواد غذایی و هر چه که نیاز داشتیم می آورد و خیلی وقت است که این آقا نیامده و خبری هم از او ندارم او کجاست؟ گفتم: چند سال است که پدرم [[مفقود الاثر]] شده است و وقتی این آقا فهمید خیلی ناراحت شد و گریه کرد. * موضوع پيش بيني شهادت یادم می آید کلاس اول ابتدایی بودم که پدرم چند دفعه رفت جبهه و وقتی می آمد من نمراتم را به ایشان نشان می دادم و او خوشحال می شد بعد یک روزکه نمره هایم را برایش خواندم دیدم گریه می کند گفتم: چه شده ناراحت شدی که نمره بیست آوردم؟ گفت: نه دخترم دلم می خواهد وقتی [[شهید]] شدم وصیت نامه ام را بلند بخوانی ولی از این می ترسم که جنازه ام به دست شما نرسید و شما نتوانید وصیتم را آنجا بخوانی. * موضوع عشق شهادت یادم می آید آخرین روزی که پدرم می خواستند به جبهه برومد مادرم صبحانه کله پاچه درست کرده بود و من از زبانش برداشتم و یک مقدار به پدرم دادم پدرم گفت: دستت درد نکند دخترم. بعد گفت: می خواهی به من زبان بدهی که من بخورم بروم عربی یاد بگیرم واگر اسیر شدم با عراقی ها عربی حرف بزنم. وقتی دیدم اینطوری گفت: من زبان را ازش گرفتم و گفتم: نه اگر می خواهی اسیر شوی اصلاً زبان نخور بعد دیدم در حالی که این حرف را تکرار می کرد خندیده و گفتم: من حاضرم شما [[شهید]] بشوید اما اسیر نشوید بعد گفت: این همان حرف خودم است خودم هم همین را می خواهم. * موضوع نوافل و نماز شب یکی از دوستان پدرم تعریف می کرد که: یک شب هنگام سحر ایشان را دیدم که مشغول گرفتن وضو است هوا هم خیل سرد بود به طوری که از شدت سرما صدای به هم خوردن دندانهایش به گوی می رسید با این حال دیدم وضو گرفت و رفت پشت سنگر و در خلوت خود مشغول خواندن نماز وراز و نیاز با خدا شد.
یادم می آید آخرین دفعه که آقای محمدی به مرخصی آمده بودند مادرم منزل ما بودند و زمانی که ایشان می خواست عازم جبهه شودند نزد مادرم رفت و صورت مادرم را بوسید و با دستانش دامن ایشان را گرفت گفت : مادر جان ، من مادر ندارم ، هیچ کس را ندارم اگر بچه های مرا تنها بگذاری روز قیامت جلویت را می گیرم و اگر پیش اینها بمانید مثل این است که همانند یک کوه تکیه گاه من باشید من بچه هایم را اول به خدا و دوازده امام و بعد به شما می سپارم ومادر هم قبول کرد و ایشان عازم جبهه شد و دیگر نیامد . دستگیری از ضعیفان* موضوع دستگيري از ضعيفانراوی متن کامل خاطرهروحيه بسيجي
یادم می آی آید زمان جنگ که اعلام خاموشی میکردند یک دفعه شب ماخیلی ترسیدیم و توی زیر زمین بودیم که پدرم یک آقایی را به من نشان داد آمد و گفت : دخترم هر زمان که استطاعت مالی داشتی نترسید هواپیماهای دشمن به این آقا کمک کن ولی اشاره نکرد شهرهای دیگر آمده اند اینجا که خودش به آن آقا کمک نیامده اند جهت احیتاط اعلام می کند تا اینکه یک روز من رفتم کنند و مبلغی پول به آن آقا دادم باید همه جا تاریک باشد و هنگام برگشتن آن آقا به من گفت : ببخشید خانم شما دختر آقای محمدی رفت بیرون دیدم با پای برهنه دوید بیرون و بچه هایی که پاسادار بود نیستید ؟ گفتم : چرا؟ توی میلان آتش روشن کرده بودند ایشان باهمان پای برهنه فریاد می کشید الله اکبر و بعد شروع به صحبت کردو گفت : پدرت هر موقع پیراهن [[بسیجی]] اش را درآورد تا آتش را خاموش کند وزمانی که از سپاه می آتش را خاموش کرده بود و آمد با همان منزل لباس نظامی که بر تن داشت به منزل ما [[بسیجی]] اش را می آمد بوسید و برای ما پول و مواد غذایی و هر چه که نیاز داشتیم می آورد و خیلی وقت است که این آقا نیامده و خبری هم از او ندارم او کجاست ؟ گفتم گفت: چند سال است حیف تو بلوز نیست که پدرم مفقود الاثر شده است و وقتی این آقا فهمید خیلی ناراحت شد و گریه کرد من تو رابه آتش زدم.پیش بینی شهادتموضوع پيش بيني شهادتراوی متن کامل خاطره
یادم می آید کلاس اول ابتدایی بودم که پدرم چند دفعه رفت جبهه و وقتی می آمد من نمراتم را به ایشان نشان می دادم و او خوشحال می شد بعد یک روزکه نمره هایم را برایش خواندم دیدم گریه می کند گفتم : چه شده ناراحت شدی که نمره بیست آوردم ؟ گفت : نه دخترم دلم می خواهد وقتی شهید شدم وصیت نامه ام را بلند بخوانی ولی از این می ترسم که جنازه ام به دست شما نرسید و شما نتوانید وصیتم را آنجا بخوانی .عشق شهادت* موضوع عشق شهادتراوی متن کامل خاطره
یادم می آید آخرین روزی که پدرم می خواستند بعد از [[شهادت]] یکی از دوستانش بنام [[شهید شمس]] حجت وقتی به جبهه برومد مادرم صبحانه کله پاچه درست کرده بود منزل آمد خیلی گریه کرد و من از زبانش برداشتم و یک مقدار به پدرم دادم پدرم گفت : دستت درد نکند دخترم چطور ایشان لیاقت [[شهادت]] را داشت ولی من لیاقت [[شهادت]] را نداشتم که [[شهید]] شوم. بعد گفت : می خواهی خدا این لیاقت را به من زبان بدهی نداد که من بخورم بروم عربی یاد بگیرم واگر اسیر شدم با عراقی ها عربی حرف بزنم . وقتی دیدم اینطوری گفت : من زبان را ازش گرفتم به [[شهادت]] برسم و گفتم : نه اگر می خواهی اسیر شوی اصلاً زبان نخور بعد دیدم در حالی که صفحه ای از دفترش این حرف جمله را تکرار می کرد خندیده و گفتم نوشت: که من حاضرم شما شهید بشوید جان می فروشم اما اسیر نشوید بعد گفت : این همان حرف خودم است خودم هم همین را می خواهم کجاست خریدار، خدایا اگر خریداری جان مرا بخر.نوافل و نماز شبموضوع نوافل و نماز شبراوی متن کامل خاطره
یکی از دوستان پدرم تعریف می کرد که : یک شب هنگام سحر ایشان را دیدم که مشغول گرفتن وضو است هوا هم خیل سرد بود به طوری که از شدت سرما صدای به هم خوردن دندانهایش به گوی می رسید با این حال دیدم وضو گرفت و رفت پشت سنگر و در خلوت خود مشغول خواندن نماز وراز و نیاز با خدا شد .روحیه بسیجی* موضوع روحيه بسيجيراوی متن کامل خاطرهتوصيه هاي شهيد
در آخرین دیداری که با آقای محمدی داشتیم یادم می آید زمان جنگ که اعلام خاموشی میکردند یک شب ماخیلی ترسیدیم و توی زیر زمین بودیم است که پدرم آمد و ایشان به من گفت : اگر [[شهید]] شدم هر وقت که نترسید هواپیماهای دشمن به شهرهای دیگر آمده اند اینجا که نیامده ا ند جهت احیتاط اعلام می کنند وباید همه جا تاریک منزل ما رفتی تا از بچه ها خبر بگیری یادت باشد و رفت بیرون دیدم که بچه هایـت را با خودت نبری، گفتم: برای چه؟ گفت: چون اگر با پای برهنه دوید بیرون و بچه هایی که توی میلان آتش روشن کرده بودند ایشان باهمان پای برهنه فریاد هایت بروی، بچه هایم یاد من می کشید ا… اکبر افتند و بعد پیراهن بسیجی اش را درآورد تا آتش را خاموش کند وزمانی که آتش را خاموش کرده بود ناراحت می شوند و آمد من هم با توجه به آخرین سفارش آقای محمدی هر وقت که می خواستم به منزل لباس بسیجی اش را ایشان بروم فقط با همسرم می بوسید رفتم و می گفت : حیف تو بلوز نیست که من تو رابه آتش زدم بچه ها را نمی بردم.عشق شهادتموضوع عشق شهادتراوی متن کامل خاطره
یادم م? آید پدرم بعد از شهادت یک? از دوستانش بنام شهید شمس حجت وقت? به منزل آمد خیل? گریه کرد و گفت: چطور ایشان لیاقت شهادت را داشت ول? من لیاقت شهادت را نداشتم که شهید شوم. خدا این لیاقت را به من نداد که به شهادت برسم و بعد در صفحه ا? از دفترش این جمله را نوشت: که من جان م? فروشم اما کجاست خریدار، خدایا اگر خریدار? جان مرا بخرتوصیه های شهید* موضوع توصيه هاي شهيدراوی متن کامل خاطرهاحساس مسؤليت
در آخرین دیدار? علاوه بر درس خواندن قالی می بافتم. یک روز به پدرم گفتم: پدر جان این فرش چند روز دیگر تمام می شود فرش را که تمام کردم بفروشید و با آقا? محمد? داشتیم یادم است که ایشان مادر به من مکه بروید. گفت: اگر شهید شدم هر وقت که دخترم جبهه الان از مکه واجبتر است. در حال حاضر باید به منزل ما رفت? جبهه برویم و ان شاء الله پیروز شویم تا از بچه ها خبر بگیر? یادت باشد که بچه هایـت را با خودت نبر?؟ گفتم: برا? چه؟ گفت: چون شما در آسایش باشید اگر با بچه هایت برو?، بچه هایم یاد من م? افتند و ناراحت م? شوند و من هم با توجه ما به آخرین سفارش آقا? محمد? هر وقت جبهه نرویم همانطور که م? خواستم فلسطینیها آواره شده اند شما هم همینجور می شوید پس الان رفتن به منزل ایشان بروم فقط با همسرم م? رفتم و بچه ها را نم? بردمجبهه واجبتر از مکه است.احساس مسؤلیتموضوع احساس مسؤليتراوی متن کامل خاطره
علاوه بر درس خواندن قال? م? بافتم. یک روز به پدرم گفتم: پدر جان این فرش چند روز دیگر تمام م? شود فرش را که تمام کردم بفروشید و با مادر به مکه بروید. گفت: دخترم جبهه الان از مکه واجبتر است. در حال حاضر باید به جبهه برویم و انشاء الله پیروز شویم تا شما در آسایش باشید اگر ما به جبهه نرویم همانطور که فلسطینیها آواره شده اند شما هم همینجور م? شوید پس الان رفتن به جبهه واجبتر از مکه است.عشق به ائمه اطهار* موضوع عشق به ائمه اطهارراوی متن کامل خاطره
یادم م? می آید زمان? زمانی که به سن تکلیف رسیدم روزه گرفتم و آن موقع روزها خیل? خیلی بلند بود، نزدیک ساعت یک بعد از ظهر خیل? خیلی تشنه شده بودم و رفتم پیش پدرم گفتم: پدر جان، خیل? خیلی تشنه ام پدرم گریه اش گرفت. گفت: دخترم، الان که تشنه هست? هستی یادت از امام حسین "ع" بیاید یادت از اهل بیت امام حسین "ع" بیاید شما بالاخره چهار ساعت دیگه آب م? خور? ول? می خوری ولی قربان عزیزان امام حسین "ع" و امام حسن "ع" بشوم که با لب بشنه [[شهید ]] شدند آنها آب نداشتند چکار کردند. دخترم صبر کن، تحمل کن بعد رو? روی سرم دست کشید و مرا بوسید و گفت: دیگه چیز? چیزی تا افطار نمانده است.منبع سایت: <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18642سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />==رده=={{ترتیب‌پیش‌فرض: قربان‌ محمدمحمدی‌}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان رضوی]][[رده: شهدای شهرستان مشهد]]
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش