{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = حمید محمدپور
|تصویر =
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[اسفراین]]
|شهادت = [[1365/11/10]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت =
|طول خدمت =
|درجه =
|سمتها =[[رزمنده]]
|جنگها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشانهای لیاقت =
|عملیات =
|فعالیتها =
|تحصیلات =
|تخصصها =
|شغل =
|خانواده = نام پدر:رمضانعلی
}}
کد شهید: 6532748 تاریخ تولد :
نام : حمید محل تولد : اسفراین
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار :
==خاطرات== * موضوع خواب و رویای دیگران روياي ديگران درمورد شهیدشهيد به خاطر دارم یک شب برادرم حمید محمدپور را در خواب دیدم که به من گفت: از این میهن اسلامی دفاع کنید و نگذارید نیروهای بیگانه به کشور تجاوز کنند، نیز گفت: به مادر بگویید برایم کمتر گریه کند زیرا جای من خوب است و سر مزارم بیایید و برایم فاتحه بخوانید. راوی محمد محمد پور * موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد یادم هست یک شب حمید به خوابم آمد که بر روی دوشش عبا انداخته بود به او گفتم: کجا می روی؟ گفت می روم به سمت امامزاده معصومه و از آنجا باید به [[کاظمین]] برم فقط به مادر بگوئید کمتر برایم گریه کند و نگران من نباشد چون جای من خیلی خوب است بعد از من خداحافظی کرد و رفت که من از خواب بیدار شدم. راوی محمد قربان بیگم محمد پورمتن کامل خاطره* موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد
به خاطر دارم قبل از به [[شهادت]] رسیدن حمید محمد پور یک شب برادرم حمید محمدپور را در خواب دیدم که به من گفت: در یک باغ بزرگی هستم که درآن یک سالن بزرگ و زیبا بود وقتی داخل سالن شدم دیدم حمید در حالی که لباس سفیدی بر تن داشت بر روی سکویی نشست و چند تن از این میهن اسلامی دفاع کنید دیگر همرزمان هم دوره ایشان جمع شدند و نگذارید نیروهای بیگانه به کشور تجاوز کنند، نیز گفت: به مادر بگویید برایم کمتر گریه کند زیرا جای صحبتهای حمید گوش می کنند و با یکدیگر صحبت می کنند که من خوب از خواب بیدار شدم تا اینکه روز قبل از عملیات حمید را دیدم که برگه مرخصی اش را دستش گرفته است و سر مزارم بیایید پیش فرمانده رفت که مرخصی بگیرد و برایم فاتحه بخوانیدنزد پدر و مادرش برود.خواب ولی چون فرمانده به دیگر دوستان و رویای دیگران درمورد شهیدموضوع خواب همرزمان حمید مرخصی نداده بود او هم برگه مرخصی اش را پس می دهد و روياي ديگران درمورد شهيدبه مرخصی نمی رود و می ماند تا اینکه روز عملیات شروع می شود و ایشان همراه دیگر همرزمانش جلو می روند و در اثر اصابت [[گلوله]] [[خمپاره]] ای که در کنار آنها همه به درجه رفیع [[شهادت]] نائل می آیند و شربت [[شهادت]] را می نوشند که تعبِیر خوابم همانگونه بود که دیدم همان افرادی که در خوابم با حمید صحبت می کردند همانها هم به درجه رفیع [[شهادت]] نائل آمدند. راوی قربان بیگم محمد پورمتن کامل خاطرهعبدالحسین شاعری
یادم هست یک شب حمید به خوابم آمد که بر روی دوشش عبا انداخته بود به او گفتم: کجا می روی؟ گفت می روم به سمت امامزاده معصومه و از آنجا باید به کاظمین برم فقط به مادر بگوئید کمتر برایم گریه کند و نگران من نباشد چون جای من خیلی خوب است بعد از من خداحافظی کرد و رفت که من از خواب بیدار شدم .خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید* موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيدراوی عبدالحسین شاعریمتن کامل خاطرهحرمت والدين
یادم هست وقتی که پدر حمید می خواست برای ثبت نام به خاطر دارم قبل از به شهادت رسیدن حمید محمد پور یک شب خواب دیدم که در یک باغ بزرگی هستم که درآن یک سالن بزرگ مکه برود و زیبا بود وقتی داخل سالن شدم دیدم نام خودش را بنویسد پسرم حمید در حالی که لباس سفیدی بر تن داشت بر روی سکویی نشست رو کرد به پدرش و چند تن از دیگر همرزمان گفت: پدر جان اسم مادر را هم دوره ایشان جمع شدند و به صحبتهای بنویس من خودم پول آن را می دهم که بعد شوهرم اسم مرا هم برای زیارت خانه خدا مکه ثبت نام می کند که این کار پدرش باعث شد حمید گوش می کنند خوشحال شود و با یکدیگر صحبت می کنند کار کردن خود آن پولی را که برای مکه رفتن من از خواب بیدار شدم تا اینکه روز قبل از عملیات حمید را دیدم که برگه مرخصی اش را دستش پدرش قرض گرفته است و پیش فرمانده رفت که مرخصی بگیرد و نزد پدر و مادرش برود. ولی چون فرمانده به دیگر دوستان و همرزمان حمید مرخصی نداده بود او هم برگه مرخصی اش را پس می دهد و به مرخصی نمی رود و می ماند تا اینکه روز عملیات شروع می شود و داد. ایشان همراه دیگر همرزمانش جلو می روند خیلی دل رحم و در اثر اصابت گلوله خمپاره ای که درکنار آنها همه به درجه رفیع شهادت نائل می آیند و شربت شهادت را می نوشند که تعبِیر خوابم همانگونه بود که دیدم همان افرادی که در خوابم با حمید صحبت می کردند همانها هم به درجه رفیع شهادت نائل آمدندمهربان بودند.حرمت والدینموضوع حرمت والدينراوی گل بی بی نوروزیانمتن کامل خاطره
یادم هست وقتی که پدر حمید می خواست برای ثبت نام به مکه برود و نام خودش را بنویسد پسرم حمید رو کرد به پدرش و گفت: پدر جان اسم مادر را هم بنویس من خودم پول آن را می دهم که بعد شوهرم اسم مرا هم برای زیارت خانه خدا مکه ثبت نام می کند که این کار پدرش باعث شد حمید خوشحال شود و با کار کردن خود آن پولی را که برای مکه رفتن من از پدرش قرض گرفته بود را پس داد. ایشان خیلی دل رحم و مهربان بودند.خواب و رویای دیگران درمورد شهید* موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيدراوی زهرا محمد پورمتن کامل خاطره
به خاطر دارم یک شب برادرم حمید را در خواب دیدم که بر منزل ما آمده است. به او گفتم: حمید جان تو که [[شهید]] شده ای پس اینجا چه کار می کنی که ایشان گفتند (( اشتباه می کنی من در [[کاظمین ]] و [[سامرا ]] هستم و نگهبانی می دهم و الان هم آمده ام تا از حال شما با خبر شوم و بگویم نگران من نباشید من جای خوبی هستم و من زنده هستم )) به او گفتم : پس اگر [[شهید ]] نشده ای سوار موتور شو که بعد از مدتی حمید سوار بر موتور شد و گفت: دیدی که من [[شهید ]] نشده ام و زنده هستم که از خواب بیدار شدم و دیدم که جز من کس دیگر در اتاق نیست و من تنها هستم و همه اش خواب بود .راوی زهرا محمد پورمنبع سایت: <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18467سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />==رده=={{ترتیبپیشفرض: حمید محمدپور}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان شمالی]][[رده: شهدای شهرستان اسفراین]]