ویرایشها
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = شهید مهدی مرادیان
|تصویر =19063.jpg
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[گناباد]]
|شهادت = [[1364/01/15]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =[[شهدا]]
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت =
|طول خدمت =
|درجه =
|سمتها =
|جنگها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشانهای لیاقت =
|عملیات =
|فعالیتها =
|تحصیلات =
|تخصصها =
|شغل =
|خانواده = نام پدر:براتاله
}}
کد شهید: 6414329
==خاطرات==
* موضوع: خواب و رویای دیگران درمورد شهید
چند شب قبل از این که پیکر فرزنده [[شهید]]م مهدی مرادیان را بیاورند خواب دیدم کبو تری سفید بر لب بام خانه مان آرام نشسته است به مادر مهدی گفتم: فکر می کنم این کبو تر خبری برایمان آورده نمی دانم خبر خوش دارد یا بد. مادرش گفت: هرگز خبر بد را به دلت راه نده ان شاء الله خبر خوش است تا این که بعد از مدتی خواب من به واقعیت پیوست و رویای دیگران درمورد شهیدجنازه فرزندم مهدی مرادیان را آوردند. راوی برات الله مرادیان
* موضوع: اعتقاد به ولایت
* موضوع: توجه به خانواده
هروقت فرزندم مهدی می خواست به جبهه برود نمی گذاشت که من به بدرقه اش بروم تا اینکه یک دفعه که می خواست برود گفتم: نه مادر جان من می آیم گفت: اگر بیایی ناراحت می شوم. بعداً مادر رزمنده های دیگر به ایشان گفته بودند همه مادرها آمده اند چرا مادر شما نیامده است وقتی به من گفتند: چرا نیامدی گفتم: مهدی گفته شما نیاید چون زنی نمی آید من هم به حرف او کردم وبه بدرقه اش نیامده ام. نمی دانم علت این که می گفت نیا بخاطر چه بود، چون می دید من گریه می کنم ناراحت می شد. راوی زهرا اکرامی
* موضوع: امدادهای غیبی
* موضوع: تولد و کودکی
یک دفعه فرزندم مهدی مریض شد نزدیکی های غروب بود که او را برای درمان پیش استاد حسن دلاک بردیم ایشان گفتند: چند دانه شنبلیله را تفت بدهید و بده تا بخورد ما هم این کار را کردیم و چند دانه شنبلیله تفت دادیم خورد و خوب شد و تنها دکتری که ما ایشان را بردیم همین بود. راوی زهرا اکرامی
یک سری که فرزندم مهدی از جبهه آمد به من گفت: مامان این دفعه دیگر [[امام رضا (ع)]] شما را طلبیده است این شما و این امام رضا(ع) من این دفعه سرایدار می شوم شما بروید به زیارت امام رضا(ع) ما هنوز در حرم امام رضا (ع) بودیم که دیدم آمد ساکش را انار جا سازی کر ده بود به ایشان گفتم: مادر جان چرا بیشتر انار برنداشتی که ببری به جبهه و به دوستانت بدهی گفت: نمی توانم بیشتر ببرم و دیگر رفت و هنوز یک ماه از رفتنش نگذشته بود که خبر شهادتش را آوردند. راوی زهرا اکرامی
یک روز صبح دختر عمه ی شوهرم را دیدم پرسیدم دختر عمه جان کجا می روی؟ گفت: آمدم و رفتم نزد سید محمد به او بگویم تراکتورش را بیاورد وبرای ما کار کند بعد گفت: از مهدی چه خبر داری؟ گفتم: دختر عمه جان دلم گرفته است دیشب یک کبوتر سفید می آمد روی پشت بام خانه نشست. بعد گفت: مهدی کمی مجروح شده است می آیی برویم از او که در مشهد بستری است خبری بگیریم دیگر کم کم فهمیدم که شهید شده است در همین حال حاج آقای علیزاده داخل دوید و گفت: فاتحه وتا گفت فاتحه دیگر کمر همگی مان شکست. راوی زهرا اکرامی
* موضوع: ناظر و شاهد بودن شهید برامور
روزی در خانه نشسته بودم که دیدم فرزندم مهدی آمده است پرسیدم مادر جان شما کجا بودی؟ از کجا می آیی؟ گفت: چیزی نیست آمده ام از شما خبری بگیرم اصلا ً یادم نبود که مهدی شهید شده است.راوی زهرا اکرامی
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19063 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />
==نگارخانه تصاویر==
[[File:19063.jpg]]
==رده==
{{ترتیبپیشفرض:مهدی مرادیان}}