شهید محمد خانی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی «نام : محمد محل تولد : نیشابور نام خانوادگی : خانی‌ تاریخ شهادت : 1365/10/19...» ایجاد کرد)
 
سطر ۷: سطر ۷:
 
گلزار : بهشت‌فضل‌
 
گلزار : بهشت‌فضل‌
 
خاطرات:
 
خاطرات:
یکی از خاطرات به یاد ماندنی و در واقع آخرین خاطره من از فرزندم محمد این است که دردی ماه سال 65 بود که بار دیگر ایشان می خواست به جبهه برود ویک روز از مشهد به منزل زنگ زد و گفت: قطار حامل رزمند گان حدودا ًساعت 3 از نیشابور عبور می کند اگر دوست دارید به ایستگاه بیائید . من ودخترم به ایستگاه رفتیم . وقتی که قطار ایستاد دخترم به دنبال محمد گشت و اورا پیدا کرد وگفت:محمد از همه رزمنده ها بلند تر است من شروع به گریه کردم ومحمد گفت:بی بی جان به خدا قسم این دفعه آخر است، قول می دهم که دیگر به جبهه نروم و سپس با لبخند به دخترم گفت:آبجی بخدا راست می گویم . متاسفانه آن زمان ما نمی دانستیم که منظورش این است که این دفعه به شهادت می رسد و این آخرین مرتبه ای بود که ایشان را دیدیم.
+
یکی از خاطرات به یاد ماندنی و در واقع آخرین خاطره من از فرزندم محمد این است که دردی ماه سال 65 بود که بار دیگر ایشان می خواست به جبهه برود ویک روز از مشهد به منزل زنگ زد و گفت: قطار حامل رزمند گان حدودا ًساعت 3 از نیشابور عبور می کند اگر دوست دارید به ایستگاه بیائید . من ودخترم به ایستگاه رفتیم . وقتی که قطار ایستاد دخترم به دنبال محمد گشت و اورا پیدا کرد وگفت:محمد از همه رزمنده ها بلند تر است من شروع به گریه کردم ومحمد گفت:بی بی جان به خدا قسم این دفعه آخر است، قول می دهم که دیگر به جبهه نروم و سپس با لبخند به دخترم گفت:آبجی بخدا راست می گویم . متاسفانه آن زمان ما نمی دانستیم که منظورش این است که این دفعه به شهادت می رسد و این آخرین مرتبه ای بود که ایشان را دیدیم.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7846 سایت یاران رضا]</ref>
سایت یاران رضا
+
 
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7846
+
==پانویس==
 +
<references />

نسخهٔ ‏۱۹ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۳۸

نام : محمد محل تولد : نیشابور نام خانوادگی : خانی‌ تاریخ شهادت : 1365/10/19 نام پدر : صفرعلی‌ مکان شهادت : مفقودالاثر شغل : دانش آموز مسئولیت : مسئول‌مخابرات‌ گلزار : بهشت‌فضل‌ خاطرات: یکی از خاطرات به یاد ماندنی و در واقع آخرین خاطره من از فرزندم محمد این است که دردی ماه سال 65 بود که بار دیگر ایشان می خواست به جبهه برود ویک روز از مشهد به منزل زنگ زد و گفت: قطار حامل رزمند گان حدودا ًساعت 3 از نیشابور عبور می کند اگر دوست دارید به ایستگاه بیائید . من ودخترم به ایستگاه رفتیم . وقتی که قطار ایستاد دخترم به دنبال محمد گشت و اورا پیدا کرد وگفت:محمد از همه رزمنده ها بلند تر است من شروع به گریه کردم ومحمد گفت:بی بی جان به خدا قسم این دفعه آخر است، قول می دهم که دیگر به جبهه نروم و سپس با لبخند به دخترم گفت:آبجی بخدا راست می گویم . متاسفانه آن زمان ما نمی دانستیم که منظورش این است که این دفعه به شهادت می رسد و این آخرین مرتبه ای بود که ایشان را دیدیم.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا