ویرایش‌ها

شهید سید محسن خاوری فرید

۱۲ بایت اضافه‌شده، ‏۱۵ دی ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۰۳
یادم هست وقتی پسرم شهید سیدمحسن خاوری فرید به مرخصی آمده بود چهره ای نورانی داشت و حالت روحانی پیدا کرده بود. وقتی دوباره قصد رفتن کرد به او گفتم : من تنها هستم به [[جبهه ]] نرو . ایشان در جواب به من گقت : اگر من در نزد شما نیستم جدّم که با شماست . شما هیچ وقت تنها نیستی . از من خداحافظی کرد و به جبهه رفت و در حدود پانزده روز بعد از اعزامش طوری که یکی از همرزمانش تعریف می کرد در ساعت 5 در منطقه شوش دانیال مشغول خواندن نماز بوده که هواپیماهای دشمن منطقه را بمباران می کنند و ایشان در حال [[نماز ]] به شهادت می رسد .
بعد از [[شهادت ]] فرزندم سیدمحسن خاوری فرید خیلی احساس تنهایی و دلتنگی می کردم . یک شب در خواب پسرم را دیدم که همراه یک گروه از سبزپوشان و حضرت امام (ره) به خانه ی ما وارد شدند . من بلند شدم و به طرف پسرم دویدم تا او را در آغوش بگیرم اما نتوانستم چون هر چه با آنها نزدیک می شدم فاصله ی آنها بیشتر می شد . در آن لحظه پسرم گفت : مادرجان ببین شما تنها نیستید همه ی این سادات اجداد شما هستند که همیشه در نزد شمایند . و من هم همیشه با شمایم . هر وقت به کمک من احتیاجی داشتید مرا خبر کنید در همان لحظه از خواب بیدار شدم و دیگر احساس تنهایی نمی کردم و همیشه فکر می کردم او در خانه است .
۶۸۰
ویرایش