یک روز جواد [[قرآن ]] را آورد و گفت: این قرآن هم خوب دارد و هم بد و به من گفت: بسیار استخاره بگیر، من هم استخاره گرفتم و نیت کردم که ایشان برود و به سلامتى بر گردد. و وقتى قرآن را باز کردم ایشان معنى عربى را خواندند و گفتند، مادر معنى آن این استکه زمینى که هدیه کردى به خدا بده و وقتى خودش استخاره کرد باز هم همین آمد. معلوم شد که استخارهها مثل هم بودهاند و جواد خندید و بعد به [[جبهه ]] رفت.
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=22053