شهید محمد هادی یزدانی کمر زرد: تفاوت بین نسخهها
Raesipoor98 (بحث | مشارکتها) |
|||
| سطر ۲۶: | سطر ۲۶: | ||
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=22070 | http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=22070 | ||
| + | ==رده== | ||
| + | {{ترتیبپیشفرض: محمدهای یزدانی کمر زرد}} | ||
| + | [[رده: شهدا]] | ||
| + | [[رده: شهدای دفاع مقدس]] | ||
| + | [[رده: شهدای ایران]] | ||
| + | [[رده: شهدای استان خراسان رضوی]] | ||
| + | [[رده: شهدای شهرستان مشهد]] | ||
نسخهٔ ۱۵ دی ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۲۹
کد شهید:6227226
نام :محمد هادی
نام خانوادگی :یزدانی کمرزرد
نام پدر :محمدعلی
محل تولد :مشهد
تاریخ شهادت :1362/01/24
مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص
منطقه شهادت :
شغل :
یگان خدمتی : گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت: سایر شهدا
مسئولیت: رزمنده
گلزار: بهشترضا
خاطرات
عنوان عشق به جهاد موضوع عشق به جهاد راوی محمد حسین مهدوی مهر
خاطره ای در مورد شهید محمد هادی یزدانی دارم در حالیکه سن کمی داشت طلبه ای بسیار فعال در امور بسیج و ... بود اولین باریکه ایشان می خواستند به جبهه ها اعزام گردند با استفاده از شناسنامه برادر بزرگترش محمد مهدی ثبت نام نموده بود ( او اکنون طلبه ای بسیار فاضل و استاد دانشگاه می باشد). بعد از اینکه مراحل آموزش را به اتمام رسانید و آماده اعزام شد پدرش متوجه این قضیه شد و اجازه نداد که ایشان به جبهه برود و دلیلش هم این بود که می گفت : اگر به جبهه بروید و شهید بشوید به جای شناسنامه تو شناسنامه برادرت را باطل می کنند و او تا آخر عمر دچار مشکل خواهد شد، پس اول مساله اسمت را حل کن و سپس به جبهه برو، و آمد و به من مراجعه کرد که من چنین کاری را کرده ام و پدرم نمی گذارد که بروم با حالت گریه از من راهنمای می خواست که جهت اعزام شدن چکار باید بکنم ؟ من هم خوب شرایط مشابه ایشان را داشتم . علت هم به خاطر کمی سن و سال بود، من حتی یکبار با بزرگ کردن شناسنامه ام به جبهه رفته بودم ! گفتم که اشکال نداره حالا می رویم آنجا و راجع به شما صحبت می کنیم رفتیم آنجا و گفتم حقیقتش اول ما از شما تضمینی می خواهیم که یک سری واقعیتها را که برای شما بازگو می کنیم بعد از افشای واقعیت حق ندارید که ترتیب اثر بدهید ما کار خودمان را باید بکنیم و با این شرط می گوئیم و گرنه دیگه با شما حرفی نداریم خداحافظ شما می رویم مسئول اعزام گفت خوب شما اول بگوئید که من بدانم مسئله چیست بعد قول می دهم گفتم نه اول باید قول بدهید و ایشان هم قول داد بعد جریان را خدمتش عرض کردم که بله ایشان با شناسنامه برادرش می خواهد اعزام شود و ایشان متولد 44 نیست بلکه متولد 46 است و سن خودش برای جبهه رفتن نیست، مسئول اعزام ابتدا گفت نه چنین چیزی نمی شود و برای ما امکان ندارد که اعزام کنیم، من به او گفتم ابتدا از شما قول گرفتیم، گفت چرا ایشان این کار را کرده؟ آخر ما با مشکل مواجه می شویم! گفتم: حالا شما با یک نفری که اینگونه عشق و علاقه دارد نباید برخورد کنید بالاخره قبول کرد. ایشان طلبه مدرسه حاج آقای موسوی نژاد بودند و من به مدرسه بعثت می رفتم، هنگامی که هر دویمان سوار بر دوچرخه به خیابان طبرسی می رفتیم، ایشان به من گفتند: من مجددا می خواهم به جبهه بروم، گفتم: مگر مدتی در جبهه نبودی و آن مقداری که وظیفه مان بود انجام داده ایم، حالا هم مدتی صبر کن تا ایام تعطیلی شود، آنگاه باز هم به جبهه می رویم، البته فکر می کردم که دارم او را نصیحتش می کنم و می خواهم از جبهه رفتن منصرفش کنم. مخصوصا اینکه والده اش هم کسالتی داشت، یک نگاه خاصی به من کرد و گفت: همین دیگه؟ وظیفه مان همینطوری تمام شد، من گفتم نه می خواهم بگویم که وظیفه مان تمام شد، بهر حال تحصیل هم یکی از وظایفمان است یک نگاه معنا داری به من کرد و آن روز نفهمیدم که معنای این نگاه چه می شود، ولی الان که او شهید شده و تنها مانده ام معنای آن نگاهش را فهمیده ام ولی من آن زمان نفهمیدم او نگاه می کرد به من که با آن نگاهش به من فهماند که جواب هایی جلوی تو را گرفته است و تو نمی فهمی، البته تقصیر تو نیست، درک و فهمت آنقدر نیست که بفهمی، من دنبال چی هستم ! گفت خیلی خوب و سرش را یک تکانی داد و دیگر هیچ نگفت، منتهی بر خلاف میل من به جبهه رفت و به فیض شهادت نائل آمد.
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=22070