ویرایشها
متن کامل خاطره
یکی از همرزمانش می گفت: بین سنگر من و سنگر علی یک کیسه گونی شن بود و ما پیاپی با ایشان صحبت می کردیم و سئوال می پرسیدم تا این که از او پرسیدم ساعت چند است ولی او جواب نداد. فکر کردم که مثل همیشه خوابیده است یک پوکه ی فشنگ را به طرفش پرتاب کردم تا از خواب بیدار شود ولی از هم صدایی نیامد. همسنگری دیگرم رفت تا از او خبر بگیرد که یک دفعه امدادگر را صدا زد وقتی به سنگر ایشان رفتم مشاهده کردم که ترکش بر سر ایشان فرود آمده و ایشان را به شهادت رسانده است.منبع سایت: <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19142سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />