متن کامل خاطره
وقتی به مرخصی آمده بود با این که مریض بودم و تازه زایمان کرده بودم به استقبال او رفتم تا فکر نکند برایم اتفاقی افتاده است . با او به خانه بر گشتیم و وقتی نشست شروع کرد به گریه کردن از او پرسیدم چرا گریه می کنی گفت:مادر جان دوستانم و حتی فرمانده ام شهید شده اند ولی من نتوانستم همراه آنها باشم و رفیق نیمه راه بودم خانم همسایه که در خانه ما بودبه او گفت: مادرت مریض است شما باید به او دلداری بدهی و مرگ و زندگی دست خداست . او گفت: این را که می دانم که شهید می شوم ولی دوست داشتم همراه آن ها باشم.منبع سایت: <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19331سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />