شهید عباس معجونی طرقی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
سطر ۵۱: سطر ۵۱:
 
یادم هست که من و عباس و پسر عمه ام رفتیم به کوههای خلج برای اینکه آموزش ببینم . برادرم عباس که یک مقداری سر حال و فربه بود همه می گفتند عباس خیلی غذا می خورد و نمی تواند از کوه بالا برود، بچه ها در این رابطه خیلی اذیتش می کردند . اما در کارش مصمم و استوار بود . بچه ها می گفتند : این بار که عباس اذیت شده دیگر نمی آید . اما هنگام رفتن از ما جلوتر بود .
 
یادم هست که من و عباس و پسر عمه ام رفتیم به کوههای خلج برای اینکه آموزش ببینم . برادرم عباس که یک مقداری سر حال و فربه بود همه می گفتند عباس خیلی غذا می خورد و نمی تواند از کوه بالا برود، بچه ها در این رابطه خیلی اذیتش می کردند . اما در کارش مصمم و استوار بود . بچه ها می گفتند : این بار که عباس اذیت شده دیگر نمی آید . اما هنگام رفتن از ما جلوتر بود .
  
منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 19416
+
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2019416 سایت یاران رضا]</ref>
 +
==پانویس==
 +
<references />
 +
==رده==

نسخهٔ ‏۲۳ دی ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۱۳

rId4

کد شهید : 6313542

نام : عباس‌

نام خانوادگی : معجونی‌ طرقی

نام پدر : برات‌

تاریخ تولد :

محل تولد : مشهد

تاریخ شهادت : 1363/05/02

مکان شهادت : آبادان‌ماهشهر (جنوب)

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : یگان خدمتی :

گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌

گلزار : بهشت‌الرضا

خاطرات

خاطرات سیاسی

موضوع خاطرات سياسي

راوی حاج برات معجونی

متن کامل خاطره


از موقعی که تظاهرات شروع شد تا آنجا که یادمان هست . عباس با برادرش اصغر در راهپیماییها شرکت می کرد از وقتی که 13 و 14 ساله بود در بسیج محل خدمت می کرد . وقتی که آقای غفوری فرد استاندار بود می رفت در استانداری نگهبانی می داد تا آنجا که من یادم هست می گفت : می خواهم به جبهه بروم ما گفتیم : صبر کن برادرت که سرباز است از سربازی بیاید بعد برو عباس می گفت من دوست دارم که به جبهه بروم .

خاطرات ورزشی

موضوع : خاطرات ورزشي

راوی : اصغر معجونی

متن کامل خاطره


یادم هست که من و عباس و پسر عمه ام رفتیم به کوههای خلج برای اینکه آموزش ببینم . برادرم عباس که یک مقداری سر حال و فربه بود همه می گفتند عباس خیلی غذا می خورد و نمی تواند از کوه بالا برود، بچه ها در این رابطه خیلی اذیتش می کردند . اما در کارش مصمم و استوار بود . بچه ها می گفتند : این بار که عباس اذیت شده دیگر نمی آید . اما هنگام رفتن از ما جلوتر بود .

[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا

رده