ویرایشها
یک روز صبح در منطقه خبر بعدازاینکه نماز صبحم را خواندم گرفتم خوابیدم جمال معتمدى آمد و مرا بیدار کرد و گفت بلند شو و موتور را روشن کن تا برویم خود جمال یک بى سیم پشتش بست و یک اسلحه هم برداشت . بعد گفت : مىخواهیم به طرف دهکده همایون(از روستاهاى [[عراق]] )برویم . چون برادر قالى باف دستور داده و گفت : یک دکل در دهکده همایون هست که به احتمال زیاد هدایت کننده هواپیماهاى عراقى است . به هر وسیلهاى کهشدهباید آن را منهدم کنید وقتى با موتور راه افتادیم و حرکت کردیم در طول راه چپ و راستمان [[خمپاره]] مىخورد به برادر معتمدى گفتم : ما کجا مى خواهیم برویم اینجا که نیرو نیست گفت : من به تو مى گویم برو گفتم : چشم آقا جمال . بعداز مدتى به یک موتور آب و نخلستان رسیدیم همین طور که با پاى پیاده از میان نخلها رد مىشدیم دیدیم یک عراقى 120 یا 130 کیلویى آنجاست و تا ما را دید و دوید و بلافاصله به نماز خواندن ایستاد . در حالى که آفتاب طلوع کرده بود من متوجه شدم که او با این کارش مى خواهدبه ما بفهماند که من هم مسلمان هستم . وقتى کنارش ایستادم از ترس دیگه نماز نخواند سریع به دست و پاى ما چسبید ما هم او را به روى زمین خواباندیم و او راتفتیش کردیم و گفتیم : همین طورى که خوابیدى تکان نخور، آقاى معتمدى از یک سینه کش بالا رفتند تا دکل را بزند . که مورد اصابت تیر دو شیکا قرار گرفت . تیر به بازوى او خورده بود و خون فوران مىزد و جمال خود را مشت کرد و به طرف عراقیها پرت مى کرد و مى پاشید و مى گفت : من نمى میرم سپس بر مى گردم بعد آقاى قالیباف با ماشین به آن جا آمد و جمال را در ماشین ایشان گذاشتیم، من هم آن اسیر را ترک موتور سوار کردم . در پشت خط آمدم آقاى قالیباف تا من را دید گفت : با چه کسى آمدى گفتم : با اسیر گفت : خیلى احمق هستى . نگفتى او که در پشت سر تو نشسته است یک مرتبه گلویت را بگیرد و خیلى مرا دعوا کرد .