متن کامل خاطره
1-خاطره ای که توسط یکی از همرزمان پدرم شنیدم این بود که شب قبل از عملیات مجروح می شوند در ضمن پدرم امدادگر بودند ، بعد دوستان وهمرزمانش کمکش می کنند و ایشان را سوار آمبولانس می کند و بعد از اصابت گلوله [[خمپاره ]] دشمن به آمبولانس ، پدرم به همراه تعدادی از مجروحین که داخل آمبولانس بودند همه پودر می شوند و به [[شهادت ]] می رسند .
عشق به ائمه اطهار
موضوع عشق به ائمه اطهار