شهید برات علی مقدم کلاته: تفاوت بین نسخهها
Raesipoor98 (بحث | مشارکتها) |
|||
| سطر ۲۳: | سطر ۲۳: | ||
همان شبی که همسرم براتعلی شهید شده بود یکی از فامیل هایمان که همراه ایشان بود ، تعریف می کرد و می گفت : قبل از شروع عملیات بود که به براتعلی گفتم زود بیا برویم عملیات ، الان شروع می شود ، اما ایشان گفتند : چند لحظه صبر کنم تا وصیت نامه ام را بنویسم ، می آیم ، چون می دانم این دفعه شهید می شوم. گفتم : نه ، تو اصلا شهید نمی شوی ، اما ایشان در جواب به من گفت : من خواب دیدم که شهید می شوم. | همان شبی که همسرم براتعلی شهید شده بود یکی از فامیل هایمان که همراه ایشان بود ، تعریف می کرد و می گفت : قبل از شروع عملیات بود که به براتعلی گفتم زود بیا برویم عملیات ، الان شروع می شود ، اما ایشان گفتند : چند لحظه صبر کنم تا وصیت نامه ام را بنویسم ، می آیم ، چون می دانم این دفعه شهید می شوم. گفتم : نه ، تو اصلا شهید نمی شوی ، اما ایشان در جواب به من گفت : من خواب دیدم که شهید می شوم. | ||
| − | + | ||
| + | <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19530 سایت یاران رضا]</ref> | ||
| + | ==پانویس== | ||
| + | <references /> | ||
==رده== | ==رده== | ||
{{ترتیبپیشفرض:برات علی مقدم کلاته}} | {{ترتیبپیشفرض:برات علی مقدم کلاته}} | ||
نسخهٔ ۲۸ دی ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۳۰
کد شهید: 6313116 تاریخ تولد : نام : براتعلی محل تولد : سرخس نام خانوادگی : مقدمکلاته تاریخ شهادت : 1363/12/22 نام پدر : احمدعلی مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار : خاطرات قران و نیایش موضوع قران و نيايش راوی زهرا طلوعی متن کامل خاطره
یادم هست چهلمین روز درگذشت مادر شوهرم شده بود که براتعلی از جبهه بازگشت و بعد از انجام مراسمات چهلم گفت : من هم به جبهه می روم و این دفعه شهید می شوم.من گفتم خدا نکند که شهید بشوی ، کفت : این دنیا چه ارزشی دارد که پایبند این دنیا باشیم ؟انشاءا... می روم و شهید می شوم ، شما هم غصه نخورید من خودم دوست دارم که شهید بشوم اگر لیاقت داشته باشم . قران و نیایش موضوع قران و نيايش راوی زهرا طلوعی متن کامل خاطره
همان شبی که همسرم براتعلی شهید شده بود یکی از فامیل هایمان که همراه ایشان بود ، تعریف می کرد و می گفت : قبل از شروع عملیات بود که به براتعلی گفتم زود بیا برویم عملیات ، الان شروع می شود ، اما ایشان گفتند : چند لحظه صبر کنم تا وصیت نامه ام را بنویسم ، می آیم ، چون می دانم این دفعه شهید می شوم. گفتم : نه ، تو اصلا شهید نمی شوی ، اما ایشان در جواب به من گفت : من خواب دیدم که شهید می شوم.