متن کامل خاطره
در آن زمان من کوچک بودم . همراه با حسین و فرمانده [[بسیج ]] به حین آباد رفتیم . در راه دیدیم که چند نفر دارند [[مسجد ]] می سازند . یک خدا قوت گفتیم : یک حاج آقایی که دو تا از فرزندانش [[شهید ]] شده بود . در حال کمک کردن به آنها بود و بیل می زد . گفتم : می خواهید چکار کنید . گفت: از مردم پول جمع کردیم تا در اینجا مسجد بسازیم . حسین ایشان را به فرمانده معرفی کرد. و گفت : ایشان پدر شهید هستند . و در حال ساختن مسجد هستند و من خیلی دوست دارم که به آنها کمک کنم . و حسین به اتفاق دیگر برادران به کمک آنها رفتند.
شجاعت و شهامت
موضوع شجاعت و شهامت
متن کامل خاطره
در رابطه با [[شهادت ]] حسین دوستانش نقل می کردند که ما با حسین بودیم . و هر چه به او گفتیم : حسین جلو نرو أ اطراف ما را محاصره کرده اند. شب که شد ما همه بر گشتیم . اما حسین نیامد . به او گفتیم : امکان دارد اسیر شوی .و دشمن تو را اذیت کند حسین گفت: من اسیر نمی شوم . تا مهمات باشد من هم می جنگم . وقتی هم تمام شد شهید می شوم .
منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19562