شهید محمد ملازاده مقدم: تفاوت بین نسخهها
(صفحهای جدید حاوی « کد شهید: 6223873 تاریخ تولد : نام : محمد محل تولد : مشهد نام خانوادگی : ملازادهمق...» ایجاد کرد) |
|||
| سطر ۷۰: | سطر ۷۰: | ||
متن کامل خاطره | متن کامل خاطره | ||
| − | یادم می آید یک روز با محمد می خواستیم بیرون برویم سر خیابان آمدیم تا سوار ماشین بشویم .من ایستاده بودم که سوار ماشین شوم .دیدم ایشان به من اشاره کرد و گفت : اینجا جای ما نیست جلو تر از ما افرادی هستند که می خواهند سوار ماشین شوند ما باید انتهای این جمعیت بایستیم اگر ماشین از اینها رد شد و سوارشان نکرد ما مسیرمان را به ماشین بگوئیم، نباید درحق دیگران ظلم کرد.خلاصه ما باید این را رعایت کنیم .من هم گفتم : چشم ، چون واقعاً درس آموزنده ای بود. | + | یادم می آید یک روز با محمد می خواستیم بیرون برویم سر خیابان آمدیم تا سوار ماشین بشویم .من ایستاده بودم که سوار ماشین شوم .دیدم ایشان به من اشاره کرد و گفت : اینجا جای ما نیست جلو تر از ما افرادی هستند که می خواهند سوار ماشین شوند ما باید انتهای این جمعیت بایستیم اگر ماشین از اینها رد شد و سوارشان نکرد ما مسیرمان را به ماشین بگوئیم، نباید درحق دیگران ظلم کرد.خلاصه ما باید این را رعایت کنیم .من هم گفتم : چشم ، چون واقعاً درس آموزنده ای بود.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19613 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ==پانویس== | |
| + | <references /> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۹ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۴۲
کد شهید: 6223873 تاریخ تولد : نام : محمد محل تولد : مشهد نام خانوادگی : ملازادهمقدم تاریخ شهادت : 1362/12/11 نام پدر : مسعود مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار : بهشترضا خاطرات توجه به تحصیل و علم آموزی موضوع توجه به تحصيل و علم آموزي راوی متن کامل خاطره
اده مقدم یکی از دوستانش تعریف می کرد که من چون بچه اهواز بودم برای کمک و پشتیبانی نیروها برمی گشتم که مشاهد ه کردم یکی از رزمنده ها با یک اسلحه کلانشینکف و آرپی جی دارد تنها می رود بعد از حال و احوال از ایشان پرسیدم : برادر کجا می روی ؟ الان نیروها محاصره شدند و من دارم برای کمک بر می گردم محمد می گوید : نه نیروها جلوهستند من باید بروم وقتی دیدم که محمد خیلی اصرار می کند که باید بروم و دائم هم با خودش ذکر خدا و یا صاحب الزمان (عج) و آیات قرآن را بر لب زمزمه می کرد ومن با اینکه می خواستم برگردم شک کردم وگفتم : بابا نیروهای ما جلو نیستند . محمد گفت : اگر می خواهی همراه من باشی بیا برویم وگرنه من باید بروم . من نیز همراه محمد راه افتادم و مساحت زیادی رابا هم رفتیم تا وارد خاک عراق شدیم گفتم : به خاک عراق رسیدیم گفت : هنوز نیروهای ماجلو هستند به سه راهی دجله و فرات رسیدیم آنجا دو تا سنگر سمت چپ وجود داشت خودش داخل یک سنگر رفت و به من هم گفت : که شما داخل آن سنگر باش واسلحه کلاشینکف راگذاشت روی رگبار و بین دوسنگر مستقر کرد و گفت : لارم می شود هر وقت لازم شد استفاده می کنیم ، من به ایشان شک کردم گفتم: چطور من هیچ نیرویی را نمی بینم ولی ایشان می گوید که نیروهای ما جلو هستند ؟ همینطور که محو تماشایش بودم دیدم با خودش زمزمه می کند ویک مدارکی را از جیبش در آورده و زمین را کند و توی سنگر دفن کرد در همین موقع صدای تانکها و نیروهای نفربر عراقی می آمد ایشان با خاطر جمعی با اینکه در خاک عراق بودیم بلند شد وآرپی جی را آماده کرد ویکی از نفر بر ها را موردهدف قرار دادکه با آتش گرفتن آن نفر بر بقیه نیروهای عراقی فریاد ایرانی ، ایرانی را سردادند وعقب نشینی کردند من هنوز محو تماشایش بودم که هویتش برایم روشن شود که ناگهان صدای تیر آمد ظاهراً یکی از عراقیها زنده از داخل نفر بر در رفته و از پشت سر آمد و ایشان را مورد هدف قرار داد که محمد به حالت سجده روی خاک افتاد وقتی خون سرش را دیدم به خود آمدم ناخود آگاه دستم روی کلاشینکف رفت و قاتلش را به درک واصل نمودم . توصیه های شهید موضوع توصيه هاي شهيد راوی متن کامل خاطره
یک روز دیدم محمد تنور را آماده کرده و اطراف آن را تمیز کردو ظرف آب آورد و هرچه لازم بوده آماده کرده چون من در خانه نان می پختم ، گفتم : برای چه شما این کارها را کردید ؟ یادت نمی آید که بی بی مادر بزرگت گفت : یک نفر در زمان امیر المومنین می گفته خدایا تو سزای امیرالمومنین را بده اگر علی جنگ را به پا نمی کرد شوهر من کشته نمی شد ، بعد امیرالمومنین (ع) آمد بچه را نگه داشت وتنور را آماده کرد و حتی دست و صورتش را در تنور کرد که خدایا از سر تقصیرات من بگذر ، حالا که شما نان می پزید که ما بخوریم گفتم : نه این کار تو نیست . گفت : در کار خانه همه باید باهم همکاری کنند نباید کسی بگوید : من نمی توانم یعنی چه من نمی توانم جارو کنم من هرکاری می کنم تا کمی کمکت کنم می خواهم کمک حال شما باشم . توصیه های شهید موضوع توصيه هاي شهيد راوی متن کامل خاطره
محمد به امام خیلی علاقه داشت به یاد دارم زمانی که حضرت امام می خواستند به ایران تشریف بیاورند سرسپردگان رژیم شاهی اجازه نمی دادند که هواپیمای امام در فردگاه مهر آباد بنشیند ، محمد خیلی ناراحت شد و هزار تومان که به پول آن زمان خیلی زیاد بود نذر کرد که به دو سید بدهد که آقا صحیح و سالم به ایران وارد شوند ووقتی حضرت امام وارد ایران شدند محمد دستهایش را روبه آسمان بلند کرد و گفت : دیگر آرزویی ندارم حضرت امام وارد ایران شدند . توصیه های شهید موضوع توصيه هاي شهيد راوی متن کامل خاطره
به یاد دارم یک روز محمد روی سجاده ای ایستاد که نماز بخواند دیدم آن را چپه کرد و روی چپ آن مهر را گذاشت و نمازش را خواند گفتم : مادر چرا سجاده را چپه پهن کردی ؟ گفت : من از روی ساده اش انداختم چون یک وقت می بینی آدم به نقش و نگار آن نگاه می کند و در نماز حواس پرت می شود. توصیه های شهید موضوع توصيه هاي شهيد راوی متن کامل خاطره
یک روز محمد رفته بود مغازه ی آقای ازدحامی مرغ بخرد ، آقای ازدحامی به او می گوید به خاطر شما مرغ چاق و چله و خوب می دهم محمد در جواب می گوید اگر حق ماست بده اگر حق ما نیست رفتاری که امیرالمومنین با قصاب کرده آن جور باشد نه من امیرالمومنین هستم ونه شما آن قصاب حق که نمی گویید مرغ خوب یا گوشت خوب به من بدهید و به یک ضعیف آن چیز بدتر را بدهید این کار را نکنید این کار نشانه ی اسلام نیست بعد که من به مغازه ی آقای ازدحامی رفتم ، ایشان گفت : رحمت به شیرت خدا پدر و مادرت را بیامرزد با این بچه تربیت کردنت. چه خوب محمد را تربیت کردی ، گفتم : من تربیت نکردم بی بی تربیتش کرده خدا به او تربیت آموخته . توصیه های شهید موضوع توصيه هاي شهيد راوی متن کامل خاطره
یک روز مادر شوهرم مریض شد و به همسرم گفتم : حاج آقا بی بی را به دکتر ببرید گفت : بعد از ظهر می برم ، محمد که یک مقدار بزرگ شده بود بی بی را پشتش کرد وتا سر خیابان برد و سوار ماشین کرد وبه دکتر رساند. دکتر گفته بود ایشان مسموم شده اند محمد خیلی ناراحت شد و بعد به پدرش گفت : آدم برای بچه اش کمتر زحمت بکشد بهتر است پدرش پرسید برای چه بابا؟ گفت : برای این که مادر یک نعمتی است که اگر هزار آدم محبت کند جبران یک شب شیر دادن مادر نمی شود ، شما وقتی بی بی مریض شد گفتید: حالا باشد یک فکری می کنم توصیه های شهید موضوع توصيه هاي شهيد راوی متن کامل خاطره
وقتی که هنوز سال خمسی مشخص نکرده بودیم یک روز محمد گفت : پدر جان حساب سال معلوم کنید پدرش گفت: بابا ما که چیزی نداریم که سال معلوم کنیم . محمد گفت : هرچه دارید حتی یک 100 تومانی هم که دارید باید حساب کنید وبعد یکی از روحانیون را آورد و حساب سالمان را مشخص کرد و از آن سال به بعد مرتب خمس سالمان را می دهیم توصیه های شهید موضوع توصيه هاي شهيد راوی متن کامل خاطره
بعد از شهادت محمد فرمانده لشگر 5 نصر و امام جمعه اهواز به همراه خانواده هایشان وسایل و وصیت نامه محمد را برایمان آوردند . مادرم گفت : ما هر باز از محمد سوال می کنیم که شما کجایی می گفت : من از آنجا خیلی فاصله دارم ، پس چطور شد که در عملیات بوده ؟ او که اهل دروغ نبود . فرمانده اش در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت : من شرمنده ام محمد آقا راست گفته است . محمد اصلاً قرارنبود که در عملیات شرکت کند ام هرچه به او گفتیم، گفت : این سری نیروها فرصت کافی نداشتند که آموزش ببینند اینها همه جوان هستند من نمی توانم فردای قیامت اگر مادران اینها سوال کنند شما که می دانستی که بچه های ما زیاد آموزش ندیده اند چرا رفتند ؟ جوابگو باشم . هرچه به ایشان گفتم : دولت خرج کرده وبه شما آموزش داده است و سرمایه گذاری کرده شما باید باشید که به بقیه آموزش بدهید ، گفت : این دفعه نمی توانم صبر کنم باید همراه با سایر رزمنده ها و هرخطری که آنها را تهدید می کند من هم باشم که فردای قیامت پیش مادران شهدا روسیاه نباشم و با این گفته ها محمد به عملیات رفت . توجه به امر ازدواج موضوع توجه به امر ازدواج راوی متن کامل خاطره
من و محمد خیلی باهم صمیمی بودیم .یک بار که محمد می خواست یک شلوار برای من بدوزد به او گفتم : داداش چه شد شلوارم را ندوختی ؟ گفت : خیلی شما به فکر من هستید؟ گفتم مگر چه شده ؟ چه کار کردم؟ گفت: اصلاً نمی گویی این داداشم می خواهد داماد بشود یا نه ؟ گفتم : بارک ا… شما هم از این حرفها می زنید ؟ گفت : سوء تفاهم نشود فکر نکنی که پر رو شده ام یا بگویی محمد چقدر رویش زیاد شده فقط به تازگی حدیثی را خوانده که نوشته بود اگر کسی ازدواج نکرده باشدهرچند در راه خدا هم به شهادت برسد نصف ایمانش را دارد .فقط به این خاطر است و چون می خواهم به جبهه بروم خدای نکرده از این نظر کوتاهی نکرده باشم . حمایت از حق و توصیه به ان موضوع حمايت از حق و توصيه به ان راوی متن کامل خاطره
یادم می آید یک روز با محمد می خواستیم بیرون برویم سر خیابان آمدیم تا سوار ماشین بشویم .من ایستاده بودم که سوار ماشین شوم .دیدم ایشان به من اشاره کرد و گفت : اینجا جای ما نیست جلو تر از ما افرادی هستند که می خواهند سوار ماشین شوند ما باید انتهای این جمعیت بایستیم اگر ماشین از اینها رد شد و سوارشان نکرد ما مسیرمان را به ماشین بگوئیم، نباید درحق دیگران ظلم کرد.خلاصه ما باید این را رعایت کنیم .من هم گفتم : چشم ، چون واقعاً درس آموزنده ای بود.[۱]