شهید مخمد زادپور: تفاوت بین نسخهها
(صفحهای جدید حاوی « کد شهید :6114450 نام : محمد نام خانوادگی : زادپور نام پدر : حسین محل تولد : مشهد...» ایجاد کرد) |
Bozorgmehr98 (بحث | مشارکتها) |
||
| سطر ۱۱: | سطر ۱۱: | ||
محل تولد : مشهد | محل تولد : مشهد | ||
| − | تاریخ شهادت :1361/01 | + | تاریخ شهادت : 05 /1361/01 |
مکان شهادت : جبهه شوش | مکان شهادت : جبهه شوش | ||
تحصیلات : نامشخص | تحصیلات : نامشخص | ||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است . | گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است . | ||
| سطر ۳۳: | سطر ۲۷: | ||
| − | خاطرات | + | ==خاطرات== |
| − | + | خواب و رویای دیگران درمورد شهید | |
| − | |||
| − | + | ناهید زادپور | |
| سطر ۴۷: | سطر ۴۰: | ||
| − | + | خبر شهادت | |
| − | + | ناهید زادپور | |
| − | + | ||
| − | + | ||
| سطر ۵۸: | سطر ۴۹: | ||
| − | + | علاقه مندی ها و آرزوها | |
| − | + | زهره زادپور | |
| − | + | ||
| − | + | ||
| سطر ۶۹: | سطر ۵۸: | ||
| − | + | خواب و رویای دیگران درمورد شهید | |
| − | + | زهره زادپور | |
| − | + | ||
| − | + | ||
| سطر ۸۰: | سطر ۶۷: | ||
| − | + | عشق به جهاد | |
| − | + | زهره زادپور | |
| − | + | ||
| − | + | ||
| سطر ۹۱: | سطر ۷۶: | ||
| − | + | امور خیر و عام المنفعه | |
| − | + | ||
| − | + | ||
راوی : زهره زادپور | راوی : زهره زادپور | ||
| سطر ۱۰۲: | سطر ۸۵: | ||
| − | |||
| − | + | دقت در بيت المال | |
| − | + | زهره زادپور | |
به خاطر می آورم زمانی که برادرم محمد در سپاه یزد خدمت می کرد به ایشان گفتم : محمد جان می شود یکی یا دو تا از خودکارهایی که از سپاه گرفتی را به من قرض بدهی ؟ ایشان هم ،چون به مسائل حق الناس و بیت المال خیلی حساس بودند گفتند : خواهرم اگر شما خودکار لازم دارید می روم از بیرون برایتان می خرم ولی در مورد این چون مال سپاه و بیت المال است نمی توانم آن را به شما بدهم حتی خود منهم با این فقط کارها ی سپاه را انجام می دهم وحتی تا به حال یک کلمه با آن مسائل شخصی ام را ننوشته ام چون اشکال شرع ی دارد . | به خاطر می آورم زمانی که برادرم محمد در سپاه یزد خدمت می کرد به ایشان گفتم : محمد جان می شود یکی یا دو تا از خودکارهایی که از سپاه گرفتی را به من قرض بدهی ؟ ایشان هم ،چون به مسائل حق الناس و بیت المال خیلی حساس بودند گفتند : خواهرم اگر شما خودکار لازم دارید می روم از بیرون برایتان می خرم ولی در مورد این چون مال سپاه و بیت المال است نمی توانم آن را به شما بدهم حتی خود منهم با این فقط کارها ی سپاه را انجام می دهم وحتی تا به حال یک کلمه با آن مسائل شخصی ام را ننوشته ام چون اشکال شرع ی دارد . | ||
| − | |||
| − | + | خبر شهادت | |
| − | + | زهره زادپور | |
| سطر ۱۲۱: | سطر ۱۰۲: | ||
| − | |||
| − | + | تشييع جنازه | |
| − | + | زهره زادپور | |
| سطر ۱۳۱: | سطر ۱۱۱: | ||
| − | |||
| − | + | عشق به جهاد | |
| − | + | صغری قادری | |
یادم می آید آخرین دفعه ای که من پسر خواهرم محمد را ملاقات کردم روزی بود که ایشان برای خداحافظی (رفتن به جبهه) به خانه ماآمده بود،در همین چند لحظه که خانه مان بود به نصیحت او پرداختم وگفتم : ای کاش محمد جان درست را ادامه می دادی وجبهه نمی رفتی پدرومادرت که دیگر پسر ندارد حداقل باید درکنارشان می بودی محمد گفت : خاله جان اگر من لیاقت شهادت را داشتم که هیچی اگر هم که از جنگ وجبهه زنده برگشتم حتما ادامه درسم را می دهم هر چه به او اصرار کردم هیچ فایده ای نداشت به او گفتم : شما سه خواهر دارید آنها نیاز به بزرگتر دارند خلاصه هر چه به ایشان گفتم وایستا ونرو گوش نکرد وچون عاشق خون وشهادت بود راهی جبهه های حق علیه باطل شد . | یادم می آید آخرین دفعه ای که من پسر خواهرم محمد را ملاقات کردم روزی بود که ایشان برای خداحافظی (رفتن به جبهه) به خانه ماآمده بود،در همین چند لحظه که خانه مان بود به نصیحت او پرداختم وگفتم : ای کاش محمد جان درست را ادامه می دادی وجبهه نمی رفتی پدرومادرت که دیگر پسر ندارد حداقل باید درکنارشان می بودی محمد گفت : خاله جان اگر من لیاقت شهادت را داشتم که هیچی اگر هم که از جنگ وجبهه زنده برگشتم حتما ادامه درسم را می دهم هر چه به او اصرار کردم هیچ فایده ای نداشت به او گفتم : شما سه خواهر دارید آنها نیاز به بزرگتر دارند خلاصه هر چه به ایشان گفتم وایستا ونرو گوش نکرد وچون عاشق خون وشهادت بود راهی جبهه های حق علیه باطل شد . | ||
نسخهٔ ۱۳ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۴۲
کد شهید :6114450
نام : محمد
نام خانوادگی : زادپور
نام پدر : حسین
محل تولد : مشهد
تاریخ شهادت : 05 /1361/01
مکان شهادت : جبهه شوش
تحصیلات : نامشخص
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
نوع عضویت : سایر شهدا
مسئولیت : رزمنده
گلزار : بهشترضا
خاطرات
خواب و رویای دیگران درمورد شهید
ناهید زادپور
به یاد می آورم خیلی وقت بود که برادرم محمد را در خواب ندیده بودم ، دیگر یک روز نتوانستم تحمل کنم وبه اتفاق مادرم به مزار ایشان رفتیم . وقتی رسیدیم تا من قبراو را دیدم گریه کنان خودم را بر روی سنگش انداختم وگفتم خیلی بی معرفتی داداش محمد ما که روز ها برادری نداریم حداقل شبها ، به خوابمان بیا که ببینیمت ما به همین هم راضی هستیم ... یک چند ساعتی را به همراه مادرم درآنجا به خواندن فاتحه وقرآن مشغول بودیم که دیگر حرکت کردیم به طرف خانه مان، یک چند روزی از این موضوع می گذشت که یک شب موقعی در خواب بودم . دیدم خانه مان مجلس شادی است وهمه در خانه مان جمع اند ( خاله،دایی ،عمو،و ...) در عالم خودمان بودیم که زنگ درب حیاط به صدا درآمد وقتی رفتم ودرب را باز کردم دیدم برادرم محمد است . متعجب به او گفتم مگر شما شهید نشده اید ؟ ایشان هم با کمال شجاعت گفتند : نه کی گفته من شهید شده ام من که همیشه پیش شما هستم واز همه چیزتان آگاهم وقتی صحبتهایمان تمام شد از او پذیرایی کردیم در همین عالم خواب بودم که مادرم بیدارم کرد وگفت : چه می گویی در عالم خواب ،بلند شو که نمازت قضا شده،فردایش رفتم پیش یک روحانی وخوابم را تعبیر کردم او گفت : ایشان از یک چیزی خوشحال بوده که در مجلس شادی تان شرکت کرده وحتی شیرینی هم خورده .
خبر شهادت
ناهید زادپور
به یاد می آورم زمانی که خبر شهادت برادرم محمد را شنیدم من در حیاط مشغول بازی با دختر دایی ام بودم آن موقع 4 یا 5 سال بیشتر نداشتم مادرم خانه نبود . خانم داداشم داشت خوراکی های سفره عصرانه را فراهم می کرد که یک دفعه دیدیم زنگ درب حیاط به صدا درآمد ایشان رفت درب را باز کرد من هم از دور نظاره گر آن بودم که چه کسی است وچه کاری دارد، دیدم مردی است با لباسهای سپاه اول فکر کردم پدرم است، دوان دوان رفتم جلوی درب وقتی آمدم کنار خانم داداشم، دیدم ایشان در حال گریه کردن هستند . گفتم : چی شده چرا گریه می کنی آیا این آقا چیزی بهتان گفته؟ او گفت : نه چیزی نشده مهم نیست هر چه به ایشان گفتم جواب قانع کننده ای به من نداد که دیگر از آخر بعد از ظهر بود که مادرم از بیرون آمد خانم داداشم رفت پیش ایشان وموضوع را برایشان تعریف کرد مادرم با شنیدن این خبر شروع به گریه کرد در این حال که خانم داداشم شروع به نوازش ودلداری مادرم کرد منهم با این کارها وبا آن سن کمی که داشتم احساس کردم که احتمالا این گریه ها در مورد برادرم هست وقتی به مادرم گفتم ایشان موضوع را برایم تعریف کرد،دیگر طبق قرارهایی که آن مرد سپاهی با خانم برادرم گذاشته بود فردایش آنها رفتند معراج البته من را با خودشان نبردند می گفتند . بچه است ودر روحیه اش تاثیر می گذارد هر چه اصرار وگریه کردم هیچ فایده ای نداشت دیگر همینطور در خانه نشستم وبرای برادرم گریه می کردم .
علاقه مندی ها و آرزوها
زهره زادپور
یادم می آید چون من مثل برادرم محمد عشق رفتن به جبهه را داشتم به ایشان که درحین دوچرخه سوار ی بودند . گفتم : محمد جان منهم م ی توانم ب ی ا ی م آنجا برا ی امدادگری ؟ (خواهر ایشان دوره امداد گری را فرا گرفته بودند ) او گفت : اگر می خواهی بیایی جبهه بیا یک کاری کنیم تو پشت ترکه دوچرخه ام بایست واز همان بالا بپر پایین تا ببینم که در مورد آموزشهای نظامی چقدر مهارت داری . من ساده لوح هم پریدم دست وپایم پر خون شد وگریه کنان رفتم به خانه وقتی رسیدم مادرم دعوایم کرد وگفت : این چه کاریست که با خودت کردی چرا لباسهایت پر خون است؟ من هم گفتم : محمد گفته اگر از بالای ترکه دوچرخه ام خوب بپری من هم تو را به جبهه می برم مادرم با شنیدن این حرف ناراحت شد وبرادرم را دعوا کرد .
خواب و رویای دیگران درمورد شهید
زهره زادپور
به یاد می آورم یک روز که برای خرید به بازار رفته بودم خانمی را دیدم که با سرو وضعی کاملا نا بسامان در حال گذر است و وضع ظاهری او هیچ فرقی با مردها نمی کرد به طرف ایشان رفتم وگفتم : خانم محترم این چه لباسهایی است که پوشیده اید ؟ هنوز بقیه حرفهایم تمام نشده بود که او گفت : خانم به شما هیچ ربطی ندارد هر جور که بخواهم لباس تنم می کنم . من با خود گفتم مگر تو پلیس هست ی که مردم را امرونهی می کنی همینطور ناراحت آمدم خانه وچون خیلی خسته بودم زود خوابیدم در همین عالم بودم که برادرم محمد به خوابم آمد،دیدم لباس سفیدی بر تن دارد ودر حالی که سبد میوه در دستش است می گوید چرا ناراحتی ؟ منهم چون نمی توانستم بگویم با کسی بحثم شده از دروغ گفتم : محمد جان چند روزی است که احساس می کنم از دست من ناراضی هستی ! ایشان گفتند : اتفاقا خیلی راضی هستم هیچ وقت از این فکرها نکن دیگر در همین حال وهوا بود که از خواب بیدار شدم . سریعا آن را برای مادرم تعریف کردم ایشان گفتند : درسته دخترم برادرت به حجاب خیلی اهمیت می داد وهمیشه بر روی این مسئله تاکید زیادی داشت وحتما باید یقین داشته باشی که آن میوه ها را از خوشحالی که نسبت به این موضوع داشته برایت آورده . درسته که او شهید شده ولی روحشان آگاه است وبر روی تمامی کارهایی که ما می کنیم نظارت دارد . خلاصه آن روز یک فاتحه برایشان خواندیم ومن از بس که خوشحال بودم حواس پرتی گرفته بودم . روحشان شاد و یادشان گرامی .
عشق به جهاد
زهره زادپور
به یاد می آورم در زمان جنگ اکثر مدارس کمک هایی را جمع آوری وبرای رزمنده ها در جبهه می فرستادند مدرسه ما هم به نوبه ی خود مراسمی گرفته بود برای این کمک ها، در آن زمان من از خودم فقط یک جفت گوشواره داشتم خیلی هم از آنها خوشم می آمد دو دل بودم برای دادن آنها به مدرسه . یک شب که برادرم محمد در اتاقش در حال خوابیدن بود به او گفتم : محمد جان دوست دارم در این مراسم ی که مدرسه مان در مورد جمع آوری هدیه برای رزمنده ها گرفته است شرکت کنم برای همین قصد دارم که گوشواره هایم را هدیه بدهم ودو دل مانده ام که بدهم ی ا ندهم ایشان گفتند : اگر دوست داری بچه های رزمنده از لحاظ مالی تامین باشند،اگر می خواهی جبهه پیش برود هدیه کن در ضمن با این کاری هم که تو بکنی انگار که جهاد کردی وهیچ فرقی نمی کند چون تو آن را خیلی دوست داری وبخاطر وطنت از آنها می گذری . خلاصه من یک دل شدم که آنها را هدیه کنم، شب خوابیدم صبح که بلند شدم گوشواره هایم را کادو کردم وراهی مدرسه شدم وقتی آنها را به خانم مدیرمان دادم معلم پرورشی مان خیلی از من تشکر کرد وگفت : دخترم تو تنها کسی هستی که در این مدرسه طلای خودش را اهدا می کند در آن روز من حس خیلی خوبی را در خودم احساس می کردم از همان زمان من چیزی که در توانم بود را کمک می کردم وهمیشه حرف برادرم را در موقع هدیه دادن به یاد می آورم که می گفت : اگر می خواهی تو هم سهمی در جبهه داشته باشی می توانی از این راه بیایی ومثل دیگر رزمنده ها جهاد کنی .
امور خیر و عام المنفعه
راوی : زهره زادپور
یادم می آید از زمانی که مجرد بودم، یک روز که در خانه نشسته بودیم خواهر کوچکم که 3 یا 4 سال هم داشت به مادرم گفت : برویم سر خاک داداش محمد دیگر من وخواهرم ناهید به اتفاق مادرم، اول رفتیم قنادی دو جعبه شیرینی گرفتیم بعد از آن حرکت کردیم به سمت بهشت رضا بعد از اندک زمانی رسیدیم آنجا رفتیم سر مزار محمد شیرینی ها را خیرات کردیم وقتی تمام شد خواهرم گفت : من گرسنه ام ، اینقدر بی تابی کرد که از آخر مادرم به او گفت : زودتر می گفتی تا از شیرینی ها بهت می دادم بهشت رضا که خوراکی نداره برات بگیرم (در آن زمان در بهشت رضا هیچ فروشگاه مواد غذا یی نبود) در همین حال وهوا بودیم که دیدیم بر روی سنگ قبر برادرم یک تکه نانی است همگی مان تعجب کردیم رفتم نان را برداشتم دیدم که داغ است وعطر وبوی خاصی دارد ( بوی خیلی خوشی را داشت ) بردم جای مادرم ایشان تعجب زده گفتند : چرا این نان اینقدر داغ است چه بوی خوبی می دهد انگار بهشتی است واز طرف کسی برا ی مان آوردند،خلاصه نان را دادم به خواهرم واو هم کم ی از آن را خورد یادم می آید اینقدر آن نان برکت داشت که هم خواهرم وهم من وهم مادرم ازآن نان خوردیم ولی تمام نشد دیگر مادرم گفت : اگر سیرشده اید بقیه نان را بگذارید سر مزار محمد که یک مستضعف بیاید وآن را بردارد رفتم گذاشتم بعد از چند ثانیه باز هوس کردم یک کمی دیگر آن نان را بخورم هم برگشتم که آن را بردارم دیدم اصلا اثری از آن نان نیست تعجب زده رفتم جای مادرم وبه ایشان گفتم : آیا شما کسی را دیدید که بیاید سر قبر محمد، مادرم متعجب گفت : نه مگر چه طور شده؟ گفتم : تکه نان را که گذاشتم روی سنگ قبر، ن ی ست . مادرم گفت : اگر خودتان نخوردید حتما برادرتان آن را برداشته . من ناراحت شدم آمدم آن طرف نشستم وبا خودم گفتم : یا این نان از طرف برادرم است برای تشکر از اینکه برایش خیرات کردیم و یا از طرف خدا است . خلاصه در همین حال بودم که مادرم صدایم زد حاضر باش که می خواهیم برویم سریعا رفتم قبر ای پشان را بوسیدم وخداحافظی کردم بعداز آن همه با هم راهی خانه شدیم .
دقت در بيت المال
زهره زادپور
به خاطر می آورم زمانی که برادرم محمد در سپاه یزد خدمت می کرد به ایشان گفتم : محمد جان می شود یکی یا دو تا از خودکارهایی که از سپاه گرفتی را به من قرض بدهی ؟ ایشان هم ،چون به مسائل حق الناس و بیت المال خیلی حساس بودند گفتند : خواهرم اگر شما خودکار لازم دارید می روم از بیرون برایتان می خرم ولی در مورد این چون مال سپاه و بیت المال است نمی توانم آن را به شما بدهم حتی خود منهم با این فقط کارها ی سپاه را انجام می دهم وحتی تا به حال یک کلمه با آن مسائل شخصی ام را ننوشته ام چون اشکال شرع ی دارد .
خبر شهادت
زهره زادپور
به یاد می آورم وقتی برای گفتن خبر شهادت برادرم محمد به مغازه پدرم در سرخس رفته بودیم دیدیم ایشان لباس سیاه بر تن کرده به او گفتیم چه شده؟ پدرم با صدا یی بغض آلود گفت : یعنی شما نمیدانید؟ من با خودم احتمال می دادم که برای برادرم محمد باشد اما نمی دانستم چه کسی به ایشان گفته دیگر به هر صورتی بود فهمیدم که پدرم در جریان شهادت محمد است به او گفتم : پدر جان شما از کجا می دانید که محمد شهید شده است ایشان گفتند : دیروز که داشتم رادیو گوش می کردم اسم او را از اسامی پنجاه و یک نفر شنی دم در هم ی ن حال بود ی م که محمد به ی ادم آمد ومنهم شروع به گر ی ستن کردم پدرم دستش را در گردنم نهاد وگفت : دخترم برادرت رفته در راه اسلام جانش را داده وتو هم اصلا نگران ایشان نباش .
تشييع جنازه
زهره زادپور
به یاد می آورم روزی که می خواستند برادرم محمد را تشییع کنند من را در خانه جا گذاشته بودند وفراموش کرده بودند با خودشان ببرند، من هم اینقدر گریه می کردم که از شدت صدای گریه من دختر همسایه مان آمد وپرسید که چی شده؟ گفتم : مادر وپدرم از من فراموش کرده اند خودشان رفته اند برای تشییع برادرم . دختر همسایه که سنش هم زیاد بود بهم گفت : می خواهی با هم برویم برای تشیع ؟ من هم چون آن زمان تازه آمده بودیم مشهد وخیابانها را کاملا بلد نبودم قبول کردم دیگر با هم رفتیم ورسیدیم به فلکه آب من همچنان در حال گریه کردن بودم یک دفعه آقایی که ماشین وانت هم داشت . گفت : چی شده دخترم؟ منهم گفتم : منتظر برادرم هستم او شهید شده . آن مرد گفت : بیا دخترم بالای ماشین من برو تا هر وقت جنازه ها را آوردند آن را بهتر ببینی من رفتم بالای وانت وهمینطور در حال صحبت کردن با دختر همسایه مان بودم که دیدم پیکر شهیدان را آوردند داشتم به جعبه ها ی شهدا نگاه می کردم که ناگهان چشمم به برگه ای افتاد که بر روی آن نوشته بود شه ی د بزرگوار محمد زاد پور یک دفعه جیغ کشیدم وگریه کنان گفتم : داداش محمد خیلی بی معرفتی باید اینجور می رفتی ، همینطور به من قول دادی که درعروسی ات شرکت می کنم من در حال داد زدن بودم که یکدفعه کارهای خدا ماشینی که جعبه های شهدا را حمل می کرد از فلکه دور زد ودقیقا کنار وانت ما توقف کرد منهم فرصت را غن ی مت شمردم رفتم کنار جعبه اینقدر دردل وگریه کردم که دیگر از حال رفتم دیگر بنده خدا دختر همسایه مان آبی به سر وصورتم ریخت که دیگر سر حال آمدم، در همین حال وهوا بود که دیدم ماشین خاور شروع به حرکت کرد من هم گریه کنان به برادرم محمد گفتم : خیلی بی معرفتی داریمی روی وما رو تنها می گذاری من دیگر با چه کسی صحبت ودرد دل کنم؟ خلاصه ماشین ایشان رفت وطبق وصیتی که کرده بود او را به بهشت رضا بردیم وبه خاک سپردیم .
عشق به جهاد
صغری قادری
یادم می آید آخرین دفعه ای که من پسر خواهرم محمد را ملاقات کردم روزی بود که ایشان برای خداحافظی (رفتن به جبهه) به خانه ماآمده بود،در همین چند لحظه که خانه مان بود به نصیحت او پرداختم وگفتم : ای کاش محمد جان درست را ادامه می دادی وجبهه نمی رفتی پدرومادرت که دیگر پسر ندارد حداقل باید درکنارشان می بودی محمد گفت : خاله جان اگر من لیاقت شهادت را داشتم که هیچی اگر هم که از جنگ وجبهه زنده برگشتم حتما ادامه درسم را می دهم هر چه به او اصرار کردم هیچ فایده ای نداشت به او گفتم : شما سه خواهر دارید آنها نیاز به بزرگتر دارند خلاصه هر چه به ایشان گفتم وایستا ونرو گوش نکرد وچون عاشق خون وشهادت بود راهی جبهه های حق علیه باطل شد .