* موضوع: وطن دوستي
روزی که حسن می خواست به جبهه برود وقتی با مخالفت برادرش مواجه شد خیلی قاطع و کوبنده در جواب برادرش گفت:" برادرم تو خود می بینی که کشور ما امروز در حال جنگ است و اگر من وتو و امثال ما به جبهه نرویم پس تکلیف کشورمان چه می شود، چه کسی می خواهد از آن دفاع کند؟ اکنون که پس از سالها، مبارزات ملت ما به نتیجه رسیده و از زیر بار ظلم و ستم استکبار رهایی یافته ایم، نباید بگذاریم که باری دیگر استکبار بر ما سلطه یابد."
* موضوع: خاطرات سياسي
آقای ملکی در آن روزهایی که مبارزات مردمی علیه رژیم ستم شاهی به اوج خودش رسیده بود نذر کرد که اگر به زودی زود شاه و حکومت پهلوی سرنگون شود 10 روز روزه بگیرد که با پیروزی انقلاب اسلامی به نذرش عمل کرد و 10 روز، روزه به جا آورد.
* موضوع: عشق به جهاد
حسن بعد از گذشت پانزده روز از اتمام دورة خدمت سربازی وارد بسیج شد و به جبهه رفت. روزی که می خواست به جبهه برود به او گفتم: تو که تازه آمده ای پس چرا به این زودی می خواهی بروی. گفت:" تا کنون که در جبهه بودم اجباری بود و ارزشی نداشت حالا که داوطلب هستم ارزش دارد ، بالأخره وطنی گفتن، دینی گفتن، ناموسی گفتن. به هر حال من که رفتم شما هم سعی کنید این فرصت را از دست ندهید و از جنگ، جهاد و شهادت غافل نشوید."
* موضوع: خواب و روياي شهيد
آقای ملکی در یکی از مرخصی هایش تعریف کرد که:" یک شب قبل از عملیات خواب دیدم که در باغی هستم، گویا باغ متعلق به پسر خاله ام شهید ابراهیم کاظمی بود. نزدیک شهید رفتم، سیبی ازدرخت چید و به من داد. سیب را که خوردم به شهید گفتم: من می خواهم همین جا پیش شما در این باغ بمانم. شهید گفت:" نمی شود، تو باید دوباره به همانجایی که بودی برگردی." گفتم: چرا ؟ گفت:" آمدن به این باغ تذکره می خواهد، البته ناراحت نباش چون دفعة بعد که بیایی به تو تذکره می دهند آن وقت می توانی برای همیشه در این باغ بمانی."
* موضوع: احساس مسؤليت
یکی از دوستان پدرم برایم نقل کرد که:" چند روزی به عملیات مانده بود. فرمانده نیروها را جمع کرده و مشغول صحبت برای آنها بود. گویا به چند نفر آرپی جی زن نیاز بود چرا که ایشان در پایان صحبتهایش خطاب به نیروها گفت: آیا از بین شما برادران کسی حاضر است که آر پی جی زن باشد؟ بعد از اینکه فرمانده چند دفعه این مطلب را تکرار کرد همگی دیدیم که تنها کسی که اعلام آمادگی کرد پدر تو بود."
* موضوع: خواب و رویای شهید
حسن قبل از شهادتش خواب دیده بود که پسر خاله اش، شهید ابراهیم کاظمی به او خبر می دهد که:" می خواهند او را داماد کنند." وقتی بیدار شده بود می گفت:" من که ازدواج کرده ام پس چرا باز دوباره می خواهم داماد شوم."
* موضوع: دعا وتوسل- انفرادی
روزی دیدم حسن در حالی که رادیو خریده بود به خانه آمد. با تعجب پرسیدم چرا رادیو خریدی؟ خیلی جدی گفت:" اگر یک بار دعای کمیلی که از رادیو پخش می شود را بشنوی خون گریه می کنی و آن وقت دیگر نمی گویی چرا خریده ای." از آن روز به بعد حسن تمام هفته را منتظر شب جمعه می ماند تا دعای کمیل از رادیو پخش شود و او گوش کند و من می توانم قسم یاد کنم که او هنگام شنیدن دعای پر فیض کمیل خون می گریست.