شهید ابراهیم زامیاریان: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
سطر ۲: سطر ۲:
  
 
کد شهید:6515327
 
کد شهید:6515327
 +
 
نام :ابراهیم‌
 
نام :ابراهیم‌
 +
 
نام خانوادگی :زامیاریان‌
 
نام خانوادگی :زامیاریان‌
 +
 
نام پدر :محمد
 
نام پدر :محمد
 +
 
محل تولد :بجنورد
 
محل تولد :بجنورد
تاریخ شهادت :1365/10/۲۴
+
 
مکان شهادت :
+
تاریخ شهادت :1365/10/24
 +
 
 
تحصیلات :نامشخص
 
تحصیلات :نامشخص
منطقه شهادت :
+
 
شغل :
+
یگان خدمتی :
+
 
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
 
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
 +
 
نوع عضویت :سایر شهدا
 
نوع عضویت :سایر شهدا
 +
 
مسئولیت :رزمنده‌
 
مسئولیت :رزمنده‌
گلزار :
 
  
  
خاطرات
+
 
عنوان عشق به جهاد
+
==خاطرات==
موضوع عشق به جهاد
+
 
راوی کلثوم حیدری
+
عشق به جهاد
 +
 
 +
کلثوم حیدری
  
 
موقع عملیات شهر فاو بود که ابراهیم به مرخصی آمده بود . به خاطر دارم شب جمعه بود که متوجه شدم که صدای گریه می آید. دیدم ابراهیم گوشه ای نشسته و گریه می کند. از او پرسیدم چه شده؟ چرا گریه می کنی؟ گفت : گوش کن صدای دعای کمیل رزمندگان می آید. گفتم: این موقع که کسی در مسجد نیست. گفت نه از مسجد شهر فاو می آید. گفتم : حالا مگر چه شده است؟ گفت : من این قدر رفتم و آمدم هیچ نتیجه ای نگرفتم . من باید در این عملیات شرکت می کردم . هم اکنون رزمندگان دعای کمیل می خوانند و من اینجا در حال استراحت کردن هستم . من به ابراهیم گفتم اگر دوست دارید شما هم بروید من ناراحت نمی شوم . این را که گفتم با خوشحالی بار سفر بست و عازم جبهه شد و در همان عملیات به فیض عظیم شهادت نائل گشت.
 
موقع عملیات شهر فاو بود که ابراهیم به مرخصی آمده بود . به خاطر دارم شب جمعه بود که متوجه شدم که صدای گریه می آید. دیدم ابراهیم گوشه ای نشسته و گریه می کند. از او پرسیدم چه شده؟ چرا گریه می کنی؟ گفت : گوش کن صدای دعای کمیل رزمندگان می آید. گفتم: این موقع که کسی در مسجد نیست. گفت نه از مسجد شهر فاو می آید. گفتم : حالا مگر چه شده است؟ گفت : من این قدر رفتم و آمدم هیچ نتیجه ای نگرفتم . من باید در این عملیات شرکت می کردم . هم اکنون رزمندگان دعای کمیل می خوانند و من اینجا در حال استراحت کردن هستم . من به ابراهیم گفتم اگر دوست دارید شما هم بروید من ناراحت نمی شوم . این را که گفتم با خوشحالی بار سفر بست و عازم جبهه شد و در همان عملیات به فیض عظیم شهادت نائل گشت.
  
عنوان خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید
 
موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد
 
راوی عفت دامیاران
 
  
یک شب خواب دیدم که مریض احوال هستم . پدرم ابراهیم بر بالین من آمد و دستش را زیر سر من گذاشت و گفت : خدایا من این فرزندانم را به تو سپردم و از آنها به خوبی محافظت کن . می خواهم در راه کشورم و دین تو جانم را فدا کنم . در همان لحظه بود که از خواب بیدار شدم و چند روز بعد خبر شهادت پدرم را برایمان آوردند.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10795 سایت یاران رضا]</ref>
+
 
 +
خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد
 +
 
 +
عفت دامیاران
 +
 
 +
 
 +
یک شب خواب دیدم که مریض احوال هستم . پدرم ابراهیم بر بالین من آمد و دستش را زیر سر من گذاشت و گفت : خدایا من این فرزندانم را به تو سپردم و از آنها به خوبی محافظت کن . می خواهم در راه کشورم و دین تو جانم را فدا کنم . در همان لحظه بود که از خواب بیدار شدم و چند روز بعد خبر شهادت پدرم را برایمان آوردند.
 +
 
 +
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10795 سایت یاران رضا]</ref>
 
==پانویس==
 
==پانویس==
 
<references />
 
<references />

نسخهٔ ‏۲۱ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۰۷


کد شهید:6515327

نام :ابراهیم‌

نام خانوادگی :زامیاریان‌

نام پدر :محمد

محل تولد :بجنورد

تاریخ شهادت :1365/10/24

تحصیلات :نامشخص

گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.

نوع عضویت :سایر شهدا

مسئولیت :رزمنده‌


خاطرات

عشق به جهاد

کلثوم حیدری

موقع عملیات شهر فاو بود که ابراهیم به مرخصی آمده بود . به خاطر دارم شب جمعه بود که متوجه شدم که صدای گریه می آید. دیدم ابراهیم گوشه ای نشسته و گریه می کند. از او پرسیدم چه شده؟ چرا گریه می کنی؟ گفت : گوش کن صدای دعای کمیل رزمندگان می آید. گفتم: این موقع که کسی در مسجد نیست. گفت نه از مسجد شهر فاو می آید. گفتم : حالا مگر چه شده است؟ گفت : من این قدر رفتم و آمدم هیچ نتیجه ای نگرفتم . من باید در این عملیات شرکت می کردم . هم اکنون رزمندگان دعای کمیل می خوانند و من اینجا در حال استراحت کردن هستم . من به ابراهیم گفتم اگر دوست دارید شما هم بروید من ناراحت نمی شوم . این را که گفتم با خوشحالی بار سفر بست و عازم جبهه شد و در همان عملیات به فیض عظیم شهادت نائل گشت.


خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد

عفت دامیاران


یک شب خواب دیدم که مریض احوال هستم . پدرم ابراهیم بر بالین من آمد و دستش را زیر سر من گذاشت و گفت : خدایا من این فرزندانم را به تو سپردم و از آنها به خوبی محافظت کن . می خواهم در راه کشورم و دین تو جانم را فدا کنم . در همان لحظه بود که از خواب بیدار شدم و چند روز بعد خبر شهادت پدرم را برایمان آوردند.

[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا