متن کامل خاطره
ماه محرم بود که پسر بزرگم به خانه ما آمد و گفت: مامان میخواهم مغازه ای باز کنم، قرار شده 300 هزار تومان به من وام بدهند اما گفته اند حتما باید تهران بیایی و وام را در یافت کنی. گفتم: این دفعه دروغ نگویی. گفت: نه میخواهم بروم و وام بگیرم. لباسهای نو تنش کرده بود و ساکی هم دستش بود، خواست با من رو بوسی کنم که گفتم: چون موهای صورتت را خیلی کوتاه کردم که زودتر به من وام بدهند. پدر خانمش و برادرم خبر داشتند که محمدرضا مجروح شده و در تهران بستری است. من چون مدتی بود که از محمدرضا خبری نداشتم خیلی این طرف و آن طرف می رفتم تا از ایشان کسب خبر کنم. چندین بار به منزل برادرم رفتم تا دیدم ایشان هم ناراحت به نظر می رسد. وقتی سؤال می کردم که چرا ناراحت هستی؟ می گفت: چون می بینم که شما از رضا خبری نداری ناراحت هستم. شبی که رضا را به اتاق عمل برده بودند اینها خبر داشتند و تا صبح گریه میکرد،و مرتب با تهران تماس میگرفته اند. یک روز عروسم گفت: بیا به خانه محمدبهاری برویم،حتماً ایشان از رضا خبری دارد. وقتی به خانه بهاری رفتیم،دیدیم ایشان دم حیاط ایستاده است. بعد از سلام و احوالپرسی گفتم: محمد آقا شما این جا هستی و ما از رضا خبر نداریم. گفت: حتماً رضا مأموریت رفته است. گفتم: هرجا زنگ میزنم میگویند مأموریت است و جواب درستی نمیدهند. گفت: اتفاقاً من با رضا تماس گرفته ام. بیایید منزل من تلفن میزنم، چون مرا می شناسند جواب میدهند. محمد بهاری و مادرش می دانستند که رضا در بیمارستان بستری است. ما رفتیم و توی اتاق نشستیم و مادرش سر ما را به صحبت کردن گرم کرد و خودش به اتاق دیگری رفت و شماره تلفن رضا را که بیمارستان بود گرفته بود و به رضا هم گفته بود که مادر و همسرت اینجا هستند و خبر ندارند که شما مجروح شده ای. میخواهند با شما صحبت کنند. به رضا سفارش کرده بود که طوری صحبت کن که فکر کنند شما در جبهه هستی. آقای بهاری تلفن را به من داد. من چند کلاسی بیشتر صحبت نکردم، گوشی تلفن را به همسر رضا دادم تا صحبت کند. در حین صحبت رضا با همسرش، مادر بهاری داشت گریه میکرد. با خودم می گفتم: چرا ایشان دارد گریه میکند. به مادر بهاری گفتم: ای کاش این قدر رضا،رضا نمی گفتم که شما گریه نمی کردید. چقدر شما مهربان هستید و زود ناراحت می شوید. از ایشان عذر خواهی کردم. مادر بهاری گفت: نه، چون شما با رضایت صحبت می کردید من گریه ام گرفته بود. پس از تمام شدن تلفن چای و شیرینی آوردند و ما خوردیم و از آنها عذر خواهی کرده و به خانه برگشتیم. ما که از جریان مجروح شدن رضا مطلع نبودیم خیلی خوشحال شدیم که توانستیم با ایشان در خط مقدم جبهه صحبت کنیم و آقا رضا گفتند: تا چند روز دیگر به مرخصی می آید. در بین راه که به خانه باز میگشتیم،شوهر و پدر شوهرم را دیدم که می آیند به آنها گفتم: شما یاد با آقا رضا تماس بگیرید، محمد بهاری با یک شماره خط را گرفت و ما با آقا رضا صحبت کردیم. خیلی خوشحال بودیم که رضا دو سه روز دیگر به مرخصی می آید. شب جمعه بود که رضا را در خواب دیدم که وارد خانه ما شد در حالی که یک پایش قطع بود و با عصا راه می رفت. از خواب بلند شدم و شروع به گریه کردم و گفتم: الان آقا رضا را خواب دیدم که با عصا به خانه آمد و یک پا نداشت. علی پسر کوچکم گفت: شاید شیطان می خواسته شما برای نماز بلند نشوید و به همین دلیل خوابی که دیده اید شیطانی است. با خودم گفتم: خدایا این چه خوابی بود که من دیدم، باز خودم را دلداری می دادم که شاید انشاءا.. خوابم درست نباشد. صبح داشتم پیازها را جمع و جور می کردم که عروسم خانم حسین آقا آمده و گفت: مادر حسین آقا آمد چشم شما روشن. با پسرم حسین آقا رو بوسی کردم و گفتم: حالا که موهای صورتت بلند شده زیبا شده ای. حسین آقا گفت: چند کامیون جنس به من داده اند حالا اینها را کجا تخلیه کنم. گفتم: برو یک مغازه ای را اجاره کن. گفت: باید مغازه از خودم باشد. بعد گفت: بلند شو پیازها را جمع کن که میهمان برایت می آید. رضا هم شاید بیاید. از من پرسید که از رضا چه خبر داری؟ گفتم: تلفنی با او صحبت کردیم، و قضیه تلفن را برایش تعریف کردم. حسین گفت: وقتی ما داشتیم می آمدیم یک قطار دیگر هم داشت به مشهد می آمد، امکان دارد رضا هم توی آن قطار باشد، اما ما غافل بودیم از این که ایشان آقا رضا را با خودش آورده سر خیابان منزلمان و گفته شما چند لحظه ای صبر کن تا من بروم زمینه را مساعد کنم و به دنبال شما بیایم. گفتم: راستش را بگو و شروع به گریه کردم که این چه وضعی است شما یک طور صبحت میکنی، خانمت جور دیگری صحبت میکند. در همین لحظه از جایم بلند شده و به سمت خیابان منزلمان رفتم که ببینم چه خبر است. رضا را به همان شکلی که در خواب دیده بودم، در حالی که پا نداشت و عصای می زد به طرف منزل می آمد. در آن لحظه خیلی خودم را کنترل کردم، وقتی وارد خانه شد، چای برایش ریختم و ایشان خورد و من در آن لحظه به ایشان چیزی نگفتم که ناراحت نشود. فقط گفتم: ببین چه به سر خودت آوردی. او هم خندید. رختخوابش را پهن کردم و ایشان رفت خوابید. ظهر همسرش راضیه خانم که از نماز جمعه برگشت، گفتم: رضا آمده و خوابیده است.منبع سایت: <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19846سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />