متن کامل خاطره
درست 23 مرداد سال 73 بود که برای رفتن به زیارتگاه جمکران از یک هفته قبل آماده شده بودیم و قرار بود راس ساعت 4 بعد از ظهر همگی در محل مورد نظر حاظر باشیم همین که از خانه بیرون رفتیم صدای گریه و ناله یکی از همسایگان توجه ما را به خود جلب کرد ناگهان همسرم در جا میخکوب شد وساک دستی اش را به زمین گذاشت من اصرار داشتیم که هر چه زودتر برویم چون به اندازه کافی وقت نداشتیم. اما آقا رضا نمی توانست قدم از قدم بردارد ناگهان در خانه روبرو باز شد و در حالی که زن همسایه مان بچه اش را بغل گرفته بود دوان دوان به کوچه آمد همسرم که فهمیده بود چه اتفاقی افتاده است بلا فاصله جلو رفت و در حالی که بچه را از دست مادرش گرفت علت ناراحتی او را پرسید همسایه ما ابراز داشت که پسرم را تشنج گرفته است. الان از دستم می رود آقا رضا به من گفت تو به خانه برو وخودش فورا به بیمارستان رفت من ابتدا از اینکه نتوانستیم خودمان را به دیگر همسفرانمان برسانیم ناراحت بودم ولی از طرفی سفر ما هم در آن موقعیت برای همسرم اصلا خوشایند نبود و بالاخره بعد از یک ساعت همسرم به خانه برگشت و به من گفت بلند شو برویم اما من به ایشان گفتم رفتن ما دیگر فایده ندارد ایشان مثل همیشه تبسمی کرد و گفت حالا بلند شو برویم اگر رفته بودند دوباره بر می گردیم. من هم آماده شدم و هر دو روانه شدیم توی راه به این فکر می کردم که رفتن ما دیگر بی فایده است چون واقعا دیگر دیر شده بود اما همین که به مقصد رسیدند و اتوبوس که آمد خیلی تعجب کردم همسرم نگاهی به من کرد و گفت دیدی خانم اگر جایی قسمت انسان باشد و او را بطلبند حتما مقدمات آن زیارت و سفر خود به خود فراهم می شود اگر چه تمام مخلوقات دست به دست هم بدهند مانع آن بشوند.منبع سایت: <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19882سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />