شهید صفرعلی زروندی: تفاوت بین نسخهها
از دانشنامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
Bozorgmehr98 (بحث | مشارکتها) |
|||
| سطر ۲: | سطر ۲: | ||
کد شهید:6407616 | کد شهید:6407616 | ||
| + | |||
نام :صفرعلی | نام :صفرعلی | ||
| + | |||
نام خانوادگی :زروندی | نام خانوادگی :زروندی | ||
| + | |||
نام پدر :مصیب | نام پدر :مصیب | ||
| − | + | | |
| − | + | محل تولد :نیشابور | |
| − | + | | |
| + | تاریخ شهادت :1364/12/07 | ||
| + | |||
تحصیلات :نامشخص | تحصیلات :نامشخص | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است. | گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است. | ||
| + | |||
نوع عضویت :سایر شهدا | نوع عضویت :سایر شهدا | ||
| + | |||
مسئولیت :رزمنده | مسئولیت :رزمنده | ||
| − | |||
| − | |||
| − | + | ||
| − | + | ==خاطرات== | |
| − | + | ||
| + | |||
| + | عشق به جهاد | ||
| + | |||
| + | مصیب زروندی | ||
| + | |||
وقتی پسرم صفر علی می خواست به جبهه برود، برگه ای آورد تا من رضایت بدهم و امضاء کنم که ایشان بتواند به جبهه اعزام گردد. ولی از آن جایی که ایشان پسرآخرم بود من آن برگه را امضاء نکردم، بعد خودش امضاء مرا جعل کرد و برگه را از طرف من امضاء نمود. فردای آن روز گفت می خواهم به جبهه بروم، من خیلی تعجب کردم و او برایم ماجرا را تعریف کرد و وقتی علاقه و عشق او را نسبت به حضور در جبهه دیدم رضایت دادم که به جیهه برود. | وقتی پسرم صفر علی می خواست به جبهه برود، برگه ای آورد تا من رضایت بدهم و امضاء کنم که ایشان بتواند به جبهه اعزام گردد. ولی از آن جایی که ایشان پسرآخرم بود من آن برگه را امضاء نکردم، بعد خودش امضاء مرا جعل کرد و برگه را از طرف من امضاء نمود. فردای آن روز گفت می خواهم به جبهه بروم، من خیلی تعجب کردم و او برایم ماجرا را تعریف کرد و وقتی علاقه و عشق او را نسبت به حضور در جبهه دیدم رضایت دادم که به جیهه برود. | ||
نسخهٔ ۲ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۱۰
کد شهید:6407616
نام :صفرعلی
نام خانوادگی :زروندی
نام پدر :مصیب محل تولد :نیشابور تاریخ شهادت :1364/12/07
تحصیلات :نامشخص
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت :سایر شهدا
مسئولیت :رزمنده
خاطرات
عشق به جهاد
مصیب زروندی
وقتی پسرم صفر علی می خواست به جبهه برود، برگه ای آورد تا من رضایت بدهم و امضاء کنم که ایشان بتواند به جبهه اعزام گردد. ولی از آن جایی که ایشان پسرآخرم بود من آن برگه را امضاء نکردم، بعد خودش امضاء مرا جعل کرد و برگه را از طرف من امضاء نمود. فردای آن روز گفت می خواهم به جبهه بروم، من خیلی تعجب کردم و او برایم ماجرا را تعریف کرد و وقتی علاقه و عشق او را نسبت به حضور در جبهه دیدم رضایت دادم که به جیهه برود.
[۱]