ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید حسن زاهدی

۷ بایت اضافه‌شده، ‏۲۰ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۳۴
یکی از دوستان حسن آقا خاطره ای را اینگونه نقل می کرد : روزی که برای نگهبان شرکت نفت در مشهد از بچه های بسیج استفاده می کردند یک بار حسن آقا نگهبان بود ومن پاسبخش . برای بازدید از پستهای نگهبانی می رفتم که دیدم حسن آقا درمحل نگهبانی نشسته و بسیار ناراحت است پرسیدم :حسن آقا چه شده است که این چنین ناراحت واندوهگین و اندوهگین به نظر می رسی ؟ مگر کشتیهایت غرق شده است ؟ گفت : نه برادر کشتیهای من غرق نشده است بلکه اخبار را که گوش دادم شنیدم رزمندگان اسلام در کردستان دارند مبارزه می کنند وشهید می شوند وما اینجا هستیم وظیفه ی خودم می دانم که من هم به لشگر لشکر اسلام ملحق شوم و درجنگ حق علیه باطل شرکت کنم می ترسم که اگر اینگونه پیش برود کشتی اسلام غرق شود .
* موضوع: اصلاح بين ديگران
روزی به اتفاق حسن آقا از محل کار بر می گشتیم . چون اوایل انقلاب بود و منافقین قصد از بین بردن سپاه و بسیج را داشتند به ما گفته بودند حتی المقدور از رفتن اماکن شلوغ پرهیز کنید . در راه متوجه شدیم در قسمتی از خیابان شلوغ شده است حسن آقا می خواست که به آنجا برود تا از موضوع اطلاع پیدا کند به اوگفتم : برادرجان بهتر است ما خودمان را درگیر نکنیم . درجوابم گفت : من که نمی خواهم با آنها دعوا کنم فقط می خواهم بدانم حرف حسابشان چیست ؟ من با منطق خودمان و [[اسلام ]] با آنها صحبت می کنم شاید که از خواب غفلت بیدارشوند وقتی آنجا رفت بعد از چند دققه دقیقه غائله خاتمه پیدا کرد و ما به خانه بازگشتیم .
* موضوع: قداست لباس سپاه
بچه ام مریضی سختی گرفته بود و من تمام پس اندازم را خرج دکتر کردم ولی او خوب نشد احتیاج شدیدی به پول داشتم روزی به حسن آقا گفتم : حقوقی را که از سپاه می گیرم کفاف زندگیم را نمی دهد و الان که بچه ام مریض شده پولی برای درمان اوندارم و باید به فکر یک شغل جدید باشم ایشان در جوابم گفت : برادرجان من هر چه در توانم است به توکمک می کنم حتی موتورم را هم ببر بفروش و خرج درمان بچه ات بکن ولی از سپاه بیرون نرو و این سنگر اسلام را خالی نکن من چون به نظر ایشان اهمیت می دادم به حرفش کردم و بعد از مدتی بحمدالله به حمدا... بچه ام خوب شد و موتور حسن آقا را هم نفروختم .
۱۱۷
ویرایش