ویرایشها
به خاطر دارم آخرین مرحله ای که پسرم غلامرضا زمانیان می خواست به جبهه برود. پیراهنش را درآورد و گفت: پدر جان بیا و برای آخرین بار بازوهای و اندام مرا نگاه کن. که بازوهای من فقط برای جنگ خوب است. پدر جان بیا ، بازوهای مرا ببوس چون ممکن است که دیگر مرا نبینی. من گریه ام گرفت وبرای آخرین بار بازوها و صورتش را بوسیدم و ایشان وسایلش را جمع کرد و به جبهه رفت.
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10956سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />==رده==