* موضوع: خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
بعد از [[شهادت ]] صفر علی یکی از پسرهایم مریض بود و بی تابی می کرد و بالاخره از بی تابی زیاد بی حال شد و خوابید و من هم در کنارش خوابیدم و خواب دیدم ماشینی با چراغهای روشن به طرف من می آید وقتی جلو می آید وقتی جلو آمد دیدم ایشان در ماشین نشسته است. و به او گفتم، بچه مریض است. و این قدر گریه کرده است و تازه خوابیده است. گفت و شما تنها نیستی و من همیشه اینجا هستم و از شما خبر می گیرم. گفتم: شما پهلوی بچه ها باش ایشان بین این دو بچه خوابید و یک دست به گردن حسین و یک دست به گردن رمضان انداخت. راوی فاطمه مولائی
* موضوع: خاطرات جنگي
خاطره ای از خود [[شهید ]] در یکی از دفعاتی که او به جبهه می رود که ظاهراً اولین بار بوده است. شبی همراه فرمانده اش قصد عبور از خط خودی را داشتند تا برای کسب اطلاعات به داخل خطوط دشمن رخنه نمایند. قبل از رفتن به سوی دشمن او به نگهبان خودی اطلاع می دهد که چه مقصدی دارند ولی نگهبان به خاطر اینکه پرده گوشهایش توسط صدای آر - پی - جی پاره شده بود از جریان اطلاع پیدا نمی کند. و ایشان و دوستان بعد از اینکه کسب اطلاعات نمودند به سوی خط خودی حرکت می کنند که نگهبانان خودی به گمان اینکه دشمن می آید شروع می کند به شلیک او و دوستانش نمی توانستند بخوابند. به خاطر اینکه سایرین فکر می کنند که واقعاً اینها دشمن هستند در نتیجه ایستاده شروع به حرکت می نمایند. تا اینکه بقیة افراد خودشان را به نگهبان می رسانند و بالأخره او را متوجه قضیه می کنند. راوی هاشم علی زرنگ
* موضوع: نظافت و وضع ظاهري
به خاطر دارم یک سری که صفر علی از [[جبهه ]] بر می گشت با فردی که لباس اسلامی نپوشیده بود و همچنین لباسش خیلی گران قیمت بود برخورد کرد و به او گفت : شما مگر چکاره اید که اینگونه لباس می پوشید؟ مگر نه این است که ما همه از یاران و غلامان امام هستیم پس چرا شما این وضع را دارید و اینگونه شهید به وضع ظاهری افراد توجه داشت. راوی سید حسین ملک جعفریان