در تاریخ 66/5/29 یک هفته قبل از [[شهادت ]] از پادگان برونى او را نزد خود در منطقهاى دیگر آوردم تا یکى از دوستان با او صحبت کند تا شاید قانع شود و برگردد و درسش را بخواند. دوستم که حدود یک ساعت با او صحبت کرده بود عصبى شده بود از آن همه حرف زدن. او سرش را بالا آوردو لبخند معنى دارى به او مىزند و مىرود. دوستم بعداً به من گفت: او را رها کن. او دیگر مال این دنیا نیست. بعد از چند وقت که خبر شهادتش را به دوستم داد او خیلى براى او گریه کرد
منبع:سایت خراسان دردفاع مقدس
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18139